سرابْ
前往频道在 Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
显示更多未指定国家未指定类别
254
订阅者
+124 小时
+27 天
+1730 天
帖子存档
254
چند وقته نظرم دنبالِ این ریاکت 👀 است!
یکی از شما که میخواهد ردِ متفاوتی از خود بجا بگذاره، چقدر خوب!🙃
254
هوس کوتاه مدت است.
در ابتدا آتشین، بی ملاحظه، بی مرز و سرکش است. سپس رو به بی احترامی میرود، ارزش ها، علایق و خواسته های دوطرف را نادیده میگیرد. و همچنان در سدد برآورده کردن خواهشاتِ نفس همه چیز را زیر پا کرده و احساسات را به منجلاب می کشاند.
انسان ها خیال میکنند خواستنِ انسانی دیگر عشق است. حال آنکه عشق چیزی فراتر از کلمهی حقیر و زشتی همچون خواستن و تمایل به داشتنِ کسی یا چیزیست.
انسانی که درگیر هوس شود همه چیز و همه کس را در تملک خویش میخواهد در حالی در عشق مالکیت معنا ندارد.
هوس زیاده طلبیست، شکمیست سیری ناپذیر و بی نهایت کثیف که در صورتِ برآورده نشدنِ خواهشات، انسان را حقیر میکند. احساسات را به سخره میگیرد و قلب را به زنجیر بردهگی بی بندد.
در صورتی که آن طرف، عشق آزادیست در عینِ درماندگی. قدرت است در عینِ نا مالکی و حیات است در عینِ میرندگی.
254
وسایلمان را که پایین کردیم مادرم فرش را پهن کرد،
کمی بعد پدرم نشست و رو به مادرم گفت : چای دم کن که کمی زندگی کنیم...!
254
+1
«...بلاکم کو بعدش دگه هرگز برت مسج نمیکنم...»
از چند هفته قبل، دو آدم از آدمهای دایرهی کوچک زندگیام چیزی کمتر یا زیادتر معادل همین جمله را گفتند و رفتند.
هنوز هم شماره تماسشان روی کتابچهی سیاهم نوشتهست. هنوز هم ورقهای که بهنامشان نوشته بودم را نکنده ام...
بزرگ شدن شاید چنین چیزی باشد.!
عزیزانت راهشانرا جدا میکنند، میروند و تو آمیخته با دلی که هنوز خانهخالی هایی به نام آنها دارد، هیچ تمایلی برای نگهداشتن شان نداری. به آنها اجازهی رفتن و به خودت اجازهی تنها ماندن میدهی و با وجودِ همهی اینها گاهی از تهِ دل لبخند میزنی.
دلم میخواهد آدمهای باقی مانده در زندگیام را بغل بگیرم و بعد به رفتنشان فکر میکنم، به روزی که قرار باشد ترکام کنند. به دقیقهای که برای آخرین بار نگاهش میکنم، به آخرین حرفاش...
و بعد در حالی که همیشهگی نبودنشان را باور دارم به آنها بگویم که دوستشان دارم...!
عکس؛ از نقاشی های سال ۱۴۰۴
254
باران تازه بند آمده است،
حالا دیگر کوچهها به خصوص سرک های عمومیَ منتطهی مان آمادهی غرق کردن رهگذران در گِل شده. جان میخواهد راه رفتن در چنین روزها و روزهای بعد از آن.
کتابم را به کتابخانه بر نگردانده ام و فکر کنم از یکماه بیشتر بشود که بلأخره بهزور تمامش کردم، یادم میآید که دفعهی قبل هم که بلأخره کتاب قبلیام را برده بودم کتابدار گفته بود که کمی کتابهارا زودتر برگردانم...
بگذریم! میخواستم از گُل بگویم.
گُل کوچکی که اِمصبح برای موآنا بردم. از شبنم، وقتی شگوفه های درخت انگورمان را دید میزدم. یا از خانهی خاشاکیَ یک قُمری که زیر سایبانِ دروازهی مدرسه بود.
یا هم از شیرینی های خوشمزهای که برادرم برایم آورده بود.
میخواستم از رویای ساختنِ گلخانه-گلفروشی در مزار شریف «شهری که دچار فقر گلفروشی است» هم بگویم.
اما بگذریم...
254
نگاهم از روی خط های به هم چسپیدهی کتاب جدا میشود.
کلمات تار تار میشوند و برای اینکه یکی از آن دو تصویر را ببینم پلک هایم را به هم نزدیک میکنم. صدای مادرم را از حیاط خانه میشنوم که فریاد زنان مرا به کاری امر میکند.
خستگیَ چشمهایم کلافهام میکند، چندیست نمیتوانم با تمرکز چیزی را در صفحهی مبایل یا روی ورق های یک کتاب بخوانم. حال آنکه رنگِ صفحه هایش سفید روشن باشد. عینکم را بالا میبرم و جای پایه هایش روی دماغم از عرق میسوزد.
سرم را از روی کتاب بلند میکنم و به فضای بیرون از پنجره نگاه میکنم. غروبی تکراریست با اندوهی تکراری تر...
و من، آدمی که دلباختهای طلوع خورشید بودم حالا دیگر ماههاست به تماشای برآمدن خورشید از پس ابرهای سپیدهدم ننشسته ام...
ـ که این روزمرهگی ها چه بیرحمانه صفحه های مرا ورق میزنند.
254
اینکه قبول کنی چیزی تحت کنترل تو نیست کار سختی است.
یک روز، پوستت جوش میزند و استخوان هایت کمکم خم میشوند. ریه هایت از کار میافتند و مادرت دیگر پیشت نیست. قلبت درد میگیرد و در اعماقِ جایی خاموش و تنها از تپیدن میایستد.
خطی از کتابِ -به امید دل بستم-
254
حکایتِ حال این روزهایم شبیه وقتهاییست که دیگ روی اُجاق در آشپزخانه است و من وقتی به اتاقم میآیم حواسم سرِ جایش نیست. نه میتوانم چیزی بخوانم نه میتوانم چیزی بنویسم نه میتوانم چیزی بکشم نه میتوانم بخوابم نه می توانم درست بخورم...
حوصلهام سر جایش نیست. قرارم را، آرامشم را و احساستِ خوبم را جایی کنارِ چیزی یا کسی جا گذاشته ام. کنارِ دیگی که پختن ندارد، در آشپزخانهای که راهش را پیدا نمیکنم تا بروم و آتشِ اُجاق را خاموش کنم.
254
صبح ها گاهی با خودم میگویم یکی باید باشد برایم پیام بفرستد و بگوید « طلوع آفتاب اِم صبح ره ازدست نتی ».
