سرابْ
前往频道在 Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
显示更多未指定国家未指定类别
254
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+1630 天
帖子存档
254
میخواهم تنها باشم.!
این میل به تنهایی گاهی پدرم را درمیآورد. اینطور است که در یک روز عادی، میان ۳۰-۴۰ نفر در صنف، یک مرتبه دلم هوس تنها بودن میکند. میخواهم که تنها باشم. میخواهم که ساعتها به سقف اتاقم خیره شوم و ساعتهای دیگر را هم کثافتهای در سرم را اینطرف و آنطرف زیررو کنم. اما در آن لحظه که تنها نیستم!، پس همینطور میشود که حرفزدنهای استاد، صدای شاگردان، شلوغی و اینکه بر در برِ کسی نشستهام مثل تیغ روی مغزم کشیده میشود. و کلّ آنروز را حرامم میکند.
گاهی وسط حرفزدن با یک آدم، باز دلم میخواهد تنها باشم. دلم میخواهد به آن آدم بگویم برود، ساکتشود و تنهایم بگذارد.
همین میل به تنهایی اکثراً باعث میشود به جمعها نروم، با کسی بحثی طولانی نداشته باشم، از سفر ها و گردشهای دسته جمعی خوشم نیاید در نتیجه همین دیگر.!
؛ مردم فکر میکنند شاید موادی، چیزی مصرف میکنم که یکدفعه وضعم دگرگون میشود و میخواهم برگردم خانه. ولله ما عمل ممل نداریم، فقط یککمی بیش از حد به تنهایی معتادیم.
254
یکچیزی را برادرمان از دوستش ربوده، که دوستش از خواهرش ربوده بوده.
حالا اگر ما بخواهیم آنرا از برادرمان برباییم، در حقیقت چیزی را از دختری ربودهایم که نمیشناسیماش.
پ.ن: برادرمان خانه نیست و ما بسیار برای ربودنِ این چیز وسوسه شدهایم.
254
این اواخر، به همهچیز خندهام میگیرد.
مخصوصاً به چیرهایی که اصلاً خندهدار نیستند؛ گاهی به تعنهای، گاهی به حرفِ زشتی، گاهی به رفتارِ ناخوشی...
دیروز وقتی کسی با خشونتِ تمام بر سرم فریاد کشید، در حالی که استخوانهای تنم از وحشت این فریاد بههم ساییده شدند همچنان خندهام گرفته بود. گویا میخواستم همانطور، بلند و مثل دیوانههای زنجیری به روی اینچنین توحشی، از سوی اینچنین آدمی بخندم.
درستاست. گفتم مثل دیوانههای زنجیری. چهمیدانم شاید «تا جنون فاصلهای نیست ازینجا که منم...»
254
صدای خندهو مزاق دختران از صنفِ مجاورمان میآید.
یکی از همصنفیهایِ ما به استاد میگوید «استاد برویم بگوییم که آرام باشند؟» و در ادامه چند نفرِ دیگر از مزاحمتها و مخصوصاً خندهٔ بلندِ صنف مجاور شکایت میکند.
استاد لبخند نجیبانهای میزند و میگوید «چهکارشان دارید دخترم، بگذارید بخندند. تا زمانی که دلیلی برای خندیدن دارند بگذارید بخندند...»«کاری که بهما ندارند...»
این استاد هم یکمرد است، یک مردِ متدین و باورمند. اما او از شنیدنِ صدای خندهٔ یک زن تحریک نشدهاست، بر سرِ یکزن فریاد نکشیدهاست که «کافرِ بیحیا، چپباش!» و فکر نمیکند که در قهقههٔ یکزن صدای شیطان میپیچد. او معتقد است که تا وقتی دلیلی برای خندیدن دارند باید بخندند، حتا اگر زن باشند...
254
.
انسانی که در محاصرهٔ بایدها و نباید ها، محدودیتها، و هرآنچه اورا از احساس آزاد بودن دور نگهداشته، به دنیا میآید، قد میکشد و بزرگ میشود. خواهناخواه به این فضا عادت میکند و تا حدی هیچ تصورِ کاملی از آنچه خودش آزادی میخواند ندارد.
پس زمانی که به دلایلی، از این فضا بیرون میشود و در معرضِ آنچه تعدادی آزادی میخوانند قرار میگیرد. این بیرون آمدن از فضای آشنای قبلی به فضای جدید چهتأثیری بر او خواهد گذاشت.
این پدیده، یعنی همین تجربهٔ سبکی و آزادی به صورت یکباره میتواند دو نتیجهٔ متضاد را در پی داشته باشد.
یکی از آنها آزادی زدهگی است. یعنی زمانی که بهصورت ناگهانی انسان در پرتو هرآنچه بی پردهگی و به ظاهر آزادی است، قرار میگیرد. میل شدیدی به تجربهٔ هرچه عمیقترِ این وضعیت پیدا میکند و این میل میتواند در تعدادی، به صورت سیری ناپذیری به وجود بیاید.
زمانی که این انسان آزادیزده میشود. اینجا این چیزی که پیشتر آزادی خوانده میشده، در اصل آنسوی خط آزادی میرود. تاجایی که در اول معنای حقیقی آزادی و در قدم دوم ارزش و معنای انسانِ آزاد را دگرگون کرده و آنرا به چیزی بیارزش تبدیل میکند.
نظیرش را میتوان در زندگیِ یکتعداد کسانی دید که حالا به هر دلیلی از مناطقِ محدود و در محاصرهٔ فرهنگهای قیِّد به مناطقِ دیگری که از لحاظی، در تضاد با این محدودیتها قرار دارد، سفر میکنند. البته با در نظرداشت دلایل و شرایطی.
دومین نتیجه و اثری که قرار گرفتن در اشعهٔ ناگهانیِ بیقیدی بر انسانِ آزادی ندیده میتواند داشته باشد، میلِ این انسان برای بازگشتن به چیزی است که قبلاً بوده.
یعنی زمانی که او در این موقعیت قرار میگیرد نمیتواند این حجم از سبکی، بیپردهگی و آزادی را یکباره و به آسانی بپذیرد. در نتیجه چنین درمییابد که همان فضای قبلی «هرچند که بسیار غیرقابل پذیرش و بیشازحد دارای محدودیت بوده باشد. درحالی که پشتر هم در آرزوی خلاصی از آن بوده» جای امنتری بوده است. و در پی آن برمیآید که به همان فضا، با همان بارِ سنگین بازگردد.
که در نهایت این چسپیدنِ به فضای آشنای قبلی و ترس از فضای بیرونی، بازهم این انسان را از درک معنای واقعی آزادی و آزادهگی بازمیدارد.
مثالِ این نوع تأثیر را هم میتوان در حکومت امانللهخان و آنچه اقداماتش برای آوردن تحولات «اینجا منظورمان اقداماتیست که در خصوص چیزی بنام آزادی انجام شده بود» درپی داشت، دید.
254
چند سال قبل، عینکی که جدید گرفته بودم جثهٔ بزرگی داشت و برعکس عینک قبلیام بسیار سنگین بود. در نتیجه وزنش برایم غیرقابل تحمل بهنظر میرسید. و این باعث شده بود حتا تا چندین ماه بعد از خریدنش هم نپوشماش.
اما در نهایت یکروز صبح آن عینک را پوشیدم و بههرحال به سنگینیاش عادت کردم.
بعد از آن دفعهٔ بعدی که عینک گرفتم، یعنی همین عینکی که حالا دارم. این عینک گرچه قابش کمی بزرگ بود اما نوع شیشهاش شیشهٔ فلم و بسیار سبک است.
حالا زمانیکه اوایل اینرا میپوشیدم چنان به نظرم سبک میآمد که باز هم تحملش برایم سخت بود. به شکلی، سبکیِ بیشاز حدش دماغم را قلقلک میداد...
اما اینها را چرا برای شما نوشتم؟
اینکه پوشیدنِ عینک سنگین برایمن دشوار بوده باشد طبیعیاست. اما سوال اینجاست که چرا آدم گاهی از برداشته شدن یک بار سنگین هم احساس سردرگمی و نوعی گمگشتهگی میکند.
موضوعی که در ادامه میخواهم مطرح کنم ممکن است چندان هم به این گپ ربط نداشته باشد.
اما چیزی که مرا وادار به اندیشیدن به آن کرده در حقیقت همین سبکیِ تحملناپذیر عینکِ جدیدم بوده و البته اینکه در حال خواندن کتابِ «بار هستی» هستم.
254
دختر از در وارد میشود، چشمهایش دوباره از فرط گریه پفکرده و سرخاند.
پاهایش را آهسته به زمین میگذارد، مثل آنکه تنش از استرس و اضطرابی که این اواخر دامنگیرشان بوده آزرده است. به پدر که کنج اطاق نشسته و مادر که با چهرهٔ نگران کنارش است و چای میریزد نگاه میکند. قلبش فشرده میشود، گویا صدایی از درونش اورا مقصرِ این تصویر میخواند. میداند که پدر و تمام اعضای خانواده در این چند مدت همانند او زجر کشیدهاند و پایاپای او بیقراری دیده اند. یادش میآید که پدر به مادر گفته بود چند شباست که نتوانسته بخوابد. میداند که امروز همانقدر که برای او، برای این موجوداتِ عزیزی که پدر و مادر میخواندش، پر از اضطراب بوده است.
یادش میآید که چند دقیقه قبل وقتی کسی خطبهٔ طلاق را میخواند، پدر چشمهایش را بست. مثل کسی که بعد از ماهها خبر خوشی شنیده باشد. مثل کسی که فرزندش را از مرگ نجات داده باشند.
پیشانی پدر عرق کرده است، رنگصورتش تیره شده و نگاههای طولانیای به دریچهٔ در که بهسوی حیاط باز است میاندازد.
پدر نگاهش را سوی او میچرخاند و در یک لحظه خستهگی از چهرهاش محو میشود.
عینکش را جابجا میکند و رو به دختر میگوید «اینه بچهم، آزادت کردم. خلاص شدیم از این مردم...». این حرفش، این «آزادت کردیم» انگار تمام بارهای عالم را یکباره از دوش دختر برمیدارد. چیزی در سراسر وجودش میجوشد. اسمش عشقاست. اسمش آزادیست...
میرود و تنِ لرزانش را به آغوش پدر میسپارد. هردو، هرسه و همه نفسهای عمیقی میکشند...
«امروز یک دختر از یک ازدواج ناسالم خلاص شدهاست. استقلال این دختر را مبارک.!»
254
یک فاصلهای هست، بین ساعت دوازدهٔ چاشتِ پنجشنبه تا دوازدهٔ چاشت جمعه.
این ساعتها را دوست دارم.
254
«ما یک همسایه داریم، خانهٔشان چسپیده بهماست و در همین اتاقی که در بغلِ خانهٔما است یک دخترشان زندگی میکند. این دختر صبحها ساعت چهار بیدار میشود و ترقتروق راه میاندازد. دروازهشان را محکم میبندد، دوباره بازش میکند، پنجره هارا باز میکند، و دیگر نمیفهمیم چهکار میکند منتها سروصداش زیاد است. بعد تا چند ساعت دیگر خواب و آرامی را از ما میگیرد. اینطور که دَیگ را روشن میکند، و با صدای بلند یک چیزی میگذارد. این یک چیزی ممکن است هرچیزی باشد، مثلاً گاهی تلاوت قرآن است، گاهی آهنگ احمد ظاهر است، گاهی دکلمهاست، گاهی هم موسیقی جاز و... که در هر حالت خودش هم این صدای دَیگ را همراهی میکند.
در کل، تمام روز ما از دستِ این دختر همسایه روز نداریم. میگوییم خدا این را شفا بدهد، تمام روز در سروصدا بهسر میبرد. یگانیگان ساعت اگر آرام باشد که آنهم شاید موقع خوابش است. دیگر بهکل یا خودش شوقِ ملایی میکند و قرآن میخواند «اینجا اضافه کنم که گاهی در وسط قرآن خواندن یکباره شروع به زمزمه کردن آهنگ میکند»، یا اینکه هوس رقص میکند و آهنگ های شاد میگذارد، یا همان چیزهایی که قبلاً هم گفتم و...»
اگر همسایهٔمان کتابچهٔ خاطرات داشته باشد. از آنجایی که مطمئنام تمام این چیزهارا میشنود، شاید چنین چیزی در مورد من نوشته باشد.
خدا میداند چقدر به سلامت روانِ من شک دارد.!
254
«هوا که سرد شد، زود زود میروم کتابخانه.
هوا که سرد شد، پشکم را بیشتر بغل میکنم.
هوا که سرد شد، بیشتر نقاشی میکشم.
بیشتر کتاب میخوانم، بیشتر فیلم نگاه میکنم، بیشتر طلوعها و غروبهای خورشید را نگاه میکنم. هوا که سرد شد اگر زنده بودیم بیشتر زندگی میکنم...»
بلــی! میفهمیم که ممکن است هوا که سرد شد، خودمان دیگر نباشیم. اما بخدا تابستان نمیگذارد آدم زندگی کند.
254
وقتی کسی عمیقاً اذیتم میکند، عمیقاً مرا میرنجاند و ساختارهای بنیادیِ احساساتم نسبت به خودش را ویران میکند. من نسبت به این آدم احساس انتقامجویی نمیکنم.
مثل آنکه تمام وجودِ این آدم در گذشتهٔ من پاک میشود و هیچ حسی، نهنفرت، نه کینه و نه حتا دلخوری در برابر او در من باقی نمیماند.
وقتی نگاهش میکنم، وقتی حرف میزند، صدا و گفتارش برایم شبیه کسی میماند که هیچ چیز ارزشمندی در وجودش ندارد. کسی که نمیتواند خارج از جسمش برای من وجود داشته باشد. مثل رهگذری که تنها نقشش در زندگیِمان یک تصویر زودگذر یا صداییست که به زودی از یادمان خواهد رفت.
اینطور که دیگر هیچ چیزی از این آدم در من اثر نمیگذارد. هیچ خاطرهای از او در من باقی نمیماند و هیچ تصوری از او در آینده نخواهم داشت.
بسیار آدمهایی بودهاند که بر این روال از «من» حذف شدهاند.
طوری که دیگر اسمی از آنها بر یاد ندارم. هیچگاه دلتنگشان نشدهام و پیش هم نیامده که بخواهم دوباره داشته باشمشان.
شاید دلیلِ این حذف کردنهای یکبارهگی، این باشد که من در زمانی که باید برای این آدمها و برای نگهداشتنشان تمام تلاش ممکن خود را کردهام. تمام قوهٔ عشق ورزیدنام را به خرج دادهام و این آدمها را حتا بیشتر از آنچه که لیاقتش را داشته باشند در زندگیام جا دادهام.
254
در کوچه پشکی را دیدیم که علفهای لب جوی را میخورد.
گفت؛ ببین هی، این مملکت پشک ها را هم وجترین کرده رفته.
254
امید، گاهی پاچهٔ روزمرهگیهای مرا میگیرد.
امید برای گذشتن یکسال، برای رسیدن یک آدم، برای داشتن یک چیز، برای آمدن یک فصل...
امید که باشد آدم صبحها عاشقاست. چطور؟
اینطور که به آفتابِ در حال طلوع، مثل عاشق به معشوقش نگاه میکند. به صدای باد، به صدای پرندهها و هر جنبندهای که در این زمان -این تبادله میانِ تاریکی و روشنی- بیدار است، مثل عاشق عشق میورزد.
آدم شامها هم مثل عاشقها به آسمان نگاه میکند، مثل عاشقها...
