ch
Feedback
فِرِیڪّــســ🦢

فِرِیڪّــســ🦢

前往频道在 Telegram

اندکی از درد هایم بخوانید...🫠🖤 . . . @Firx07493

显示更多
未指定国家未指定类别
205
订阅者
无数据24 小时
-37 天
+230 天
帖子存档
قسمت سی و هشتم چند ماهی گذشت نفس خانواده اش را شب دعوت کرد همه دور میز جمع بودند دو دشمن که روبروی همدیگر نشسته بودند آصف خان و تیمور خان مسعودی که چشم از الهام بر نمی‌داشت و الهام ای که از شرم سنگینی نگاه مسعود آب شده بود یوسف و نفس که خود را زن و شوهر واقعی جلب می‌دادند و نمایش بازی می‌کردند روز ها در گذر بود کم کم یخ این دو خانواده آی شده بود نفس هم عشق یوسف در قلبش جوانه زده بود ولی از گفتنش شرم داشت شب ولنتاین سال ۱۴۰۲ یوسف از دلبرش درخواست کرد تا با او به رستورانت بی آید دلبرش هم درخواستش را پذیرفت و خودش را آماده کرد در اصل میخواست عشقش را برای یوسف ابراز کند او همیشه حرف هایش را در دفتر خاطراتش نوشته می‌کرد بعد از اینکه موضوع امشب را در دفترش نوشت کیفش را برداشت و در صالون رفت دلبرش سیاه پوشیده بود و باز محشر کرده بود در ماشین نشستند و روانه رستورانت ارگ شهر هرات شدند با یوسف داخل رستورانت شد و دنج ترین قسمت رستورانت نشستند بعد از اینکه عشقش را به یوسف ابراز کرد و غدا هایشان را خوردند بیرون شدند ____یوسفم ____جان یوسف ____میشود کمی پیاده روی کنیم داخل شهر دست به دست همدیگر بگردیم و از خاطرات شیرین مان بگویم ____چرا که نه حتما یوسف ماشینش را در یکی‌از پارکینگ های نزیک پارک کرد و دست معشوقش را گرفت در شهر هردو میچرخیند و می‌خندید که چشم نفس به پشمک فروشی افتاد ____یوسف من از آن پشمک ها میخواهم یوسف نگاهی به پشمک فروشی آن بر سرک افتاد و لبخندی زد #ادامه_دارد

قسمت سی و هفتم به چشمانش دید و یاد آن روز وحشتناک افتاد که چطور وحشیانه برایش تجاوز کرد اشک اش جاری شد و زود با دستش پاک کرد مسعودی که دیوانه وار عاشق الهامه بود ولی بخاطر کار پستی که کرد معشوقش را از دست داد ولی گفته خودش تا آخرین نفسی که دارد برای بدست آوردنش می‌جنگد خلاصه جمعی از عاشق و معشوق نکاح یوسف بسته شد و به دیدن معشوقش به اتاقی که آنجا بود رفت تک تک زد و درب را باز کرد چشمش به چشمان تاریکش قفل شد لبخندی زد و درب را پشت سر خودش بست نزدیکش می‌شود و نفس ترسيده عقب میرفت به کنج دیوار برخورد یوسف آنقدر نزدیکش شد که نفس هایش به آن اصابت می‌کرد نفس با ترس گفت ____از حرف زدن با من استفاده کردی حالا از جانم چه میخواهی يوسف همانطور که چشمانش قفل بود گفت ____خواسته ات را قبول کردم به پدر و برادرت کار ندارم ولی تو هم باید خواسته هم را قبول کنی نفس عصبی گفت ____مگر خواسته ات را قبول نکردم مگر حالا خانم تو نیستم دیگر چه میخواهی یوسف لبانش را خیس کرد و لبخند کجی زد و گفت ____هنوز که کاری نکردم نفس از تعجب چشمانش از حدقه بیرون شد و گفت ____چی چی چیکار میکنی یوسف همانطور که لبخند زده بود گفت ____همان کاری که دیگران با همسرشان می‌کنند مگر گناه است نفس او از زیر دستش فرار کرد و گفت ____از این کار ها خوشم نمی آید بهتر است دور باشی یوسف می‌خواست تا چیزی بگوید درب باز شد آن دو را پایین خواستند هردو پایین رفتند و مراسم ختم شد روز ها روان بود هر قدر یوسف به نفس نزدیک می‌شود نفس همانقدر از او دور می‌شود اسما هم معشوق عشقش را تحمل نتوانست و خارج از کشور رفت #ادامه_دارد

قسمت سی و ششم ____دیوانه شدی پسرم ____نه کاملا خوب هستم من آن دختر را می‌خواهم و به هر قیمتی به دستش می آرم ____اولا که من قبول نمیکنم نوه دشمن مارا بگیرم اصلا خودت فکر کن چطور خواهر یا دختر دشمن پدرت را به این خانه می آوری و خانم خودت میکنی خواهرت اگر بفهمد سکته خواهد کرد دوما آن ها اصلا دختر خود را به ما نمی‌دهند یوسف برخاست و کنار پنجره‌ ایستاد ____بابا جان من عاشق شدم دست خودم که نیست اگر میبود منم به هیچ وجه انتخاب نمیکردم ولی قلبم حرف شنو نیست خواهرم هم قبول می‌کند وقتی بفهمد من عاشق شدم موضوع دوم به بهانه خون بها آن را به نکاح ام در می آرید وگرنه آن دو بی شرف را کنج زندان می اندازم پدر بزرگش سکوت کرده بود ... درست ۵۰ روز از آشنایی یوسف با دخترک گذشت یوسف در این مدت همه را راضی کرد و با چند ملا به خانه آصف خان رفتند و دو راه برایشان گذاشتند یا دختر کبیر را به نکاح یوسف در آرند یا کبیر و مسعود زندانی شوند آنها قبول کردند تا در بدل خون بها دخترشان ( نفس ) را به نکاح یوسف در آرند امروز مصادف ۱۴۰۲/۲/۱۳ روز نکاح یوسف و نفس یوسفی که در لباسش از خوشحالی نمیگنجد نفسی که خود را بیچاره ترین فرد روی زمین احساس می‌کند ولی بخاطر پدر و بردارش تحمل می‌کند اسمای که روز مرگش است معشوقش را در لباس دامادی در کنار دیگری می‌بیند غیر از گریه در دنج اتاقش کاری از دستش بر نمی آید خون می‌گریست و خودش را می‌زد گیسوی هایش که يوسف باعث شد از نامحرمان بپوشاند را با دستانش چنگ میزد خواهر یوسف که بخاطر خوشحالی برادرش تحمل می‌کرد و میخندید در محفل مسعود را دید که نگاهش می‌کرد #ادامه_دارد

قسمت سی و پنجم با یاد آوردن چشمانش نفس عمیقی کشید سرنوشت این عشق چیست انتقام یا خاموشی   روز ها روان بود و عشق آن دخترک در قلب یوسف جوانه زده بود یوسف لحظه‌ ای نبود که آن چشمان را به یاد نیارد آنقدر محبوب آن چشمان شده بود که خواب از چشمانش رهای یافته بود حرف هایش چشمانش حتا حرکاتش را به یاد می آورد نفس عمیقی کشید و از روی‌ تخت برخاست به اتاق پدربزرگش رفت و سلامی داد پدربزرگش اشاره به پهلویش داد و گفت ____حتما موضوع مهمی است بیا بنشین یوسف کنار پدربزرگش نشست و چشمانش را به گل های قالین دوخت ____بابا جان من تصميم جدی گرفتم پدربزرگش لبخندی زد گفت ____موضوع در مورد دختر است ناگهان یوسف لبخندی زد و گفت ____بابا جان خیلی دوستش دارم حتا لحظه ای چشمانش از یادم نمی‌رود صدایش حرکاتش واییی تکیه به مبل داد موهایش را چنگ زد پدربزرگش خنده ای بلندی سر داد و گفت ____حاجی صاحب عاشق شدند یوسف نگاه تندی کرد و قهر کنان گفت ____از گفتن این موضوع پشیمانم نکنید پدربزرگش خنده اش را جمع کرد و گفت ____شوخی کردم پسرم بگو ببینم آن دختر خوش‌بخت کیست که فردا به خواستگاری اش بروم یوسف با سختی گفت ____دختر کبیر خان پدر بزرگش اخم کرد و گفت ____کدام کبیر خان ____پسر آصف خان پدربزرگش برخاست و به یوسف دید #ادامه_دارد

قسمت سی و چهارم ____این زندگی اينقدر نا عادلانه است ____زندگی نا عادلانه نیست برعکس زندگی بحر شیرینی دارد اگر انسان ها هم خوب باشند انسان خودش به دست خود مشکل بار می آورد شک نکن ____راستی ام که خود انسان دلیل مشکلاتش هست ____صدفیصد خوب بگو ببينم درد تو چیست عاشقی؟ خنده بلندی لا به لای درد هایش سر داد و گفت ____کاش عاشقی می‌بود درد من فراتر از این حرف هاست مکثی کرد و ادامه داد ____پدرم سال ها قبل بخاطر هوس برادرم خانواده ای را کشت پسر آن خانواده‌ فرار کرد میگوند آن وقت کوچک بود ولی خبر رسیده که آن پسر برگشته و می‌خواهد انتقام خانواده اش را بگیرد مطمئنم پدر و برادرم را می‌کشد و من يتيم میشوم   راوی* یوسف با شنیدن حرف های دخترک تعجب کرد با خودش گفت دختر کبیر است و اعصبانیت اش بیشتر شد ولی با چشمان غم زده دخترک آرام شد و همه چیز را فراموش کرد آه که به آن چشمان دل سپرده بود و عشاق دیرین شد این عشق به کجا ختم می‌شود انتقام یا خاموشی دخترک ادامه داد ____نامت را نمی‌دانم ولی خوشحال شدم که به حرف هایم گوش سپردی راستی اسمت چیست ____یوسف دخترک با نام یوسف لرزید و ترس در چشمانش نهاده شد ____یو یو یوسف ____اممم یوسف تیموری پسر سمیر خدا بیامرز دخترک دیگر حالش ویران شد و دستانش بر دلش افتاد بزاغ دهنش را قورت داد و گفت ____همان وح وحشی یوسف خندید و گفت ____همان وحشی دخترک با شتاب برخاست و از در پشت داخل ساختمان شد و یوسف به جای خالی اش دید #ادامه_دارد

قسمت سی و سوم گریه هایش جای خود را با ناله دادند که صدای نفر دیگری بلند شد گارد یوسف بود که رو به یوسف کرد و گفت ____حاجی یوسف شما اینجاید یک ساعت است دنبالتان می‌گشتیم دخترک با حرف آن نفر تکانی خورد و پشت سرش را دید یوسف با دیدن دخترک گفت ____یاسین من خوبم تو برو من هم می‌آییم ياسين رفت و دخترک میخواست برخیزد که یوسف با قدم های بلند نزدیکش اش شد   یوسف* چشمم به آن چشمان خماری و تاریک خورد با مژگان بلند و ابروهای تیز دخترکی که نامش را نمی‌دانستم بدوم حرکت نگاهم می‌کرد و منم از این لحظه استفاده کردم و فقط چشمانش را مینگریدم آه چشمان تاریکش بسان تاریکی بخت من بود تمام توانم را جمع کردم و گفتم ____چرا گریه کردید دخترک انگار با حرف من به دنیایش برگشته بود گفت ____به شما ربطی ندارد تنهای ام را بر هم زدید من که از لجبازی این دخترک دهنم باز مانده بود گفتم ____بساط گریه ات را جمع کردم به جای قدر دانی من را سرزنش میکنی دخترک چینی به وسط ابروهایش داد و گفت ____به بيگانگان مربوط نمی‌شود حالا هم برو هر که هستی من هم لجبازی ام گل کرد و به جای رفتن پهلوی آن دخترک روی تاب نشستم و به دخترک دیدم که تعجب از صورتش می‌بارید ____روح دیدی چرا اینقدر تعجب کردی ____چرا کنار من نشستی برخیز برو ____میخواهم همراهت صحبت کنم چرا اینقدر بد اخلاقی ____برخیز برو وگرنه پدرم را صدا میکنم ____صدا کن من که کاری اشتباهی انجام نمی‌دهم فقط میخواهم همرات صحبت کنم در این دنیا حتما به یک شنونده خوب نیاز داریم تا با گفتن درد هایم اندکی تسکین شویم دخترکی که نامش را نمی‌دانستم به فکر رفت و گفت #ادامه_دارد

قسمت سی و دوم آهی کشید و نگاهش را گرفت پدربزرگش آن را به آغوشش گرفت و گفت ____آه سمیر کوچک من حتا تنت بوی آن را می‌دهد هردو سوار ماشین شدند یک ماشین از جلو و یک ماشین از عقب آن ها را راهی می‌کرد گارد های زیادی همراهشان بود بخاطر ایکه به خانه دشمنشان می‌رفتند باید امنیت کامل برقرار میشد به آن عمارت رسیدند و ماشين ها داخل رفتند یوسف نفس عمیقی کشید و پشت سر پدربزرگش پیاده شد داخل ساختمان شدند و در صالون رفتند پدربزرگش سلامی کرد و نگاه های همگی روی یوسف بود پدر بزرگش رو به آصف خان کرد و گفت ____ببین دعوت ات را پذیرفتیم و با نوه عزیزم پسر سمیر خدا بیامرز آمدیم چهره آصف خان و پسر هایش عوض شد یوسف کنار پدربزرگش نشست و خودش را معرفی کرد ____یوسف تو همان نوه فراری تیمور خان هستی یوسف با چهره عادی گفت ____من از دست بعضی شغال ها فرار کرده بودم و حالا برگشتم و میخواهم حساب آن شغال ها را برسم آصف خان و پسرش چهرشان مانند لبلبو سرخ گشته بود بحث کاری شروع شود و یوسف برخاست برای هوا خوری بیرون در عمارت رفت پشت ساختمان‌ گل کاری کرده بود و کنار درختی تاب آهنگی گذاشته بود یوسف کناری تکیه داد و به گذشته اش فکر کرد گذشته عاصی از درد و الم ناگهان صدای گریه ای دخترکی بلند شد در آن سیهی شب و نور چراغ ساختمان عمارت نشان دهنده دخترکی رو تاب را می‌داد یوسف پشت دخترک بود و فقط گیسو های تاریک اش را می‌نگرید یوسف تکان نخورد و گوش هایش را تیز کرد که دخترک همراه با گریه شروع به شکایت کرد ____خدایا بابا و برادرم را از من نگیر خدایا می‌دانم گناه بزرگی انجام دادند ولی با گرفتن آنها من یتیم میشوم #ادامه_دارد

نظرات 🫴

نظرات🫴

چند نکات مهم در مورد رمان : ·      مریضی یوسف کاملا واقعی است و در آخر جواب اش آمد که تومور در سرش دارد ولی هیچکس از این موضوع خبر نداشت ·      تمام اسم های اشخاص مستعار است بخاطر سر شناس بودن خانواده یوسف در هرات اسم های اصلی شان را ذکر نکردم ·      اسم اصلی یوسف ، فیروز است که عکس واقعی خود را روان کردند تا در رمان نشر کنم ولی بنابر مشکلاتی عکسشان را نگذاشتم ·      همه حرف ها و حالات واقعی است که اندکی از خود اغراق کردم ·      با آقای فیروز ( یوسف ) در خواجه عبدالله انصاری شهر هرات آشنا شدم و آنها هم داستان زندگی خو تعریف کردند انشاالله از رمان خوشتان آمده باشد J با احترام : فیریکس فروتن نظرات کلی خود را برایم بنويسيد زیر این رمان! #فریکس_فروتن #سیاه_بخت

قسمت سی و نهم ____چشم من حالا میروم برایت میخرم تو همینجا باش نفس لبخندی زد و رفتن یوسف را تماشا کرد یوسف به آن بر سرک رفت و مشغول خریدن پشمک شد چشمش به نفس خورد که پیشش مئ آید دیری نگذشت که ماشین سرخ رنگی به شتاب با دلبرش ( نفس ) تصادف کرد یوسف انگار هنوز باور نکرده بود لبخندش محو شد و پشمک ها از دستش به زمین افتاد پاهایش یاری نمی‌کرد که پیش دلبرش رود و آن را در او حالت وخیم ببیند چشمانش نظاره گر جمع شدن مردم دور بر دلبرش بود به زمین افتاد و مریضی اش دوباره سراغش آمد   ‌.... سالگرد فوت دلبرش است و سر مزارش اشک می‌ریزد دنیا به رویش وفا نکرد و تمام عزیزانش را گرفت در این میان خواهرش الهامه با مسعود ازدواج کرد اسما در جرمنی مهاجر است و پدر بزرگش به دلیل مریضی قلبی روحش را وداع کرد خود یوسف هم برای روح عزیزانش در مسجد دعا می‌کند   . . . پایان* #فریکس_فروتن #سیاه_بخت

قسمت سی و هشتم چند ماهی گذشت نفس خانواده اش را شب دعوت کرد همه دور میز جمع بودند دو دشمن که روبروی همدیگر نشسته بودند آصف خان و تیمور خان مسعودی که چشم از الهام بر نمی‌داشت و الهام ای که از شرم سنگینی نگاه مسعود آب شده بود یوسف و نفس که خود را زن و شوهر واقعی جلب می‌دادند و نمایش بازی می‌کردند روز ها در گذر بود کم کم یخ این دو خانواده آی شده بود نفس هم عشق یوسف در قلبش جوانه زده بود ولی از گفتنش شرم داشت شب ولنتاین سال ۱۴۰۲ یوسف از دلبرش درخواست کرد تا با او به رستورانت بی آید دلبرش هم درخواستش را پذیرفت و خودش را آماده کرد در اصل میخواست عشقش را برای یوسف ابراز کند او همیشه حرف هایش را در دفتر خاطراتش نوشته می‌کرد بعد از اینکه موضوع امشب را در دفترش نوشت کیفش را برداشت و در صالون رفت دلبرش سیاه پوشیده بود و باز محشر کرده بود در ماشین نشستند و روانه رستورانت ارگ شهر هرات شدند با یوسف داخل رستورانت شد و دنج ترین قسمت رستورانت نشستند بعد از اینکه عشقش را به یوسف ابراز کرد و غدا هایشان را خوردند بیرون شدند ____یوسفم ____جان یوسف ____میشود کمی پیاده روی کنیم داخل شهر دست به دست همدیگر بگردیم و از خاطرات شیرین مان بگویم ____چرا که نه حتما یوسف ماشینش را در یکی‌از پارکینگ های نزیک پارک کرد و دست معشوقش را گرفت در شهر هردو میچرخیند و می‌خندید که چشم نفس به پشمک فروشی افتاد ____یوسف من از آن پشمک ها میخواهم یوسف نگاهی به پشمک فروشی آن بر سرک افتاد و لبخندی زد #ادامه_دارد

قسمت سی و پنجم با یاد آوردن چشمانش نفس عمیقی کشید سرنوشت این عشق چیست انتقام یا خاموشی   روز ها روان بود و عشق آن دخترک در قلب یوسف جوانه زده بود یوسف لحظه‌ ای نبود که آن چشمان را به یاد نیارد آنقدر محبوب آن چشمان شده بود که خواب از چشمانش رهای یافته بود حرف هایش چشمانش حتا حرکاتش را به یاد می آورد نفس عمیقی کشید و از روی‌ تخت برخاست به اتاق پدربزرگش رفت و سلامی داد پدربزرگش اشاره به پهلویش داد و گفت ____حتما موضوع مهمی است بیا بنشین یوسف کنار پدربزرگش نشست و چشمانش را به گل های قالین دوخت ____بابا جان من تصميم جدی گرفتم پدربزرگش لبخندی زد گفت ____موضوع در مورد دختر است ناگهان یوسف لبخندی زد و گفت ____بابا جان خیلی دوستش دارم حتا لحظه ای چشمانش از یادم نمی‌رود صدایش حرکاتش واییی تکیه به مبل داد موهایش را چنگ زد پدربزرگش خنده ای بلندی سر داد و گفت ____حاجی صاحب عاشق شدند یوسف نگاه تندی کرد و قهر کنان گفت ____از گفتن این موضوع پشیمانم نکنید پدربزرگش خنده اش را جمع کرد و گفت ____شوخی کردم پسرم بگو ببینم آن دختر خوش‌بخت کیست که فردا به خواستگاری اش بروم یوسف با سختی گفت ____دختر کبیر خان پدر بزرگش اخم کرد و گفت ____کدام کبیر خان ____پسر آصف خان پدربزرگش برخاست و به یوسف دید #ادامه_دارد

قسمت سی و هفتم به چشمانش دید و یاد آن روز وحشتناک افتاد که چطور وحشیانه برایش تجاوز کرد اشک اش جاری شد و زود با دستش پاک کرد مسعودی که دیوانه وار عاشق الهامه بود ولی بخاطر کار پستی که کرد معشوقش را از دست داد ولی گفته خودش تا آخرین نفسی که دارد برای بدست آوردنش می‌جنگد خلاصه جمعی از عاشق و معشوق نکاح یوسف بسته شد و به دیدن معشوقش به اتاقی که آنجا بود رفت تک تک زد و درب را باز کرد چشمش به چشمان تاریکش قفل شد لبخندی زد و درب را پشت سر خودش بست نزدیکش می‌شود و نفس ترسيده عقب میرفت به کنج دیوار برخورد یوسف آنقدر نزدیکش شد که نفس هایش به آن اصابت می‌کرد نفس با ترس گفت ____از حرف زدن با من استفاده کردی حالا از جانم چه میخواهی يوسف همانطور که چشمانش قفل بود گفت ____خواسته ات را قبول کردم به پدر و برادرت کار ندارم ولی تو هم باید خواسته هم را قبول کنی نفس عصبی گفت ____مگر خواسته ات را قبول نکردم مگر حالا خانم تو نیستم دیگر چه میخواهی یوسف لبانش را خیس کرد و لبخند کجی زد و گفت ____هنوز که کاری نکردم نفس از تعجب چشمانش از حدقه بیرون شد و گفت ____چی چی چیکار میکنی یوسف همانطور که لبخند زده بود گفت ____همان کاری که دیگران با همسرشان می‌کنند مگر گناه است نفس او از زیر دستش فرار کرد و گفت ____از این کار ها خوشم نمی آید بهتر است دور باشی یوسف می‌خواست تا چیزی بگوید درب باز شد آن دو را پایین خواستند هردو پایین رفتند و مراسم ختم شد روز ها روان بود هر قدر یوسف به نفس نزدیک می‌شود نفس همانقدر از او دور می‌شود اسما هم معشوق عشقش را تحمل نتوانست و خارج از کشور رفت #ادامه_دارد

قسمت سی و ششم ____دیوانه شدی پسرم ____نه کاملا خوب هستم من آن دختر را می‌خواهم و به هر قیمتی به دستش می آرم ____اولا که من قبول نمیکنم نوه دشمن مارا بگیرم اصلا خودت فکر کن چطور خواهر یا دختر دشمن پدرت را به این خانه می آوری و خانم خودت میکنی خواهرت اگر بفهمد سکته خواهد کرد دوما آن ها اصلا دختر خود را به ما نمی‌دهند یوسف برخاست و کنار پنجره‌ ایستاد ____بابا جان من عاشق شدم دست خودم که نیست اگر میبود منم به هیچ وجه انتخاب نمیکردم ولی قلبم حرف شنو نیست خواهرم هم قبول می‌کند وقتی بفهمد من عاشق شدم موضوع دوم به بهانه خون بها آن را به نکاح ام در می آرید وگرنه آن دو بی شرف را کنج زندان می اندازم پدر بزرگش سکوت کرده بود ... درست ۵۰ روز از آشنایی یوسف با دخترک گذشت یوسف در این مدت همه را راضی کرد و با چند ملا به خانه آصف خان رفتند و دو راه برایشان گذاشتند یا دختر کبیر را به نکاح یوسف در آرند یا کبیر و مسعود زندانی شوند آنها قبول کردند تا در بدل خون بها دخترشان ( نفس ) را به نکاح یوسف در آرند امروز مصادف ۱۴۰۲/۲/۱۳ روز نکاح یوسف و نفس یوسفی که در لباسش از خوشحالی نمیگنجد نفسی که خود را بیچاره ترین فرد روی زمین احساس می‌کند ولی بخاطر پدر و بردارش تحمل می‌کند اسمای که روز مرگش است معشوقش را در لباس دامادی در کنار دیگری می‌بیند غیر از گریه در دنج اتاقش کاری از دستش بر نمی آید خون می‌گریست و خودش را می‌زد گیسوی هایش که يوسف باعث شد از نامحرمان بپوشاند را با دستانش چنگ میزد خواهر یوسف که بخاطر خوشحالی برادرش تحمل می‌کرد و میخندید در محفل مسعود را دید که نگاهش می‌کرد #ادامه_دارد

قسمت سی و چهارم ____این زندگی اينقدر نا عادلانه است ____زندگی نا عادلانه نیست برعکس زندگی بحر شیرینی دارد اگر انسان ها هم خوب باشند انسان خودش به دست خود مشکل بار می آورد شک نکن ____راستی ام که خود انسان دلیل مشکلاتش هست ____صدفیصد خوب بگو ببينم درد تو چیست عاشقی؟ خنده بلندی لا به لای درد هایش سر داد و گفت ____کاش عاشقی می‌بود درد من فراتر از این حرف هاست مکثی کرد و ادامه داد ____پدرم سال ها قبل بخاطر هوس برادرم خانواده ای را کشت پسر آن خانواده‌ فرار کرد میگوند آن وقت کوچک بود ولی خبر رسیده که آن پسر برگشته و می‌خواهد انتقام خانواده اش را بگیرد مطمئنم پدر و برادرم را می‌کشد و من يتيم میشوم   راوی* یوسف با شنیدن حرف های دخترک تعجب کرد با خودش گفت دختر کبیر است و اعصبانیت اش بیشتر شد ولی با چشمان غم زده دخترک آرام شد و همه چیز را فراموش کرد آه که به آن چشمان دل سپرده بود و عشاق دیرین شد این عشق به کجا ختم می‌شود انتقام یا خاموشی دخترک ادامه داد ____نامت را نمی‌دانم ولی خوشحال شدم که به حرف هایم گوش سپردی راستی اسمت چیست ____یوسف دخترک با نام یوسف لرزید و ترس در چشمانش نهاده شد ____یو یو یوسف ____اممم یوسف تیموری پسر سمیر خدا بیامرز دخترک دیگر حالش ویران شد و دستانش بر دلش افتاد بزاغ دهنش را قورت داد و گفت ____همان وح وحشی یوسف خندید و گفت ____همان وحشی دخترک با شتاب برخاست و از در پشت داخل ساختمان شد و یوسف به جای خالی اش دید #ادامه_دارد

قسمت سی و سوم گریه هایش جای خود را با ناله دادند که صدای نفر دیگری بلند شد گارد یوسف بود که رو به یوسف کرد و گفت ____حاجی یوسف شما اینجاید یک ساعت است دنبالتان می‌گشتیم دخترک با حرف آن نفر تکانی خورد و پشت سرش را دید یوسف با دیدن دخترک گفت ____یاسین من خوبم تو برو من هم می‌آییم ياسين رفت و دخترک میخواست برخیزد که یوسف با قدم های بلند نزدیکش اش شد   یوسف* چشمم به آن چشمان خماری و تاریک خورد با مژگان بلند و ابروهای تیز دخترکی که نامش را نمی‌دانستم بدوم حرکت نگاهم می‌کرد و منم از این لحظه استفاده کردم و فقط چشمانش را مینگریدم آه چشمان تاریکش بسان تاریکی بخت من بود تمام توانم را جمع کردم و گفتم ____چرا گریه کردید دخترک انگار با حرف من به دنیایش برگشته بود گفت ____به شما ربطی ندارد تنهای ام را بر هم زدید من که از لجبازی این دخترک دهنم باز مانده بود گفتم ____بساط گریه ات را جمع کردم به جای قدر دانی من را سرزنش میکنی دخترک چینی به وسط ابروهایش داد و گفت ____به بيگانگان مربوط نمی‌شود حالا هم برو هر که هستی من هم لجبازی ام گل کرد و به جای رفتن پهلوی آن دخترک روی تاب نشستم و به دخترک دیدم که تعجب از صورتش می‌بارید ____روح دیدی چرا اینقدر تعجب کردی ____چرا کنار من نشستی برخیز برو ____میخواهم همراهت صحبت کنم چرا اینقدر بد اخلاقی ____برخیز برو وگرنه پدرم را صدا میکنم ____صدا کن من که کاری اشتباهی انجام نمی‌دهم فقط میخواهم همرات صحبت کنم در این دنیا حتما به یک شنونده خوب نیاز داریم تا با گفتن درد هایم اندکی تسکین شویم دخترکی که نامش را نمی‌دانستم به فکر رفت و گفت #ادامه_دارد

قسمت سی و دوم آهی کشید و نگاهش را گرفت پدربزرگش آن را به آغوشش گرفت و گفت ____آه سمیر کوچک من حتا تنت بوی آن را می‌دهد هردو سوار ماشین شدند یک ماشین از جلو و یک ماشین از عقب آن ها را راهی می‌کرد گارد های زیادی همراهشان بود بخاطر ایکه به خانه دشمنشان می‌رفتند باید امنیت کامل برقرار میشد به آن عمارت رسیدند و ماشين ها داخل رفتند یوسف نفس عمیقی کشید و پشت سر پدربزرگش پیاده شد داخل ساختمان شدند و در صالون رفتند پدربزرگش سلامی کرد و نگاه های همگی روی یوسف بود پدر بزرگش رو به آصف خان کرد و گفت ____ببین دعوت ات را پذیرفتیم و با نوه عزیزم پسر سمیر خدا بیامرز آمدیم چهره آصف خان و پسر هایش عوض شد یوسف کنار پدربزرگش نشست و خودش را معرفی کرد ____یوسف تو همان نوه فراری تیمور خان هستی یوسف با چهره عادی گفت ____من از دست بعضی شغال ها فرار کرده بودم و حالا برگشتم و میخواهم حساب آن شغال ها را برسم آصف خان و پسرش چهرشان مانند لبلبو سرخ گشته بود بحث کاری شروع شود و یوسف برخاست برای هوا خوری بیرون در عمارت رفت پشت ساختمان‌ گل کاری کرده بود و کنار درختی تاب آهنگی گذاشته بود یوسف کناری تکیه داد و به گذشته اش فکر کرد گذشته عاصی از درد و الم ناگهان صدای گریه ای دخترکی بلند شد در آن سیهی شب و نور چراغ ساختمان عمارت نشان دهنده دخترکی رو تاب را می‌داد یوسف پشت دخترک بود و فقط گیسو های تاریک اش را می‌نگرید یوسف تکان نخورد و گوش هایش را تیز کرد که دخترک همراه با گریه شروع به شکایت کرد ____خدایا بابا و برادرم را از من نگیر خدایا می‌دانم گناه بزرگی انجام دادند ولی با گرفتن آنها من یتیم میشوم #ادامه_دارد

قسمت سی و یکم شب با قصه های يوسف و خواهرش و گریه های اسما روز شد صبح دیگری آغاز شد اینبار اسما با يوسف روانه دانشگاه شد در طول راه هردو سکوت کره بودند و دانشگاه هم گذشت فردایش جمعه بود و همه تصمیم گرفتند به باغچه بروند همه عازم باغچه شدند و همه در خوشی سیر داشتند مخصوصا يوسف و خواهرش ولی اسما انگار روزه ی سکوت گرفته بود اسما با قلب شکسته اش درگیر بود و يوسف با خواهرش فردایش يوسف روانه بیمارستان شد بخاطر چک مریضی اش یک هفته بعد نتایجش می آمد بعد از بیمارستان يوسف داخل دانشگاه شد و در صنف اسما یشان داشت اسما بدون حرفی گوش به استاد اش داده بود يوسف هم بدون خیالی درسش را داد روز ها تک تک روانه بود و يوسف کاملا عادت کرده بود شب جمعه همه بعد از صرف غذا نشستند که پدربزرگ يوسف گفت ____پسرم فردا آصف خان محفل کاری بزرگی در عمارتش دارد و میخواهم فردا با استقلال کامل با تو به آن محفل برویم يوسف که با شنیدن اسم آصف خان عصبی شد گفت ____نیازی به رفتن نیست و هیچ کدام مان به آن خانه نحس نمی‌رویم ____پسرم باید با خبر شود که تو مردی شدی و میتوانی انتقامت را بگیری پس باید برویم يوسف به فکر فرو رفت و گفت ____خوبست فرا می‌رویم چه می‌دانست که فردا روز جدیدی برایش سرنوشت رقم خواهد زد چه می‌دانست که قلبش تسخیر میشود با دیدن آن چشم تاریک فردایش لباس های سیاهش را تن کرد تا حال لباس سیاه تن نکرده بود ولی اینبار تصمیم گرفتن به تن کند آن لباس تضاد خوبی با پوستش داشت و آن را جذاب تر کرده بود ساعتش را دست کرد و کمی عطر خوشبوی که همیشه پدرش از آن استفاده می‌کرد را به تن زد اینبار لنگی اش را در سر نکرد و همانطور رفت پایین شد که اسما با دیدنش مات و مبهوت مانده بود دلبرش محشر کرده بود و باید از دور سیل می‌کرد #ادامه_دارد

خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری، این صبر که من می‌کنم افشردن جان است‌🖤