203
订阅者
-224 小时
-57 天
无数据30 天
帖子存档
ساختمان قدیمی بود.
سه نفر بیرون در ایستاده بودند.
رستم بدون حرف پیاده شد.
یکی از مردها گفت:
— اینجا چه میخواهی؟
رستم نگاهش را بالا آورد.
— دختر را بدهید.
خندهای کوتاه.
— اگر ندهیم؟
رستم فقط یک قدم جلو رفت.
همان یک قدم کافی بود.
درگیری شروع شد.
صدای مشت و فریاد شکستاند سکوت شب را!
اما رستم دیگر آن مرد سرد نبود…
این بار چیزی در او شکسته بود.
داخل اتاق، آوین صدای درگیری را شنید.
چشمهایش پر از اشک شد.
با خود گفت:
— نباید میآمد…
اما دلش چیز دیگری میگفت.
برای اولینبار، کسی آمده بود دنبالش.
نه برای گرفتنش…
برای نجاتش.
قلبش تند میزد و اشک هایش روی صورتش روان بود!
در باز شد.
رستم ایستاده بود.
خون روی دستش بود.
چشمانش مستقیم به آوین افتاد.
— بیا.
آوین خشک شده بود.
— چرا… چرا برگشتی؟
رستم نفس عمیق کشید.
— چون گفتی برو… و من نرفتم.
لحظهای سکوت کرد و بعد دستش را جلو آورد.
آوین آرام بلند شد.
و درست همان لحظه…
صدای مردی از پشت سر آمد:
— فکر کردی اینجا تمام شد؟
رستم برگشت
آن مرد پدر آوین بود!
آوین رنگش پرید.
— پدر…
مرد نگاهش سرد بود.
— برمیگردی خانه.
آوین عقب رفت و رستم جلو آمد.
— او با تو نمیآید.
پدر آوین خندید.
— تو کی هستی که تصمیم میگیری؟
رستم با صدایی آرام اما خطرناک گفت:
— کسی که اجازه نمیدهد او دوباره شکسته شود.
سکوت افتاد.
برای اولینبار، آوین میان دو جهان ایستاده بود:
گذشتهی اجباری…
یا آیندهای ناشناخته.
رستم دستش را دوباره سمت او دراز کرد.
این بار آرامتر.
— انتخاب کن، آوین!
#ادامه_دارد
#فریکس_فروتن
#میان_زخم_و_عشق
قسمت پنجم
خانه برای رستم دیگر مثل قبل نبود.
سکوتش سنگینتر شده بود.
او هر گوشه را نگاه میکرد، انگار چیزی گم شده باشد… یا کسی.
روی میز، آن کاغذ هنوز ذهنش را میخورد.
«میروم تا تو درگیر نشوی.»
رستم با خود گفت:
— احمق…
اما صدایش بیشتر شبیه نگرانی بود تا خشم.
تلفنش را برداشت و یک تماس گرفت.
صدایش سرد و کوتاه بود:
— هر حرکتی از اطراف خانههای نزدیک را چک کنید. دختری به نام آوین باید پیدا شود.
بعد تلفن را قطع کرد.
برای اولینبار، خودش هم متوجه شد که این موضوع دیگر یک کمک ساده نیست.
این یک وابستگی بود.
در سوی دیگر شهر…
آوین در اتاقی تاریک نشسته بود.
دستهایش میلرزید.
مقابلش مردی ایستاده بود.
صدایش آرام اما تهدیدآمیز بود:
— فکر کردی میتوانی فرار کنی؟
آوین عقب رفت.
— من نمیخواهم ازدواج کنم…
مرد خندید.
— خواستن تو مهم نیست. خانوادهات تصمیم گرفتهاند.
نام پدرش که آمد، قلب آوین فرو ریخت.
— او… او مرا فروخت؟
مرد بیاحساس گفت:
— این اسمش فروش نیست. اسمش حفظ آبروست.
شب شده بود.
رستم در ماشین نشسته بود.
سیگار روشن نکرده بود. برای اولینبار، دستش سمتش نرفته بود.
گوشیاش زنگ خورد.
— پیدا شد؟
صدای آن طرف خط گفت:
— ردش را زدیم… در منطقهی قدیمی شهر.
رستم بدون مکث ماشین را روشن کرد.
چشمانش دیگر آرام نبود.
#ادامه_دارد
#فریکس_فروتن
#میان_زخم_و_عشق
دو روز گذشت.
آوین کمکم در خانه راه میرفت، غذا میپخت، حتی یک بار آرام لبخند زد.
و آن لبخند، بیخبر قلب رستم را نرم کرد.
اما آرامش کوتاه بود.
یک عصر، وقتی رستم از شرکت برگشت، دید درِ خانه نیمهباز است.
دلش فرو ریخت.
داخل رفت.
خانه بههم ریخته نبود… اما آوین نبود.
روی میز، کاغذی افتاده بود.
«نباید برایت دردسر بسازم. آنها پیدایم کردند. میروم تا تو درگیر نشوی.»
مشت رستم روی میز فرود آمد.
دوباره.
باز هم قرار بود یکی را از دست بدهد؟
تلفنش زنگ خورد.
صدایی خشن گفت:
— دختر پیش تو بود. فکر کردی نمیفهمیم؟
— اگر مو از سرش کم شود… — صدای رستم خطرناک شد.
— بیا بگیرش، اگر مردی.
تماس قطع شد.
چشمان رستم دیگر آن مرد بیتفاوت سابق نبود.
این بار مسئله نفرت از زنها نبود.
مسئله انتخاب بود.
در دلش سوزش عجیبی را حس میکرد
نمیدانست که علتش چیست!
و او برای اولینبار، میخواست بجنگد… نه برای انتقام گذشته، بلکه برای کسی که پناه خواسته بود.
#ادامه_دارد
#فریکس_فروتن
#میان_زخم_و_عشق
قسمت چهارم
— مرا به خانه میبرند… و دیگر اجازه نفس کشیدن هم نخواهم داشت.
این بار سکوت رستم طولانیتر شد.
او از زنها متنفر بود.
از اشکشان، از ضعفشان، از خاطرهی مادرش…
اما این یکی…
در چشمانش ضعف نبود. فقط وحشتِ انتخاب نشدن بود.
همان شب، کارهای ترخیص را انجام داد.
پرستار پرسید:
— خانوادهاش کجا هستند؟
رستم بدون مکث گفت:
— بیرون شهرند. فعلاً با من میماند.
خودش هم نمیدانست چرا چنین گفت.
وقتی سوار ماشین شدند، آوین آهسته گفت:
— من جای برای رفتن ندارم یعنی هر جا را فکر میکنم که بروم آنها پیدایم میکنند.
رستم خونسرد رانندگی اش را میکرد و به سخن آوین توجهی نکرد.
— خوب حالا کجا میبری مرا
_جای که پیدایت نکنند!
آوین به شیشه خیره شد.
برای اولینبار بعد از آن شب، نفسش آرامتر بود.
ماشین دم خانه بزرگی متوقف شد
خانه بزرگ و سرد بود. مثل صاحبش.
آوین هنگام ورود مکث کرد.
— مزاحم نمیشوم؟
رستم بدون نگاه کردن گفت:
— این خانه سالهاست مزاحم ندارد.
اتاق مهمان را نشانش داد.
آوین با دو چشم حیران خانه را دید میزد
خانهی تاریک و سرد که حتا پرده هایش هم سیاه بودند
— فعلاً اینجا بمان. تا وقتی که… فکری کنیم.
آوین لب باز کرد و گفت:
— چرا کمکم میکنی؟
سوالی که خودش هم جوابش را نمیدانست.
رستم بدون این که نگاهش کند گفت:
— چون نمیخواهم کسی را مجبور به ماندن ببینم.
جملهای که ناخودآگاه گفت، اما خودش را لرزاند.
#ادامه_دارد
#فریکس_فروتن
#میان_زخم_و_عشق
آوین!
اسمش در ذهن رستم تکرار میشد.
صبح روز بعد، وقتی وارد اتاق شد، آوین کنار پنجره ایستاده بود. نور کمرنگ صبح روی صورتش افتاده بود. دیگر آن نگاه کاملاً خالی را نداشت، اما هنوز در عمق چشمانش ترسی خاموش موج میزد.
رستم آرام گفت:
— حالت بهتر است؟
آوین سر تکان داد. هنوز صدایش ضعیف بود.
چند لحظه سکوت میانشان نشست.
بعد ناگهان گفت:
— کسی… کسی نباید بفهمد من اینجا هستم.
رستم مکث کرد.
— چه کسی؟
لبهای آوین لرزید.
— پدرم.
رستم ابرو در هم کشید.
— چرا؟
آوین نگاهش را پایین انداخت. انگشتانش را در هم گره زد.
— میخواست مرا به عقد پسر کاکایم بدهد… من قبول نکردم. دیشب فرار کردم. آن مردهایی که دیدی… آدمهای او بودند.
رستم ساکت شد.
ازدواج اجباری.
واژهای که برایش بیگانه نبود. خودش هم سالها زیر فشار نامِ الهه زندگی کرده بود.
— اگر پیدایت کنند چه میشود؟
#ادامه_دارد
#فریکس_فروتن
#میان_زخم_و_عشق
قسمت سوم
چند روز بعد…
دختر هنوز حرف نمیزد.
پرستار گفت:
— شوک روحی شدید است. باید احساس امنیت کند.
امنیت…
رستم به این واژه خندید.
او خودش معنایش را نمیدانست.
اما هر روز میآمد.
بیآنکه بداند چرا.
برای او کتاب میآورد.
غذا سفارش میداد.
گاهی فقط مینشست و سکوت میکرد.
تا اینکه یک روز…
وقتی میخواست از اتاق بیرون شود، صدای ضعیفی پشت سرش آمد:
— نرو…
قدمهایش در جا خشک شد.
آرام برگشت.
دختر با لبهای لرزان دوباره گفت:
— لطفاً… نرو.
رستم قلبش را حس کرد.
بعد از سالها… ضربانش را واقعاً حس کرد.
نزدیک تخت آمد.
— اسمت چیست؟
دختر مکث کرد. انگار گفتن نامش هم سخت بود.
— آ… آوین.
رستم آرام تکرار کرد:
— آوین.
اسمش عجیب در دلش نشست.
همان شب…
رستم بیرون شفاخانه ایستاده بود که تلفنش زنگ خورد.
صدای مردی در آن سوی خط گفت:
— دیدمت.
رستم اخم کرد.
— کی هستی؟
— خواهی دانست!
مرد تماس را قطع کرد و رستم دستش را مشت کرد و به درخت پشت سرش محکم زد
با خود گفت
_همین را کم داشتم که دشمن جدیدی را برای خود بیابم
موهایش را چنگ زد و مانند دیوانه ها محکم قدم بر میداشت
ناگهان چشمش به پسری افتاد که منتظر بود مادرش آبمیوه را برایش باز کند
آبمیوه را برایش داد و پسرک بوسهی به روی مادرش زد
حس حسرت در تمام سلول های رستم جریان داشت
با گردنی کج آن صحنه را دید میزد
لحظهی به فکر رفت گفت
_اگر مادر من هم مانند آن مادر پسرک پیشم میبود به من محبت میکرد
به حال خودش خندید و در موتراش نشست!
#ادامه_دارد
#فریکس_فروتن
#میان_زخم_و_عشق
این جمله در ذهن رستم پیچید.
او که خودش سالها تنها مانده بود…
حالا کنار درِ اتاق دختری نشسته بود که حتی نامش را نمیدانست.
و برای اولین بار بعد از سالها، دلش نمیخواست برود.
رستم همانجا پشت در اتاق نشست.
سرش را میان دستان خود گرفت و چنگی به موهای خود زد
چند بار خواست بلند شود و برود، اما هر بار جملهی داکتر در ذهنش تکرار میشد:
«تنها نگذاریدش.»
چه جملهی عجیبی…
او که خودش سالها تنها مانده بود، حالا مسئول تنهاییِ کسی دیگر شده بود.
دقایقی بعد، پرستار اجازه داد وارد اتاق شود.
دختر روی تخت نشسته بود. سرش باندپیچی شده و نگاهش خالیتر از آن بود که چیزی را ببیند. وقتی در باز شد، شانههایش لرزید.
رستم ایستاد. نزدیک نشد.
چشمانش دخترک درمانده را دید
— نترس… من همانم که تو را آوردم.
هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط انگشتانش ملافه را محکم چنگ زده بود.
رستم آهی کشید.
— اگر نمیخواستی دخالت کنم، میتوانستم بروم… اما نرفتم.
چشمان دختر آهسته بالا آمد. برای اولینبار مستقیم به او نگاه کرد.
در آن نگاه، ترس بود… اما چیز دیگری هم بود.
درماندگی.
رستم نگاهش را دزدید. نمیخواست در آن چشمها چیزی ببیند که دلش را بلرزاند.
#ادامه_دارد
#فریکس_فروتن
#میان_زخم_و_عشق
قسمت دوم
چند مرد مسلح با دختری گلاویز بودند. صدای جیغش در شب پیچید:
— رهایم کنید! من با شما نمیآیم!
رستم چشمانش را بست. نمیخواست دخالت کند. از زنها متنفر بود. از صدایشان، از حضورشان.
اما ناگهان دختر خود را جلوی ماشین انداخت.
رستم با عصبانیت از ماشین پیاده شد. مردان با دیدنش پا به فرار گذاشتند.
دختر بیهوش روی زمین افتاده بود. موهایش پریشان و پیشانیاش خونین.
رستم لحظهای مردد ماند.
چرا باید کمک میکرد؟
اما برخلاف تمام نفرتهایش، خم شد. موهای آشفته را از روی صورت دختر کنار زد.
چهرهای معصوم نمایان شد.
نفسش برای لحظهای بند آمد.
با خود زمزمه کرد:
— چرا اینقدر بیدفاع…
او را به آرامی بلند کرد
بوی عطر گیسوان دخترک به مشام رستم رسید
چشمانش را بست و چند بار بوی کشید
تکانی خورد و به حالت عادی برگشت
دخترک را روی صندلی عقب ماشین گذاشت.
در راه شفاخانه، نگاهش بارها در آینه به چهرهی بیجان دختر افتاد.
احساسی ناشناخته در دلش میجنبید… حسی که سالها خاموش بود.
میتوانست برود.
میتوانست رهایش کند.
اما نرفت.
پشت درِ اتاق نشست.
دکتر بیرون آمد و گفت:
— مریض به هوش آمده، اما دچار شوک شدید است. مدتی طول میکشد تا به حالت عادی برگردد. به مراقبت روحی نیاز دارد.
رستم بیاختیار پرسید:
— حالش خطرناک نیست؟
— نه. اما تنها نگذاریدش.
تنها نگذاریدش…
#ادامه_دارد
#فریکس_فروتن
#میان_زخم_و_عشق
ده روز بعد…
در اتاق شرکتش نشسته بود. نگاهش به سقف بود، اما فکرش جای دیگری پرسه میزد.
در باز شد!
بدون آنکه نگاه کند گفت:
— چند بار باید بگویم بدون اجازه وارد نشوید؟
اما وقتی سر بلند کرد، کلمات در گلویش خشک شد.
الهه بود. دخترعمهاش.
دختری که از کودکی نامش را کنار نام او گذاشته بودند. بزرگشدهی خانهی عمهاش… و از نظر خانواده، همسر آیندهاش.
اما رستم هیچگاه او را نخواسته بود.
الهه آرام گفت:
— میخواهم بروم.
— کجا؟
— خارج از کشور. دیگر نمیتوانم این بیتفاوتی تو را تحمل کنم.
رستم بیاحساس پاسخ داد:
— تصمیم خودت است. اگر کمکی از دستم برآید، انجام میدهم.
الهه با صدایی لرزان گفت:
— یعنی اینقدر برایت مهم نیستم؟
رستم نگاهش کرد. سرد و بیانعطاف.
— وقتی نمیخواهمت، چرا اصرار میکنی؟
— من دوستت دارم…
رستم بیدرنگ گفت:
— من نه.
چشمان الهه پر از خشم شد.
— تاوان این بیرحمی را میدهی.
در را محکم بست و رفت.
رستم آهی کشید. گذشته مثل سایه به سراغش آمد…
پدرش را از او گرفته بودند.
مادرش، زنی که روز دوم تولدش او را رها کرده و با مرد دیگری گریخته بود.
سالها بعد، دشمنیهای قدیمی، پدرش را به کام مرگ کشاند.
از آن روز، رستم دیگر آن آدم سابق نشد.
بزرگترین دشمنش، نام «مادر» بود.
آن شب بیهدف رانندگی میکرد.
نمیدانست کجا میرود. فقط میخواست فرار کند… از خاطرهها، از خودش.
ماشین را گوشهای متوقف کرد. سرش را روی فرمان گذاشت. خستگی تمام وجودش را گرفته بود.
ناگهان صدای درگیری بلند شد...
#ادامه_دارد
#فریکس_فروتن
#میان_زخم_و_عشق
قسمت اول
شروع داستان`
چشمانش سرخ و بیخواب بود.
ابروهای کشیده و تیرهاش درهم رفته بود، انگار سالها خشم در آنها لانه کرده باشد.
دست در جیب شلوارش برد، قوطی سیگاری بیرون کشید و سیگاری را میان لبهایش گذاشت. شعلهی فندک در تاریکی اتاق لرزید. لحظهای بعد دود، آرامآرام سقف را تسخیر کرد.
مرد بود.
نمیتوانست گریه کند
اشک در چشمانش جمع شده بود، اما پایین نمیآمد. غرورش نمیگذاشت. تنها چیزی که میتوانست اندکی از دلتنگیاش کم کند، همین دود تلخ بود.
گوشهی اتاق نشست و زیر لب گفت:
— آیا کسی هم پیدا میشود که برایم مادری کند؟
خودش پاسخ خودش را داد و خندید؛ خندهای کوتاه و بیروح.
— مادرت تو را در گوشهی شفاخانه رها کرد… انتظار داری زن دیگری برایت مادری کند؟
سیگار نیمهسوخته را در زیرسیگاری خاموش کرد. درد قلبش از هر سوختنی عمیقتر بود.
بدانی در این دنیا هیچکس را نداری… کم دردی نیست.
چشم به سقف دوخت. سه شب بود نخوابیده بود. سرانجام خستگی بر او غلبه کرد و خواب، بیصدا چشمانش را بست.
چقدر تنها بود.
قلبش سخت و سرد شده بود…
اما نمیدانست روزی نگاهِ کسی آن سنگ را نرم خواهد کرد!
#ادامه_دارد
#فریکس_فروتن
#میان_زخم_و_عشق
`
بعضی آدمها با قلب به دنیا نمیآیند؛
با زخمی به دنیا میآیند که سالها بعد نامش را میگذارند «سرنوشت».
رستم سالها پیش یاد گرفت که دوست نداشتن، امنتر از دوست داشتن است.
یاد گرفت سکوت کند، دور بایستد و به هیچ صدایی پاسخ ندهد.
بهویژه صدای زنی که ممکن است بماند… یا برود.
اما یک شب، در تاریکترین ساعتِ زندگیاش،
دختری از دلِ وحشت به مسیر او افتاد.
دختری که از تقدیر میگریخت،
بیآنکه بداند به قلبی پناه میبرد که از هر پناهی خطرناکتر بود.
این داستانِ فرار نیست؛
داستانِ روبهرو شدن است
با گذشتهای که دفن نشده،
و عشقی که هیچکدامشان آمادگیاش را نداشتند.
#فریکس_فروتن
#بزودی
