224
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-230 天
帖子存档
فردی شبیه این کارمند بانک هاییه که با همه مشتریا لاس میزنن ولی کلا کسی جدیشون نمیگیره
لیلی ازش پرسید که آیا حس میکنه زندگیش بی ارزشه و لیاقت زنده بودن رو نداره چون هیچ چیزی احساس نمیکنه و اون کل لیوان آبمیوه رو سر کشید با اینکه لیلی بهش گفت توش یه چیزی ریخته چون فکر میکرد زندگی لیلی از زندگی خودش با ارزش تره و قتل ناپدری لیلی رو که خود لیلی بعد از بیهوش شدنش کشت گردن گرفت و زندگیش رو توی psych ward گذروند تا لیلی بتونه زندگی بهتری داشته باشه
in the original script she admitted her love for lily in the letter she wrote in the psych ward
