ch
Feedback
Alien.‌‌

Alien.‌‌

前往频道在 Telegram

من نمی‌دانم‌ گناه چیست. آنها فقط به من فهمانده بودند که من مقصرم. _ @Russian1999bot wlw ✄🏳️‍🌈 http://t.me/safeCht_bot?start=5gDvaN

显示更多
未指定国家未指定类别
369
订阅者
无数据24 小时
+137 天
+1330 天
帖子存档
Knows everybody's disapproval; I should've worshiped her sooner. If the Heavens ever did speak, She's the last true mouthpiece.

Take Me To Church Hozier.m4a3.73 MB

photo content

من تورو با چشای خمارت میشناسم

لطفا مرا با کروات قرمز بشناسید.

آفتاب از دلتنگی صدایت می‌کند. مدت‌ هاست که خورشید این سرزمین را ترک کرده، و مرا در سرزمین سایه ها جا‌گذاشته. خیابان‌ ها بوی سایه می‌دهند؛ بوی دیوارهایی که پشت‌شان کسی نیست، صدایی نیست. دستانی برای گرفتن نیست. شانه‌ای برای گریستن نیست. شب می‌گذرد، اما روز نمی‌آید. روزها می‌روند و بازهم تورا نمی‌آوردند. هوا تاریک‌ تر از همیشه‌ است. ماه، دیگر از پشت ابرها بیرون نمی‌آید. خورشید پیدایش نمی‌کند، "ماه همیشه پشت ابر می‌ماند."

اولین بار بود که به این شهر می‌آمدم. تازه از ظهر گذشته بود، سنگ فرش های ترک خورده هنوز خیس بودند. هوا آبی بود. داشتم فکر می‌کردم که چرا هنوز رنگین کمان درنیامده. صدای موسیقی عجیبی از کلیسای شهر می‌آمد. هیچکس توجه‌ام را جلب نمی‌کرد، اما به گمانم شهر شلوغ بود. محو تماشای هنرمندان خیابانی شده بودم و اصلا حواسم نبود، نزدیک بود که پسر جوانی با دوچرخه با من برخورد کند. به پشت دوچرخه‌اش یک دسته گل بسته بود، و معلوم بود که چرا عجله داشت. خنده‌ام گرفت و به قدم هایم ادامه دادم. انگار راه را بلد بودم و می‌دانستم باید کجا بروم. از کنار شیرینی فروشی‌ای گذشتم، بوی شیرینی داشت دیوانه‌ام می‌کرد.
چندبار خواستم برگردم و شیرینی هایش را امتحان کنم. اما انگار باید می‌رفتم. کوچه خلوتی بود، بعضی از دیوارها ترک بزرگی خورده بودند؛ دلم می‌خواست مثل بچگی ها از لای ترک به آن طرف نگاه کنم. آن طرف دریاست، مگر نه؟ بچه که بودم فکر می‌کردم آن‌طرف شکستگی ها دیوار دریا‌ست... بالای سرم، انگار کسی از پنجره منتظر آمدن من بود. لبخند زدم و می‌خواستم با ذوق با او صحبت کنم. اما او مرا نمی‌شناخت. روی پله یکی از خانه ها نشستم، دلم نمی‌خواست بلند شوم. گربه مشکی رنگی مرا پیدا کرد و کنارم نشست. سرش را نوازش کردم. هوا داشت ابری می‌شد. از طرفی دلم می‌خواست باران ببارد. اما باران جان دفترچه‌ام را می‌گرفت. سرم را تکیه دادم به دیوار. خواستم به آدم ها لبخند بزنم، به گربه لبخند زدم. امروز بهترین لباس هایم را پوشیده بودم، نمی‌دانم برای چه کسی از من تعریف نکرد. شاید آن سوی دیوارها کسی باشد. با دقت به دور و برم نگاه می‌کردم، تمام جزئیات را در ذهنم ثبت کردم. تو می‌دانی دنبال چه می‌گشتم؟ چه چیزی از من اینجا بود؟ باران نم‌نم شروع به فرود آمدن روی صورتم کرد. چشمانم را برای لحظه‌ای بستم. همه داشتند به خانه هایشان برمی‌گشتند، نزدیک غروب بود. کودکان بادبادک آرزوهایش را از آسمان گرفته بودند، بزرگ‌ترها خسته از سرکار برمی‌گشتند. در خانه کسی منتظرشان بود؟ بلند شدم و با سکوتم از گربه خداحافظی کردم. مجبور بودم برگردم. دیرم شده بود؛ خورشید داشت غروب می‌کرد، دوباره از کنار همان شیرینی فروشی گذشتم. ارزش امتحان کردن داشت. اصلا دیر شده باشد، چه اهمیتی دارد؟ دست‌ هایم می‌لرزید، اما سفارش را با لکنت زبانی دادم. فروشنده به سختی جلوی خنده‌اش را گرفته بود. آنجا محیط عجیبی داشت. وقتی سینی را روبه‌رویم گذاشت، روی میز کاغذی چسبانده بودند: "یادت نرود، آن بچه دارد نگاهت می‌کند." ناخودآگاه لبخند زدم. بالاخره شیرینی را در دهانم گذاشتم. شیرینی‌ طمع شیرینی های مادربزرگم را می‌داد. آن کودک هنوز داشت نگاهم می‌کرد؛ بادباک آرزوهایش را به دست من داده بود. خندیدم و گفتم: اصلا هرچه که شد. من بازهم شیرینی می‌خواهم!

BABYDOLL Ari Abdul.mp33.03 MB

بازهم شب شد. مادر می‌گوید زودتر برو و بخواب، صبح باید دنیا را زیر و رو کنی. سرم را پایین می‌اندازم و می‌روم به اتاق. مادر گمان می‌کند خوابیده‌ام. اما تازه شروع ماجرای من از اینجاست. دراز می‌کشم و چشمانم را روی هم می‌فشارم، فکر می‌کنم که بهتر است دیگر فکر نکنم. به فکر نکردن فکر می‌کنم. به سقف زل می‌زنم. نمی‌توانم دراز بکشم، بلند می‌شوم. به دیوار زل می‌زنم. سرم را به شانهٔ هیچ تکیه می‌دهم. بروم آب بنوشم؟ از اتاق بیرون می‌روم و خودم را به شیر آب می‌رسانم، آب را باز می‌کنم و به قطرات لرزان آب خیره می‌مانم. اگر به صورتم آب بزنم خوابم می‌پرد. من که خواب ندارم، شاید فکر و خیال از سرم بپرد. به صورتم آب می‌زنم و برمی‌گردم به اتاق، اما ابر سیاه از روی خورشیدم کنار نمی‌رود. دیوارهای اتاق فریاد می‌زنند، سیاهی از وجودم بالا می‌رود. بازهم خود را سرزنش می‌کنم و می‌گویم: ای کاش به حرف مادرت گوش می‌دادی.

458_90456481779971.mp310.43 MB

comfortable life in one's dad's house:
comfortable life in one's dad's house:

مغزم دیگر در سرم جا نمی‌شود. حالم دارد به هم می‌خورد. مغزم سنگینی می‌کند. کاش می‌شد مغزم را بالا بیاورم.

Attention Charlie Puth.m4a3.26 MB

photo content
+3

Repost from N/a
─  ˓  𝖢𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾
خشم آتش آسمان را پوشانده بود. کسی نمی‌دانست از جهالت مردم یا شوق سوزاندن آنکه متهم به پخش فساد و آلوده کردن جامعه شده بود. دست هایش به تیرک چوبی سخت بسته شده و نگاهش به جماعتی دوخته شده بود که همهمه ی شادی از "پاک شدن گناهکار" سر می‌دادند.
وقت بخیر، در صورت تمایل این پیام رو داخل دیلی‌تون فوروارد کنید تا من علت اعدام اون شخص (شما) رو بازگو کنم.
برای ظرفیت لطفاً قبل از فوروارد چک کنید این پیام داخل چنل خط نخورده باشه، متشکرم

photo content

I could be a better boyfriend than him. I could do the shit that he never did, I could be such a gentleman. Plus all my clothes would fit!

وای کامو چقدر اسمت به چهرت میاد، چقدر زیبایی، کارگردان های خوش شانس میتونن تو رو به عنوان یک شخصیت آکادمیک خوب انتخاب بکنن به خاطر چهره ی خاصی که داری

من به دنبال شعرهای منتخب با صدای گویندگان منتخب می‌گشتم تا برایت ارسال کنم. من دنبال زمان مناسب بودم تا از روزت برایم بگویی. می‌خواستم زندگی‌نامهٔ نویسندگان را برایت تعریف کنم.‌ می‌خواستم برایت قهوه درست کنم.
می‌خواستم زمانی که حواست نیست از تو عکس بگیرم. می‌خواستم عکس چشمانت را در کیف‌پولم نگه دارم. می‌خواستم خودت عکست را به من بدهی و بگویی این را بگذار داخل کیف‌پولت. می‌خواستم هم‌زمان یک موسیقی را گوش دهیم. می‌خواستم در آغوش من خوابت بگیرد. می‌خواستم موهایم را نوازش کنی. می‌خواستم در شلوغی روز با دیدن چیزی یاد من بیفتی. من دنبال چیزهای موردعلاقه‌‌ات می‌رفتم تا موضوع جدیدی برای صحبت داشته باشیم. من راجع به اسطوره های یونان چیزهایی می‌دانم که فکر می‌کردم برایت جالب باشد. من می‌توانم طوری تو را توصیف کنم که خودت را دوست داشته باشی. من برایت نامه می‌نویسم. مگر می‌شود روز تولدت را از یاد ببرم؟ من از چند ماه قبل برایت برنامه می‌ریزم. من بارها ذوقت را تصور می‌کنم؛ من از ذوقت ذوق می‌کنم. برای خندیدنت هرکاری می‌کنم، اگر گریه کنی گریه می‌کنم. می‌خواستم بدانی. می‌خواستم بدانی می‌خواهم احساس باارزش بودن کنار من داشته باشی. می‌خواهم بدانی که تو کم‌یابی. می‌خواستم بدانی تو می‌توانی راجع به هرچیزی با من صحبت کنی. می‌خواهم بدانی حتی سکوت و هیچ‌کاری نکردن در کنار تو برایم بهترین است. می‌خواهم بدانی برای تو، با هرکسی دعوا می‌کنم. می‌خواهم بدانی وقتی نیستی، تو را در کنارم احساس‌ می‌کنم. باید بدانی که حرف های تو باعث می‌شد خیلی جاها زنده بمانم. من از تو قدرت می‌گیرم. من قبل انتخاب، از تو مشورت می‌گیرم. من در آینده تو را از خودم جدا نمی‌بینم. اگر تو بگویی یک لباس به من می‌آید، من قبول می‌کنم. اگر بگویی به من امید داری، من هرگز از خودم ناامید نمی‌شوم. اگر بگویی می‌توانی، من می‌توانم. اگر بخواهی تنهایت می‌گذارم؛ اگر بیایی دیگر تنهایت نمی‌گذارم. اگر یک قدم برداری، دنیا را زیر و رو می‌کنم. به تو فکر می‌کنم و ساعت ها برایت نقاشی می‌کشم. بی دلیل در دلم تو را تحسین می‌کنم. کنارت پر حرف می‌شوم و می‌خندم. من پس از گریه می‌خندانمت. آغوش من همیشه برایت باز است. می‌خواهم بدانی تو کافی هستی. می‌خواهم خودت بمانی. می‌خواهم احساس زنده بودن داشته باشی.
می‌خواهم زندگی کنی.