289
订阅者
无数据24 小时
-137 天
+1330 天
帖子存档
289
چقدر دلم میخواست بعضی چیزها یه طور دیگه بود. نمیدونم، یه طوری که آخرش وقتی بهش نگاه میکنی، حسرت نخوری و حس نکنی همهی تلاشهات بیفایده بوده,آدم یه مدت زور میزنه، صبر میکنه، به خودش امید میده، ولی یه جایی دیگه قبول میکنه که اونقدر قدرت نداره که بخواد واقعیتها رو تغییر بده.
289
«میخواست به ایفمیا بگوید که در این جهان هیچچیز را بهقدر او دوست نمیدارد و دلش میخواهد جانش را فدای او کند. اما برخلاف میلش فقط گفت: «من از وبا نمیترسم! از وبا نمیترسم!» آه که چه سخنان زیبا و لطیفی در دل داشت تا نثار ایفمیا کند. اما زبانش از او فرمان نمیبرد. زبان سرپیچی میکرد.»
- افسانهٔ میگسار قدیس، یوزف روت
289
در نهایت،
آدمها فراموش میشوند،
خاطرهها کمرنگ میشوند
و حتی دردها هم آرامآرام از شدت میافتند.
اما بعضی زخمها فرق دارند؛
نه فریاد میزنند و نه دیده میشوند،
فقط جایی در عمقِ آدم میمانند
و هر از گاهی یادآوری میکنند
که بعضی چیزها گذشتهاند،
اما اثرشان هرگز.
