ch
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

前往频道在 Telegram

ناشناس

显示更多
未指定国家未指定类别
290
订阅者
-124 小时
+27 天
+230 天
帖子存档
ارزو دارم فراموشت کنم...❤️‍🩹

پری جنگل😭🌿🌼✨
+3
پری جنگل😭🌿🌼✨

اراس پسره اسمه است🫵😭

لیست کار های اپ شده ی چنل: #اتش_باروت❤️‍🔥
اکشن،عاشقانه،درام هم به صورت پی دی اف و هم پارت پارت در چنل اپ شده
🩵 #پرواز_گنشجک_ها🕊
درام،عاشقانه هم به صورت pdf هم پارت پارت در چنل موجوده🩵
#A اغوش تو🫂
تاریخی،عاشقانه دو فصله و به صورت پارت پارت اپ شده.🩵
#R رویای ازادی🌛✨
عاشقانه،تاریخی به صورت پارت پارت داره اپ میشه🩵
#وانشات💋
سه تا وانشات زیبا در چنل اپ شده.
🩵 #بابا_لنگ_دراز🤎
عاشقانه،درام،پزشکی پارت پارت و pdf اپ شده
🩵 #سرنوشت🪻
درام عاشقانه پارت پارت اپ میشه
🩵 #نور🌞
عاشقانه،روانشناسی. پارت پارت اپ میشه.
🩵 رزسیاه🥀🖤#s
اکشن،عاشقانه،درام،پلیسی پارت پارت اپ میشه.
🩵 عکس و ادیت و چالش هم در چنل موجوده✨ خوش اومدید به چنل رویا🩵

#آتش_باروت✨ نسخه کامل و مرتب شده🩵

#آواز_گنجشک_ها✨ نسخه کامل و مرتب شده🩵

پارت جدید از کفتون نره✨🩵

#part9 <<رویای ازادی>> صدای اب ارامم میکرد، کنار حوض نشسته بودم و به اب زلال خیره بودم. چهره ام واظح درونش انعکاس پیدا کرده بود و حال و احوال پریشانم را نشان میداد. ساعت ها از دعوایمان میگذشت…از ان حرمت شکنی…از ان دریده گی احترام…از پایمالی احساساتمان. نمیدانم چقدر مرور کردم ان صحنه ها را، چقدر با خودم حرف زدم و با عادیل خیالی بحث کردم، گریه کردم، معذرت خواستم… همه را این اب روان دید…همه را درونش حک کرد…اب حافظه دارد و میدانم که این حال مرا ثبت کرده. این جنونم…این شک که دارد مرا میخورد…این عشق…این نگرانی…این حرص…این دردها. حسادت میکردم، با بند بند وجودم به هرکسی که اطراف او بود حسادت میکردم، بعد از بیست سال زندگی مشترک بعد از تمام این سالها وفاداری به او شک کرده بودم. من…اسمه کوچاری…زنی نیستم که ناگهان دیوانه شده باشد، که ناگهان شکاک شود، که ناگهان دیوانه بشود. مرا ذره ذره عوض کردنند مرا ذره ذره نابود کردنند… به نامه ها و کاغذ و تومار هایی که روی زمین انداخته بودم نگه کردم…بی روح…سرد…خاموش…چیزی درونم شکسته بود که هیچ جوره تعمیر نمیشد‌. یکی را برداشتم و برای بار هزارم خواندم و مرور کردم: [ برای معشوقه ی مهربانم. امیدوارم حال و احوالت خوب باشد، وعده ی دیدارمان را فراموش نکن[ دست خط عادیل بود…مهر عادیل بود…حتی لحنش هم مثل لحن نوشته های عادیل بود…اما برای چه کسی؟ معشوقه ای که من نبودم… دومی را بالا اوردم: [ زلف طلایی ات دل شاه یک مملکت را برد امروز، زیبایی…زیبا…] اشکم جاری شد، زلف طلایی؟ دیگر برای تار موی سیاه و به رنگ شب من نمیمرد؟ دیگر دوستش نداشت؟ بعدی را خواندم: [ دلتنگی دیوانه ام میکند بانوجان…کاش تو به جای اسمه کنارم آرامیده بودی..] بلند هق زدم، نفسم بالا نیامد، سوختم…سوختم… مرا نمیخواست…دیگر نمیخواست… این نامه ها را خودم پیدا کرده بودم، هر ماه یکی برای معشوقه اش مینوشت…با خط خوشش…با ان لحن شیرینش… گفته بودم نه؟ که من…اسمه کوچاری..زنی نیستم که یکشبه دیوانه بشود و به سرس بزند. مرا دیوانه کردنند…سوزاندند…کشتن… هر نامه را یکی یکی درون اب می انداختم و جوهرش اب زلال حوض را کثیف و کدر میکرد. مثل بخت من مثل قلب من مثل زندگی من. نفس عمیقی کشیدم، بلند شدم به کاخ بزرگ که نوکش به اسمان ها میرسید نگاه کردم، به یاد روز های اولی که به اینجا امده بودم افتادم. تردید داشتم که جواب قلبم را بدهم…که جواب قلب اورا بدهم…که قبول کنم و همسرش باشم، معشوقش باشم. ان روز ها ام بیقرار و پریشانم کرده بود و کنار این حوض مینشستم به او فکر میکردم. چقدر فرق بود میان اسمه ی الان و اسمه ی ان زمان…هردو به یک مرد فکر میکنیم اما او برای رسیدن و من برای ترک کردنش. اما دخترم چه؟ ان زمان آلینایی نداشتم…نور امیدی نداشتم…اما امروز دختری دارم به زیبایی خورشید و به حساسی گلبرگ. دلم نمیخواست متوجه ی دلکندن من از پدرش بشود…از خیانت پدری که او قهرمان خود میداند…از خوانواده ای که بیصدا…بدون انکه متوجه شود ازهم پاشیده بود. نمیخواستم زندگی رنگی و رویاییش اش را سیاه کنم. اما تحمل نمیکنم… این بی حرمتی را این خیانت را… وقتی دخترم دستش را درون دست آراس بگزارد و خیالم راحت شود، وفتی خوشبخت شود ترکش خواهم کرد. ان مرد را..ان نامرد را… #R

《بازی سرنوشت بخش نهم》 #سرنوشت

《نور در قفس پارت پنجم》 #نور

گریه کردم):

His big brother❤️‍🩹

❤️‍🔥
❤️‍🔥

عاشق اینم جفتشون شلوار لی میپوشن ست میکنن😭🤣✨
عاشق اینم جفتشون شلوار لی میپوشن ست میکنن😭🤣✨

زوج تابستونی موردعلاقم تا ابد>>>>✨🤎🧡💚
زوج تابستونی موردعلاقم تا ابد>>>>✨🤎🧡💚

شب بخیر✨🩵 فردا رویای ازادی داریم):

‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ فوروارد کنید فولدر بزنم جذب 80+ داشته باشید .
اینجا حتما جوین باشید چک میشه.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌

《نور در قفس پایان پارت چهارم》 #نور

اسدیل