👄rüya🕊
前往频道在 Telegram
ناشناس
显示更多未指定国家未指定类别
283
订阅者
-124 小时
-37 天
无数据30 天
帖子存档
283
#part9
<<اغوش تو>>
اشوبی به پا شده بود، زن اشرافی بلند بلند گریه میکرد و خودشو به در و دیوار میکوبید که یه دختر رعیت کتکش زده!
فادیمه هم نمیتونست هیج جوره ساکتش کنه، کم کم کل اندرونی از خواب بیدار شدن و بیرون اومدن.
تموم مدت اسمه ساکت و اروم یه گوشه ایستاده بود، حتی دلش میخواست به کار های زن بخنده ولی جلوی خودش رو گرفت.
زنای زیادی با لباسای ابریشمی و پوشیده از النگو و گردنبند های طلا از اتاق هاشون بیرون اومدن و به زن گریون نگاه میکردن و دره گوشی باهم حرف میزدن.
صدای پچ پچ هاشون میپیچید و مشخص بود درحال غیبت کردنن.
__چخبره اینجا؟
ناگهان، صدای کسی اومد و همرو از ترس ساکت کرد، حتی اون زن اشرافی رو!
همه به صف دو طرف راه رو ایستادن و سرهاشون و پایین انداختن و ادای احترام کردن، کمی بعد زنی با لباس قرمز گلدوزی شده و تاج بزرگی روی سرش از میون جمعیت جلو اومد و روبه روی زن اشرافی وایساد.
اون زن از ترس روی زانو افتاده بود و با گریه به زمین خیره بود.
__چخبره شیرین؟ این دیگه چه ابرو ریزیه که این وقت شب راه انداختی؟
صداش جدی و مغرورانه بود، و نگاهش سرد و تحقیر امیز...انگار زن اشرافی رو کمتر از یه سگ ولگرد میدید.
__عایشه سلطان، یه زن پست که سرورم امروز با خودش از بیرون اورده جرعت کرد بهم سیلی بزنه! به مننن...استه گیل اندرونی!(زن مورد علاقه ی سلطان ولی رسمی نیست مقامش)
دوباره همهمه شد و پچ پچ ها شروع شدن...عایشه نگاه تندی به شیرین کرد و بعد به اسمه خیره شد، نگاهش اتشین و پراز نفرت بود جوری که پشت اسمه لرزید.
__اعلاحضرت یه دختر از بیرون اورده؟ ایشون حتی به زنای حرمسراش توجه نمیکنه اون وقت بیاد یه دختر رعیت و انتخاب کنه و بیاره؟ اون موشای کثیفی که بهت خبر رسوندن حتما اشتباه کردن احمق.
شیرین که حس میکرد موضوع کتک خوردنش کلا برای بانوی اول اندرونی فاقد اهمیته از عصبانیت دندون هاش رو بهم سابید و نقشه ی دیگه ای کشید، همه از حسود بودن عایشه سلطان خبر داشتن و این به شیرین فرصت خوبی میداد تا بتونه اسمه رو تیکه تیکه کنه.
__بانوی من، قسم میخورم اشتباه نکردم، این دختره ی پست و خود عالیجناب اوردن! حتی به فادیمه خاتون گفتن شخصا بهش یه اتاق بده...به نظر من که...به نظر من که ایشون میخوان این دختره ی اشغال و بیارن توی حرمسرا.
مشت های عایشه بهم گره شدن و صورتش با هر کلمه قرمز تر میشد، نفس عمیقی کشید و به اسمه نگاه تیزی کرد و دستور داد:
__این دختره ی گستاخو ببرین و شلاق بزنین بعدشم بندازینش توی سیاهچال!
#A
283
#part8
<<اغوش تو>>
صدای محکم و جدی زنی اونو میخکوب کرد، اروم به عقب برگشت که نگاهش به قامت زن افتاد.
موهای بلند و فر قهوه ای، چشمای بادومی سبز و لباس ابریشمی و کرستی که خیلی تنگ بسته شده بود.
[یه زن اشرافیه]
اسمه با خودش فکر کرد و اروم سمت زن رفت، بهش خیره شد و عادی گفت:
__کاری داشتین؟
ابرو های نازک زن توهم رفت و نگاهش خشمگین شد:
__دختره ی پست، چجور جرعت میکنی بهم تعظیم نکنی و اینجوری باهام حرف بزنی؟
اسمه لب هاش رو بهم فشار داد تل زبونش افسار پاره نکنه، نفس عمیقی کشید و به زور یکم خم شد به عنوان ادای احترام.
زن اشرافی راضی نشده بود، از نگاه شجاع و نترس اسمه خوشش نمیومد و حرصش بالا میومد:
__دختره ی هرزه...معلوم نیست اعلاحضرت از کدوم فاحشه سرایی پیدات کرده و اوردتت اینجا که انقدر پروویی، ولی خیال برت نداره، سرورم به طلوع صبح نکشیده مثل یه تیکه زباله پرتت میکنه بیرون.
زن که چندین و چندتا خبرچین توی گوشه و کنار کاخ داشت خبر بزرگی مثل ورود حاکم با دخترک رعیتی رو به قصر از دست نمیداد، با عجله تا اینجا اومده بود تا این دختر رو ازار بده و نفرتشو خالی کنه.
اسمه با شنیدن توهین های زن از عصبانیت شروع به لرزیدن کرد، دستاش قبل از خودش عمل کردن و سیلی محکمی توی گوش زن خوابوند جوری که جای انگشتاش روی پوست سفیدش بمونه!
#A
283
#part7
<<اغوش تو>>
همراه هم سمت اتاقی بزرگ رفتن، وارد که شدن میز عریض ناهار خوری توجه اسمه رو جلب کرد، روش ده ها غذای مختلف بود اما هیچکس اونجا نبود.
عادیل سر میز و اسمه کنار دستش نشست.
__توی کاخ کوچاری رئیس نگهبانا میتونن توی اتاق مخصوص غذاخوری شامشون و بخورن؟
سوال اسمه عادیل رو به خنده انداخت، اما چیزی نگفت، فقط بشقاب اسمه رو برداشت و از غذا های مختلف پر کرد، شخصا گوشت رو براش تیکه کرد و حتی دستمال رو روی دامنش گذاشت.
مهم نبود نگاه اسمه به چی بیفته عادیل همون لحظه اونو برای اسمه میاورد.
اسمه از توجه اشکار عادیل یکم خجالت میکشید و گونه هاش رنگ گرفته بود، اروم تشکر کرد و غذاشو خورد.
بعد از شام هردو توی راه رو های قصر قدم میزدن، تا اینکه به دختری با موهای بافت و سنجاق های رنگی روی سرش و لباس فاخر برخوردن:
__عابی؟ اینجا چیکار میکنی تو-
حرفش با دیدن اسمه کنار برادرش قطع شد و از تعجب خشکش زد.
عادیل سریع قبل از اینکه خواهرش چیزی رو لو بده پیش دستی کرد و گفت:
__...اسمه این خواهرم فادیمس...تورو میبره به اندرونی قصر، اونجا لباسات و عوض کن و بعد برو اتاقی که فادیمه بهت میده فردا ظهر بیا حیاط کاخ اونجا همو میبینیم.
اسمه معذب سر تکون داد و به فادیمه خیره شد، حس قوی داشت که هویت عادیل و این دختر ساده نیست...با اینکه اهل فورتونا بود و فرهنگ و لباس هاشون متفاوت اما بازم میفهمید فادیمه برای خواهر رئیس نگهبان بودن زیادی تجملاتیه...گردنبندش از طلا بود و لباسش از ابریشم...انگار که یه شاهدخت بود!
این فکر قلبش رو از ترس لرزوند، زیر چشمی به عادیل نگاه کرد و حدس محکمی داشت که این مرد یه نگهبان ساده نیست...این کاخ...این مکان...این شهر...اون تموم مدت جوری رفتار کرده بود که انگار صاحب همه ی این هاست.
با اینکه تقریبا مطمئن شده بود اما نمیخواست تا خود عادیل نگفته حرفی از هویتش بزنه...میترسید به خاطر گستاخی هایی که تا الان کرده سرش رو بزنن!
فادیمه با اینکه گیج شده بود اما متوجه اشاره های برادرش شد و چیزی نگفت، سمت اندرونی راه افتاد و اسمه هم پشت سرش اروم میومد.
به اندرونی که رسیدن کنار یکی از اتاق ها ایستادن.
__امشب رو اینجا بمون، لباس و حموم و لوازم همه چیز هست داخلش، اگر چیزی نیاز داشتی بیا پیش من، من اخرین اتاق راه روام.
اسمه اروم تشکر کرد و سر تکون داد. فادیمه که رفت نفس عمیقی کشید و خواست داخل بره اما صدایی اونو نگهداشت.
__صبر کن!
#A
283
Repost from N/a
معرفی میکنم بازیکن جدید ارژانتین هستم قراره مسی رو بزارن نیمکت منو جاش بیارن😔🔥🤣
