احتمالا جاسوس کا.گ.ب/
前往频道在 Telegram
۲۱ سالگی. معلم زبان، تولیدکننده محتوا، عاشق علوم، فمنیست، دانشجوی ادبیات انگلیسی فردوسی، فن یک ویکیپدیا، خوره پاپکالچر، سریال ترکی بین، دلتنگ ادینبرگ اما گیر افتاده در مشهد..!
显示更多未指定国家未指定类别
505
订阅者
-124 小时
-47 天
-1430 天
帖子存档
Repost from le vent nous portera
باد ما را خواهد برد
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهی ویرانیست.
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او
بیم فروریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهی باریدن را گویی منتظرند
لحظهای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطرهای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
فروغزمان فرخزاد
دارم Avengers: endgame میبینم. گریه در راه است.
_
+I lost the kid.
__
“I said we'd lose. You said, ‘we'll do that together too.’ Guess what, Cap? We lost, and you weren't there.”
__
وای که دلم میخواد یکی از بزرگترین چاییهای تیچینگ رو بریزم ولی حوصله این دخترهی آویزون رو ندارم💔
Repost from N/a
+2
ماجرای سیزدهم:
عمل قلب پدر
در گیلانِ عزیز، پدری حدوداً ۵۷ ساله مشکل قلبی دارند و به تازگی سکته کردهاند.از کار افتادهاند و همسر و دخترشان کار میکنند.
مشکل پدر حاد است و باید به زودی عمل شوند.
حدود نود میلیون هزینه عمل را خانواده تأمین کردهاند اما کماکان به ده تومان احتیاج دارند.
تمامی مدارک چک شدهاست.
این بار بیایید دست به دست هم دهیم و باوانِ پدر شویم.
پیشاپیش از اینکه این پست را حمایت مالی یا منتشر میکنید بینهایت سپاسگزارم.
6219861848696190
ستایش رشیدی
6280231527476559
یاسمین محمودیان
6037991560783429
فاطمه غیاثی
لطفاً و حتماً رسید واریزی فرستاده شود.
جهت ارتباط: @imsetayesh8
@bavancharity1Repost from بهآر
من این چند وقت پستها و کامنتهای زیادی دربارهی نگرانی از «فمینیسم افراطی» دیدم و راستشو بخواید هر بار از اینکه میبینم آدما خیلی جدی دارن روی این قضیه بحث میکنن خندهم میگیره.
شما دقیقا کجا زندگی میکنید؟ توی چه جغرافیایی؟ سوئد؟ فنلاند؟ نروژ؟
چون با توجه به جغرافیایی که من دارم در اون زندگی میکنم، جایی که هنوز زنکشی و قتلهای ناموسی اتفاق میوفته(و البته آمار بسیار زیادیشون حتی گزار نمیشه!)، جایی که هنوز بخشی از زنها برای بدیهیترین حقوق و انتخابهای زندگیشون باید بجنگند، جایی که هنوز امنیت، پوشش، استقلال و حتی حضور زنها در فضای عمومی موضوع بحث و مناقشهست، نگرانی از «گسترش فمینیسم افراطی» برام عجیب و خندهدار به نظر میرسه.
گاهی احساس میکنم این آدما اونقدر مشغول ترسیدن از افراطهای فرضی و احتمالاتن که فراموش کردن به واقعیت اطرافشون نگاه کنن.
چه بپذیرید، چه نپذیرید، واقعیت اینه که بخش بزرگی از انرژی زنهای این جامعه صرفا برای بقا خرج میشه نه برای به دست آوردن امتیاز ویژه یا سلطه بر مردان؛ صرف زنده موندن، شنیده شدن، محترم شمرده شدن و داشتن حق انتخاب میشه.
برای همین وقتی اطرافم آدما از «موج فمینیسم افراطی» حرف میزنن، من واقعاً متوجه نمیشم منظورشون دقیقا چیه.
چون چیزی که من هر روز میبینم نه افراطه و نه قدرت بیش از حد.
من فقط زنهایی رو میبینم که هر روز دارن برای ذرهای آزادی بیشتر، ذرهای امنیت بیشتر و ذرهای حق انتخاب بیشتر چونه میزنن و فکر میکنم قبل از نگرانی دربارهی افراط، بد نیست اول مطمئن بشیم که به حداقلها رسیدیم.
