احتمالا جاسوس کا.گ.ب/
前往频道在 Telegram
۲۱ سالگی. معلم زبان، تولیدکننده محتوا، عاشق علوم، فمنیست، دانشجوی ادبیات انگلیسی فردوسی، فن یک ویکیپدیا، خوره پاپکالچر، سریال ترکی بین، دلتنگ ادینبرگ اما گیر افتاده در مشهد..!
显示更多未指定国家未指定类别
506
订阅者
-224 小时
-27 天
-1130 天
帖子存档
من یه کوچولو احساس برتری میکنم وقتی مشکلاتمو بدون سیگار و الکل پشت سر میذارم.
یه دختره کنارم نشسته که داره باعث میشه سلولهای بینیم از بین برن.
درباره بوی بدن و همه چیزهایی که راجع بهش خوندم برم رو منبر...؟☝️🏻
نظر نامحبوب:
بنظرم بلاگرا و اینفلوئنسرا میتونن هرچقدر میخوان برای تبلیغاتشون بگیرن. شما هم اگه مخالفید بخاطر اینه که باجنتون میسوزه!
دیگه نمیتونم تکستامو با «ناگهان» شروع کنم و این تقصیر امیرپارسا و استوریهای ۵۰۰۰ یوروییشه.
امروز عینک آفتابیی که از پدر عزیزم دزدیدم رو زدم، اینقدر چشام بخاطر تلاش برای دیدن اذیت شد برای آفتاب اذیت نمیشد.
من خیلی سعی میکنم نگم «جای X وایستادم» و بگم «X منتظرتم» اما خب منو میتونی از مشهد بیرون کنی، ولی نمیتونی مشهدو از من بیرون کنی.
زخمی عمیق باز شد. نوری نبود. مرهمی نبود. بازگشت دردناک خاطرات بود. خاطره هربار رفتن و گذشتن و نگذشتن. چرکِ سیاه سوگواریِ نکرده، برای همه از دست دادنهایش از زخم بیرون زد. دردِ غمِ تبدیل شده به صفت «سابق» بعد از کلمه «دوست» جانش را خراشید. نور کمرنگ مهتاب از دست دادنهای آینده را نشانش میداد. درد غمی که هنوز نیامده بر شانههایش سنگین میکرد. غمی که هنوز نیامده.
