Devil's Last Cigarette
关闭频道
1 109
订阅者
-724 小时
-517 天
+31830 天
帖子存档
Repost from N/a
مدتیست گویی چیزی در اعماق وجودم مرده است . نه آنقدر که از میان برود و نه آنقدر زنده که بتواند رنج خویش را فریاد بزند . روح من به عمارتی متروکه میماند که سالهاست هیچ مسافری جرئت ورود به آن را ندارد . دیوارهایش از اندوه ترک برداشتهاند و پنجرههایش رو به آسمانی گشوده میشوند که دیگر ستارهای در آن نمانده است . چه غریب است احوالاتم .. در میان آدمیان قدم میزنم ، به سخنانشان گوش میسپارم و گاهی حتی لبخند میزنم ، اما در پس تمام این حرکات انسانی ، موجودی بیگانه در حال تماشای جهان است و گویی هیچگاه به این خاک تعلق نداشتهام و تمام عمرم را در تبعیدی ناخواسته از خویشتن گذراندهام . آدمیان همواره از هیولاها میترسند ، بیآنکه بدانند برخی هیولاها روزگاری موجوداتی بودهاند که تنها آرزویشان دیده شدن بود . من نیز روزگاری در انتظار دستی بودم که از میان این تاریکی بیرونم بکشد ، اما اکنون حتی نام انتظار نیز در ذهن فرسودهام غبار گرفته است و چه مضحک است که هنوز در سینهام قلبی میتپد . قلبی سرد و خاموش که گویی تنها از سر عادت به زندگی ادامه میدهد . شاید نفرین من همین باشد .
آنکه در میان زندگان سرگردان بمانم ، درحالیکه هیچکجا احساس تعلق به زندگی نکنم ... بااینحال هنوز در گوشهای از این ویرانه ، شبحی نشسته است که تمام شب را به در خیره میماند . نه برای آنکه کسی را به انتظار نشسته باشد ، بلکه برای آنکه فراموش نکند روزگاری خودش نیز آرزوی پناه داشتن داشت .
Repost from N/a
اشک هایم همانند بارانی نمکی از ابر چشمانم میبارند و گلوله های بلورین بر روی صورتم پخش میشوند... چشمانم خون میگرید و انگار چاله از غم ، اندوه ، پوچی و سرما در وسط قفسه سینه ام کنده و باز شده است . حال به پنجره نیمه بازم خیره ام .. پنجره ای که روزی قرار است آخرین محل برخورد مرا نشان دهد . مکانی که وقتی به آن خیره میشوم چیزی جز پایان به من نشان نمیدهد حال در خود غرقم . این منه نم زده از غم ، در قبری از بیهودگیها و فرسودگی های وجودی انسانی چال شده و راهی برای تنفس ندارد . روزی الهه ای خورشیدی خطاب به منه نم زده از غم گفت " قلبت فکر میکند مسئول احیا و آرام سازی همه است و این چیز را در تو دوست میدارم " . اما سوال اصلی اینجاست که چه کسی مرهم زخم های من میشود و در احیای قلب تیره و تار و سرد سنگی ام کمک میبخشد ؟ مدتیست در افکار جان خراش و ضد انسانی ام فرو میروم و چیزی جز مرگ در ذهنم نمیچرخد ، چیزی جز مقایسه خود با دیگران و تنفر و بی حسی در وجود پوچم نمانده و گویی مرا تبدیل به یک موجودی بی رحم و عجیب کرده است . همان موجودی که از روستا طرد شد و به نام هیولا شناخته شد . مشکلی نیست انسان های دوست داشتنی و ساده لوح من ، چیزی به تمام شدن داستان و نابود شدن روح و پیکر من نمانده . روزی بدون آنکه بدانید آخرین لبخند ها و آخرین آغوش هایتان را از من به ارمغان میگیرید و دیگر چشمتان به روی من نمیافتد مگر اینکه دلتنگ سنگی شوید که بر روی زمین کاشته شده باشد .
