مـرثـیـه فـرمـانـده
前往频道在 Telegram
فرماندهی ارتشی که مدتهاست سقوط کرده؛ اما هنوز کسی جرئت اعلام شکستش را ندارد. https://t.me/HarfChatBot?start=bdb5144272ac @Doomedthvbot
显示更多未指定国家未指定类别
512
订阅者
+424 小时
+1157 天
+13330 天
帖子存档
شنوای نظراتتون باشیم خاکسترها؟
- پست، پاکسازی درنظر گرفته میشه.- برای خوندن پارت اول تپتپ کنید.
Repost from Rest| دیوآنهیِمُرده
اکنون دیگر نمیدانم از تو چه بنویسم، انگاری که نه تنها خودم را تمام کردهای بلکه جوهر قلمم هم دیگر آنقدر که از تو نوشته است تمام شده است؛ کاش میتوانستم راهی برای خالی کردن دلتنگیام برای تو پیدا بکنم اما حالا خنثی شدهام، نه از چشمانم اشکی میآید نه از لبهایم حرفی نه از قلمم نوشتهای.
هیچگاه فکرش هم نمیتوانستم بکنم آن دو چشمانِ به وسعت بی کرانگی که گویی تمام جهان در ژرفای نگاهشان خلاصه میشد که مرا عاشقانه نگاه میکردند،یک روزی با دیدنشان تمام تنم از سردیِ شان یخ بزند، فکرش را نمیکردم جانای من که هر ثانیه آغوشم را میطلبید حالا یک روز دیگر حتی نمیخواهد در یک متری این دیوانه بایستد.لب هایم بوسه های شیرینت را میطلبد اما قرار نیست دیگر مرا مشتاقانه ببوسی و این مانند این میماند که انگار صد هزار سال لبهایم به آب نرسیده است.
دیگران یادداشتهای این دیوانه را میخوانند و چند باری یکی از آنها پرسید: جانا چیست؟ جانا کیست؟ که هر سری در یادداشتهایم اسمش را میآورم؛ کاش میتوانستم بگویم که جانا تو هستی، اما تنها تو میدانی که تو جانای منی. جانا تو با من چه کردهای که هرگاه یاد تو در ذهنم میآید تمام وجودم را غم میگیرد. حالا من تنها در گوشهای از این زندگی عذاب آور نشسته ام، گاهی اوقات تو را در کنارم میبینم، ساعتها با تو سخن میگویم،از دردهایم میگویم، از همان دردهایی که خودت دو دستی به من تقدیم کردهای.. از دلتنگیام میگویم، اما جانا نمیدانم چرا تا میخواهم در آغوشت بگیرم ناگهان ناپدید میشویی.. و ساعتها با در و دیوار سخن میگویم که نکند اشتباهی کرده باشم که تو رفتهای، تو میدانستی که من از ناگهانی رفتن بدم میآید پس چرا مرا ناگهان به حال خود رها کردهای..؟تمام روز از پنجره به حیاط اینجا زل میزنم تا نشانهای از تو ببینم اما چرا تو نمیآیی؟ میدانی چقدر سخت است که گاهی اوقات دست و پاهانم را میبندند تا به دنبالت نگردم.. جانا اصلاً علاقهای به خوردن این قرصها ندارم اما شبها قرص زرد رنگی را که گویا قرص خوابم است را با امیدواری میخورم که در خوابم تو را ببینم و تو هر شب در خوابهایم میآیی.. هر ثانیه اسم تو را از اینها که گویا انگار پرستار هستند میپرسم اما جوابی جز اینکه بگویند که توهم زدهام و تو برای همیشه رفتهای نمیگیرم، اما من که میدانم دروغ میگویند جانای من هیچ وقت مرا رها نمیکند.. - یادداشتهاییکدیوانه.
Repost from N/a
نامه ای از من به تو:
' برای عزیز کردهی قلبم'
من مدت ها پیش روح و جانم را به تو باختم؛ ولی حیف زمانی این را فهمیدم که دیگر دیر شده بود و تو در کنارم نمانده بودی. زمانی که به گذشته مینگرم؛تنها چیزی که میبینم لبخند های تو و تنها چیزی که میشنوم،صدای خنده های توست. آن صدایی که نوازندهی روحم بود.بود؟نه،هنوز هم هست. تا ابد صدای تو موسیقی مورد علاقهی من میماند. تو صاحب روح و قلب من شده بودی؛از همان اول من آینده ام،خوشحالی هایم و غم هایم را در کنار تو میدیدم. از اینکه فرشته ای همچون تو من را به دنبال خود میبرد خوشحال بودم؛خوشحال بودم از اینکه تو را داشتم. اما زمانی،این جانی را که آمادهی فدای تو شدن بود را ترک کردی؛شکستم،خورد شدم و خودم را از قبل تنها تر دیدم. ای جانِ جانانم؛من همیشه از اینکه تو روزی من را ترک کنی میترسیدم،و حالا این ترس به واقعیت پیوست. دل تنگتم؛ دلتنگ روز هایی که با تو سپری میکردم؛ دلتنگ آغوش هایی از طرف تو که باعث روح بخش جانم بود؛ دلتنگ چشمانت،چشمانی که تا به حال به زیبایی آنها ندیده بودم.دلم برات تنگ شده عزیزکرده قلبم؛ -مرثیه فرمانده
