لـــاعــلاج
关闭频道
البرز و طلا ☑️این رمان براساس واقعیت نوشته شده. تبلیغاتی که باهاش جوین شدید پارت رمانه❤️🔥
显示更多未指定国家未指定类别
📈 Telegram 频道 لـــاعــلاج 的分析概览
频道 لـــاعــلاج 是活跃参与者。目前社区聚集了 13 311 名订阅者,在 其他 类别中位列第 。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 13 311 名订阅者。
根据 08 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 10 271,过去 24 小时变化为 -67,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 103.22%。内容发布后 24 小时内通常能获得 28.94% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 13 701 次浏览,首日通常累积 3 842 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 290。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“البرز و طلا
☑️این رمان براساس واقعیت نوشته شده.
تبلیغاتی که باهاش جوین شدید پارت رمانه❤️🔥”
凭借高频更新(最新数据采集于 09 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 其他 类别中的关键影响点。
13 311
订阅者
-6724 小时
+7 3177 天
+10 27130 天
帖子存档
13 367
شروع رمان لاعلاج👆🩵
البرز و طلا 🩶
این رمان براساس واقعیت نوشته شده✔️
تبلیغاتی که باهاش جوین شدید پارت رمانه❤️🔥
13 367
شروع رمان لاعلاج👆🩵
البرز و طلا 🩶
این رمان براساس واقعیت نوشته شده✔️
تبلیغاتی که باهاش جوین شدید پارت رمانه❤️🔥
13 367
شروع رمان لاعلاج👆🩵
البرز و طلا 🩶
این رمان براساس واقعیت نوشته شده✔️
تبلیغاتی که باهاش جوین شدید پارت رمانه❤️🔥
13 367
شروع رمان لاعلاج👆🩵
البرز و طلا 🩶
این رمان براساس واقعیت نوشته شده✔️
تبلیغاتی که باهاش جوین شدید پارت رمانه❤️🔥
13 367
شروع رمان لاعلاج👆🩵
البرز و طلا 🩶
این رمان براساس واقعیت نوشته شده✔️
تبلیغاتی که باهاش جوین شدید پارت رمانه❤️🔥
13 367
#پارت_9
#لاعلاج
#رزالین
از آنچه میشنوم قلبم تند و بی محابا به سینه ام می کوبد
در جمع صمیمی اشان تنها لاله بود که متوجه ام میشود و میپرسد
- بهتر شدی زن داداش؟
مردم تا یک ممنون به زبان بیاورم
تا خداحافظی کنم .
در تمام مدتی که با بقیه خداحافظی میکردم از هر نگاهی به او اجتناب میکردم
اصلا نادیده اش گرفته بودم
نگاه های سنگینش را روی خودم حس میکردم
- حالا این موقع کجا میری زن داداش بمون شب رو ..البرزم که هست امروز ...
- انشالله دفعه بعد ..
لاله باز هم کوتاه نمی آید
- البرز که هنوز نشسته ، بشین یکم حرف بزنیم ..
زهرخندی میزنم و می گویم
- اسنپ گرفتم عزیزم منتظره ...خداحافظ
بی محلی ام به البرز
توجه نکردنم به او
آنقدر عیان بود که همه متوجه شوند یک چیزی میانمان درست نیست ..
وقتی از پیش چشمش میگذشتم صدایم کرد
- وایسا طلا
نایستادم .
گذاشتم برود و غیرتش را خرج زن برادرش کند ..
دنبالم نیامد
طبق معمولش اهمیت نداد
هر چه کند قدم برداشتم
هر چه امیدوار بودم فایده ای نداشت ..
نیامد .
دست به زیر چشمان خیسم کشیدم ، در حیاط را که باز کردم راننده شاکی نگاهم کرد
- چرا تلفنتونو جواب نمیدین خانم
نگاهی به دست های خالی ام می اندازم ، کیفم را هم میگردم
تلفنم را توی اتاقش جا گذاشته بودم
از راننده عذرخواهی میکنم ..
میخواهم چند لحظه صبر کند
تند به عقب برمیگردم
دم ورود به خانه بودم ، پیش از آنکه در نیمه باز مانده آن را عقب هل دهم مینشوم که فرناز ، مادر البرز می گوید
- البرز در قبال تو و دلسا وظیفه داره دخترم ، باید واسه اون بچه پدری کنه ، جای اروند رو براش پر کنه ، نباید بذاره شما دوتا یک لحظه ام جای خالی برادرشو حس کنید...غیرت البرزم اجازه نمیده تو و برادرزاده اش زیر سایه یه مرد غریبه زندگی کنید ...همین روزا هم قول داده با طلا حرف بزنه تکلیفشو مشخص کنه ، مگه نه البرز؟
برای خرید رمان لاعلاج مبلغ ۱۲۰ هزارتومان رو به شماره کارت زیر
6104331092375923
(روستا _ بانک ملت)
واریز کنید و فیش رو برای ادمین بفرستید
@Ad_romanla
13 367
#پارت_8
#لاعلاج
#رزالین
همان دم در اتاق روی زمین نشسته بودم
سرم روی زانوهایم بود
آنقدر اشک ریخته بودم که چشمانم کاسه خون بود .
پلک که میزدم پیشانی ام از درد تیر میکشید ..
سردرد شده بودم
نمیدانم چندساعت گذشته بود که در آن اوضاع بودم
با همان حالم اسنپ میگیرم
میخواستم بروم
تحمل این فضا را نداشتم ...
میماندم دیوانه میشدم...
عقلم را از دست میدادم ...
از اتاق بیرون می آیم
خانه ساکت بود
مهمان ها رفته بودند ، همهمه ای نمی شنیدم .
راهرو را جلو می روم
پیش از آنکه به پذیرایی برسم صدای سمانه را میشنوم :
- یه اسنپ برای من میگیری البرز جان؟
باید برم خونه حاضر شم ، امروز نوبت دکتر داره دلسا...
از البرز جان گفتنش زنوانم به رعشه می افتد
کی او آمده بود ، از کی اینجا بود که حتی سراغ من نیامده بود؟
- میرسونمت خودم .
13 367
شروع رمان لاعلاج👆🩵
البرز و طلا 🩶
این رمان براساس واقعیت نوشته شده🥲
تبلیغاتی که باهاش جوین شدید پارت رمانه❤️🔥
13 367
حال خوشی نداشتم
رنگم پریده بود ..
حالت تهوع داشتم ...
آن دستبند توی دست سمانه از جلوی چشمم کنار نمی رفت ..
باورم نمیشد البرز بخاطر تولد سمانه تنهایم گذاشته باشد
داشتم دق میکردم ..
آماده گریه بودم
قبل از آنکه کسی متوجه احوالم شود بلند میشوم و سمت سرویس میروم .
دو مشت آب به صورتم میزنم ...
دستانم داشت میلرزید
تمام وجودم روی ویبره بود
به من گفته بود خسته است
گفته بود میخواهد بخوابد
خوابش تولد سمانه بود؟
دستبند گرفتن برای سمانه بود ...
دستم را به دیوار میگیرم ..
سرگیجه داشتم
هزار و یک فکر داشت در مغزم چرخ میخورد ...
- زن داداش؟
با صدای لاله تنه خم شده ام را بالا میکشم
از سرویس بیرون می آیم
لاله که چشمش به من می افتد میپرسد
- خوبی؟ رنگت چرا پریده
به زور لبخند میزنم
به زور شق و رق می ایستم و ماسک بی عاری به صورت میزنم
- خوبم عزیزم ، روز اول عادت ماهانهامه یکم درد دارم ..
- میخوای بهت مسکن بدم؟
- نه خوردم صبح ...
- خب بیا تا آش حاضر میشه تو اتاق البرز دراز بکش...
آش نمیخواستم
از گلوی شرحه شرحه شده ام آب پایین نمیرفت ، آش که جای خود داشت
به لاله می گویم برای آش صدایم نکند ترجیح میدهم بخوابم
قبول میکند
توی اتاقش می روم ..
با ورود به اتاقش از استشمام بوی عطرش زیر گریه میزنم ...
#w7
13 367
نیم ساعت بعد در خانه فرناز جون بودم
جمعشان جمع بود
لاله و مژگان خواهرهای البرز....
عمه ها و خاله های البرز
در آن جمع توقع دیدن هر کسی را داشتم الی سمانه ...
زن اروند ...
دوسال از من بزرگتر بود
بیست و چهارساله بود ...
از بعد مرگ اروند او را زیاد ندیده بودم...
آخرین بار به چندین ماه پیش برمی گشت ..
آن هم وقتی دلسا دخترش را آورده بود تا چندساعتی پیش فرناز جون بماند
روی دختر سه ساله اش را میبوسم ...
کنار هم نشسته بودیم .
من ساکت بودم ، چشمم به جمع بود که به یکباره سمانه پرسید
- چرا دیشب نیومدی تولد طلاجون ، خیلی از دستت ناراحت شدما ...
گیج نگاهش میکنم که ادامه میدهد
- فقط چون البرز سلیقهاش حرف نداره و هدیه خوبی برام گرفته می بخشمت ..
به دستبند توی دستش اشاره میکند
مردمک های حیرانم روی آن دستبند ظریف توی دستش ثابت میماند .
دیشب ...
دیشب تولد سمانه بود من خبر نداشتم ...
من ساعتها پای گاز صرف تدارک دیدن شام برای شوهرم بودم و او درعوض مشغول خرید برای جاریام بود
من انتظار داشتم دیشب را کنارم بماند و او بخاطر تولد سمانه دلم را شکسته بود .
#w6
13 367
شب را با دیدن فیلم و سریال گذرانده بودم.
آنقدر که وقتی چشمانم به درد می آید لپ تاپ را می بندم و زیر پتو میخزم.
صبح با صدای زنگ تلفنم از خواب میپرم
ساعت هشت صبح بود
خیال میکردم البرز باشد
ذوق کرده از خواب پریده بودم
اما برخلاف انتظارم فرناز خانم زنگ زده بود
مادر البرز
حال و احوالم را کوتاه پرسید
بعد هم برای آش دعوتم کرد
گفت همگی دور هم جمع شده اند من هم بروم .
از البرز نپرسیدم
او هم حرفی نزد .
بعد از کمی صحبت و اطمینان دادن به فرناز جون که حتما می روم
از جا بلند میشوم
دوش میگیرم
صبحانه ام را میخورم و بعد از آن لباس میپوشم .
حاج بابا خانه نبود
باید البرز دنبالم می آمد
هر چند که اگر خبر داشت محال بود بیمارهایش را رها کند و برای بردن من به خانه اشان بیاید
میگفت اسنپ بگیر ..یا که خودت رانندگی کن
علاقه ای به رانندگی نداشتم
اسنپ میگیرم .
#w5
13 367
البرز رفته بود اما حاج بابا رهایم نکرد
آنقدر گلم ، عزیزکم ، صدایم زد که از اتاق بیرون آمدم
من در خانواده ای بزرگ شده بودم که مردهایش به دور زن ها می چرخیدند ..
من عادت داشتم ..
به ناز کشیدن های پدرم ..
عموهایم
دایی هایم ..
من میان آن جماعت بزرگ شده بودم و البرز برایم عجیب بود
هر چند که این چهارسال دم نزده بودم
چون دوستش داشتم ...
ماههای اول به رفتارهایش عادت نداشتم
اما بعدا اخلاقش دستم امد
بعدا یاد گرفتم اگر قهر و دلخوری پیش آمد منتظر نباشم البرز بیاید و نازم را بکشد
او قهر نمی شناخت ..
من قهر میکردم و خودم وقتی او منتی نمی کشید آشتی ..
میگفت طلا من یادم میرفت قهر کرده ام ..
من برایش میمردم
بارها گفته بودم دوستش دارم اما از او ابراز احساساتی نشنیده بودم...
من یاد گرفته بودم به او بگویم دوسش دارم و بوسیده شوم ...
بعد از شام چند تکه ظرفی که مانده بود را می شویم و به اتاقم می روم
نگاهی به تلفن همراهم می اندازم
خبری از او نبود
دیگر نه تماس گرفته بود و نه حتی یک پیامک خشک و خالی داده بود .
#w4
13 367
نیم قدم به عقب برمیدارم و دلخور جواب میدهم
- هیچی ، برو خسته ای ...خداحافظ ..
- طلا ..
نمی ایستم ، اهمیتی هم به اینکه جلوی حاج بابا با او قهر کرده ام نمیدهم و سمت اتاقم می روم .
در را قفل میکنم ...
با سینه ای مملو از بغض گوشه ای از اتاق در خود مچاله میشوم
آرام اشک میریزم ، ضربه ای به در اتاق کوبیده میشود
- باز کن طلا ..بچه بازی درنیار...
نمیخواستم ...
جوابش را نمیدهم ...
به تلفن همراهم زنگ میزند
آن را هم جواب نمیدهم
یکی دوبار دیگر صدایم میکند ، واکنشی که از من نمی بیند میشنوم که با حاج بابا خداحافظی میکند .
چند لحظه بعد هم صدای بسته شدن در حیاط را میشنوم
رفته بود.
#w3
13 367
حاج بابا من را نگاه میکند و من حیران به البرز ..
اینبار دیگر صبرم سر می آید که صدایش میزنم
- البرز ..
سر می چرخاند طرفم ..
کمی خیره ام میماند و بعد برمی خیزد
با پدرم دست میدهد و سمت من می آید
نزدیکم میشود ، می ایستد روبرویم و بی رمق زمزمه میکند:
- بله؟
از این همه سردی لرز به جانم می نشنید...
من میدانستم هیچ وقت قرار نیست از او جانم بشنوم
میدانستم شخصیت متفاوتی دارد ، که همانند مردهای دور برم نیست ، که محبت توی کلامش نمی ریزد ...جلوی کسی عشق نثارم نمیکند..
من همه این ها را میدانستم و با این وجود کم توقعی ام شده بود ..
همینطور که این روزها با خودم خودخوری میکردم که چرا او یکبار تا به حالا در این چهارسال به من نگفته است دوستم دارد .
حتی من را عزیزم هم صدا نمیکند..
من فقط برایش طلا بود ، پسوند و پیشوندی نداشتم.
نگاهش میان مردمک های مرتعشم جا به جا میشود
- منتظرم طلا ، چی میخوای بگی؟
لبهای خشک شده ام را کمی با زبان تر میکنم و میپرسم
- کجا میخوای بری؟
- خونه ...
- برات قیمه بادمجون درست کردم...
- میل ندارم ، شام خوردم ...
بی تاب و بی قرار غر میزنم
- ظهر بهت گفتم چی درست کنم ، گفتی قیمه بادمجون ، الان شام خوردی سیری؟
کلافه نفس عمیقی میکشد
- خسته ام طلا ، بحث بیخود با من نکن ، کاری نداری؟
لبم از بغض جمع میشود ..
نگاهش از چشمانم روی لبهایم کشیده میشود
- نکن طلا ، من چی گفتم که ناراحت بشی؟
#W2
13 367
_ دوسال از مرگ داداشت گذشته پسرم ، دیگه وقتشه دست این دختر رو بگیری ببری سر خونه زندگیش ، گناه داره این طفل معصوم ، الاخون والاخون شده این مدت
با حرف حاج بابا قلبم توی سینه تند میکوبد.
دوسال پیش ، درست یک هفته قبل از عروسیمان ، برادرشوهرم فوت کرده بود.
از آن وقت دیگر حرف عروسیمان وسط نیامده بود
هیچکس به روی خودش نمی آورد
من هم شکایتی نداشتم .
به البرز حق میدادم
برادرش مرده بود
اما حالا پس از دوسال ، دوست داشتم سر خانه و زندگیام بروم .
خسته بودم
از اینکه باید هفته ای یکبار شوهرم را میدیدم خسته بودم
بس بود
نگاهم به البرز بود
منتظر بودم در جواب حاج بابا حرفی بزند .
موضعش را مشخص کند .
اما سکوت کرده بود
من را هم نگاه نمیکرد
اصلا از وقتی آمده بود سرد بود ، کم محلی میکرد .
این را گذاشته بودم به حساب فشار کاری زیادش .
لب زیر دندان میکشم و حاج بابا می گوید
- البرز بابا ، جواب منو ندادی پسرم ، تکلیف این دختر رو کی میخوای مشخص کنی؟
کلافه دستی به صورتش میکشد
- نمیدونم حاجی ، فکرشو نکردم
- پس با خانواده مشورت کن یه فکری بردار.
چشمی نثار حاج بابا میکند و من از این بی توجهیش دلگیر میشوم.
مگر نباید با من مشورت میکرد؟
مگر نباید اول نظر من را میپرسید؟
خواسته من مهم نبود؟
- شام آماده است دخترم؟
نگاه دلگیرم را البرز میگیرم و گرفته جواب میدهم
- الان میز رو می چینم
میخواهم به آشپرخانه برگردم که صدای البرز را میشنوم
- شام نمیمونم حاجی ، اومدم یه سر به طلا بزنم ...باید برم!
#w1
