ارتباط گرفتن با من واقعا سخته، نه چون آدم سردیام، نه چون اجتماعی نیستم، فقط یه حصار نامرئی همیشه دورمه، میتونم ساعتها باهات حرف بزنم، بخندم، معاشرت کنم، حتی درباره عمیقترین چیزها حرف بزنم ولی اون بخش از من که واقعا خود منه رو تقریبا هیچکس نمیبینه.
ارتباط گرفتن با من واقعا سخته، نه چون آدم سردیام، نه چون اجتماعی نیستم، فقط یه حصار نامرئی همیشه دورمه، میتونم ساعتها باهات حرف بزنم، بخندم، معاشرت کنم، حتی درباره عمیقترین چیزها حرف بزنم ولی اون بخش از من که واقعا خود منه رو تقریبا هیچکس نمیبینه.
نه توانایی متوقف کردن افکارم رو دارم، نه توانایی حرف زدن دربارشون رو، فقط تو سرم میچرخن و حتی نمیتونم اشک بریزم، انگار فکر کردن و زجر کشیدن تنها کاریه که میتونم انجام بدم.
ارتباط گرفتن با من واقعا سخته، نه چون آدم سردیام، نه چون اجتماعی نیستم، فقط یه حصار نامرئی همیشه دورمه، میتونم ساعتها باهات حرف بزنم، بخندم، معاشرت کنم، حتی درباره عمیقترین چیزها حرف بزنم ولی اون بخش از من که واقعا خود منه رو تقریبا هیچکس نمیبینه.
ارتباط گرفتن با من واقعا سخته، نه چون آدم سردیام، نه چون اجتماعی نیستم، فقط یه حصار نامرئی همیشه دورمه، میتونم ساعتها باهات حرف بزنم، بخندم، معاشرت کنم، حتی درباره عمیقترین چیزها حرف بزنم ولی اون بخش از من که واقعا خود منه رو تقریبا هیچکس نمیبینه.
نه توانایی متوقف کردن افکارم رو دارم، نه توانایی حرف زدن دربارشون رو، فقط تو سرم میچرخن و حتی نمیتونم اشک بریزم، انگار فکر کردن و زجر کشیدن تنها کاریه که میتونم انجام بدم.