"Little Amir,
I wanted to tell you that you are truly a tough guy to have made it this far.
I want you to never be afraid of anything,
and always be happy and keep smiling.
From your old friend—that is, yourself."
HBD🦎
نه توانایی متوقف کردن افکارم رو دارم، نه توانایی حرف زدن دربارشون رو، فقط تو سرم میچرخن و حتی نمیتونم اشک بریزم، انگار فکر کردن و زجر کشیدن تنها کاریه که میتونم انجام بدم.
من بسیار آدمِ “ نکنه پیام بدم، بگه اَه باز این پیام داد”، “نکنه مزاحمش شده باشم”، “ نکنه الان بد موقع باشه”، “ولش کن نگم بهتره”، “نکنه من دارم زیاده روی میکنم”، “نکنه داره تحملم میکنه و روش نمیشه بگه” ای هستم. و کوچیکترین بی توجهیای غمگینم میکنه.
من بسیار آدمِ “ نکنه پیام بدم، بگه اَه باز این پیام داد”، “نکنه مزاحمش شده باشم”، “ نکنه الان بد موقع باشه”، “ولش کن نگم بهتره”، “نکنه من دارم زیاده روی میکنم”، “نکنه داره تحملم میکنه و روش نمیشه بگه” ای هستم. و کوچیکترین بی توجهیای غمگینم میکنه.
ارتباط گرفتن با من واقعا سخته، نه چون آدم سردیام، نه چون اجتماعی نیستم، فقط یه حصار نامرئی همیشه دورمه، میتونم ساعتها باهات حرف بزنم، بخندم، معاشرت کنم، حتی درباره عمیقترین چیزها حرف بزنم ولی اون بخش از من که واقعا خود منه رو تقریبا هیچکس نمیبینه.
من بسیار آدمِ “ نکنه پیام بدم، بگه اَه باز این پیام داد”، “نکنه مزاحمش شده باشم”، “ نکنه الان بد موقع باشه”، “ولش کن نگم بهتره”، “نکنه من دارم زیاده روی میکنم”، “نکنه داره تحملم میکنه و روش نمیشه بگه” ای هستم. و کوچیکترین بی توجهیای غمگینم میکنه.