464
订阅者
-124 小时
+127 天
+1930 天
帖子存档
Repost from KAİZEN
هیچوقت نتونست به جایی احساس تعلق داشته باشه. همیشه آدمهایی بودن که دوستش داشته باشن. براش جا نگه میداشتن، اسمشو با لقبهای جالب صدا میزدن، وقتی نبود سراغشو میگرفتن و اونو جزوی از خودشون میدونستن. اما همیشه یه صدایی بهش میگفت ″ تو مال اینجا نیستی.″ نه اینکه از بودن کنار آدما خوشش نیاد. اتفاقا بیشترشونو دوست داشت. بعضیها رو اونقدر دوست داشت که جرئت نمیکرد حتی به نبودنشون فکر کنه. اما هیچکس بهش احساس تعلق داشتن رو نمیداد. حس میکرد توی داستان همه هست، اما هیچوقت شخصیت مهمی نبوده. سعی میکرد بیشتر بین آدما بمونه تا شاید بالاخره اون حس تعلق رو پیدا کنه. یه روز انقدر نزدیک بود که میتونست صدای نفس کشیدن آدما رو بشنوه و روز بعد انگار توی یه دنیای دیگه، پشت یه شیشه ایستاده بود و همه رو از دور تماشا میکرد. هر بار که فکر میکرد شاید بالاخره جاشو پیدا کرده، یه اتفاق کوچیک کافی بود تا دوباره از همهچیز فاصله بگیره. یه جواب دیر، جمعی که بدون اون شکل گرفته بود، صمیمیتی که حس نمیکرد یا حتی یه لحظه سکوت که باعث میشد با خودش فکر کنه اگه نباشم، واقعا چیزی عوض میشه؟ هیچکس بهش نگفته بود که اضافهست. همه درها براش باز بودن، ولی خودش هیچوقت نتونسته بود باور کنه یکی از اون اتاقها خونهشه. مشکل این نبود که کسی جایی براش نداشت. شاید مشکل این بود که خودش هیچوقت باور نکرده بود میتونه جایی داشته باشه.
من همیشه جذب چیزهای قدیمی میشم، فرش های قدیمی، لباسهای قدیمی، کافه های قدیمی، صحبتهای قدیمی، انگار اون قدیمی بودنه بوی پختگی میده، رنگ و روی صبر و فهم میده، همیشه حس امن بودن میده، دقیقا مثل آدمهای قدیمی، آدمهایی که سالهاست زندگی کردن، آدمهایی که بلدن چطور آروم بمونن، چطور بفهمنت، انگار نخونده تو رو بلدن، کافیه جمله ای کوتاه بیان کنی تا تمام حرف تو رو بفهمن، دغدغه ی تکرار و توضیح معنایی نداره، و تو با این آدمها خودتی، بدون هیچ توضیحی، فقط و فقط خودتی.
