ㅤㅤ𝖠𝗌𝗍𝖾𝗋𝗂𝗈𝗇𝖾
前往频道在 Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤi buried my halo beneath your name; now even heaven mistakes me for a prayer left unanswered. @tufloxbot
显示更多未指定国家未指定类别
224
订阅者
+324 小时
+37 天
-6730 天
帖子存档
224
ابروهایت مچاله شده بود. قسم میخوردم که تابه حال هرگز اخم یک غریبه برایم آنقدر شیرین نبود. همان نگاه در هم رفته ات هم به تنهایی میتوانست ستون های دلم را بلرزاند
شاید زیادی زود بود که کنارت بودن را به کار و زندگیِ سیاه و سفیدم ترجیح بدهم؟ اما چه اهمیتی داشت؟ زندگی من از همان لحظه ای که چشم هایت را دیدم تقسیم شد به قبل و بعد از تو.
ممنونم که روز های آخر زندگیم رو با بودنت اگرچه غیر مستقیم قشنگ کردی. ممنونم که دیدمت و خوشحالم که تو کسی بودی که آدرس کتابخونه رو ازش پرسیدم. امیدوارم این نامه زود به دستت برسه. همین، خداحافظت. دوست دارِ تو؛ یانگ جونگین.واقعا متن پر از احساس و قشنگی بود، و هر کلمه که خونده میشد ، جزئیات جدید رو به تصویر داخل ذهن اضافه میکرد. واقعا خیلی به دلم نشست . خسته نباشی قشنگم
224
ابروهایت مچاله شده بود. قسم میخوردم که تابه حال هرگز اخم یک غریبه برایم آنقدر شیرین نبود. همان نگاه در هم رفته ات هم به تنهایی میتوانست ستون های دلم را بلرزاند
شاید زیادی زود بود که کنارت بودن را به کار و زندگیِ سیاه و سفیدم ترجیح بدهم؟ اما چه اهمیتی داشت؟ زندگی من از همان لحظه ای که چشم هایت را دیدم تقسیم شد به قبل و بعد از تو.
ممنونم که روز های آخر زندگیم رو با بودنت اگرچه غیر مستقیم قشنگ کردی. ممنونم که دیدمت و خوشحالم که تو کسی بودی که آدرس کتابخونه رو ازش پرسیدم. امیدوارم این نامه زود به دستت برسه. همین، خداحافظت. دوست دارِ تو؛ یانگ جونگین.
224
Repost from 𝖭𝖾𝖿é𝗅𝗂
فور کنید چنلهاتون رو با هم شیپ کنم.
من بر اساس وایبهاتون شیپ میکنم ولی لطفا پروفایل درست حسابی داشته باشید.
224
: ຼִ 🇳🇬︲ نـٰـامــہی سـوم ؛
ـ غـَـم ، ۱ اکـتبـر ـ
شـنیـدهام غـم آدمـی را غـرق میڪنـد و انـگـار ڪہ مـجـابَ ـش میڪنـد پـی یـڪ چـرایـی بـگـردد؛ ٺـا شـایـد ڪمـی نـجـوای بـیقـرار قـلبَ ـش را ٺـسڪین دهـد. اَڪنـون، گـمـان میڪنـم وجـودم را غــم گـرفـٺـہ و هـر لـحظـه ڪہ او دور ٺـر میشـود، بـیشٺـر مـیانِ ایـن خـلسـہی نـٰافرجـامِ عـشقَ ـش فـرو مـیروم. نـمیدانـم مـسیرِمـان چـگونـہ و چـرا بـہ ایـن سـو ڪشیـد، امـا مـیدانـم قـلبـم را پـیشِ او جـایْ گـذاشٺـہام. قـلبـی ڪہ روزی پـرسٺیـدنَ ـش را دوسـٺ داشـٺ، نـہ خـاڪ ڪردنَ ـش را. اَڪنون بـہ مـرگ آرامِ خـورشیـدی ڪہ آنروزـہا در چـشمانَـم مـیدیـد نـگـٰاه مـیڪنم؛ عـادت نـداشٺیـم بـیهَـم ٺـماشـایـش ڪنیم امـا چـہ میشـود ڪرد ڪہ مـن، هـر چـیزی را ٺـابـہحال وصـف ڪردم، جـز روزگـٰار. لـبخنـد بـزن شـیریـنِ مـن، زیـرا ایـن نـیز، میگـذرد و بـرق چـشمانَـش بـار دیـگر آسـمانِ ٺـاریـڪِ جـہـانِ ڪوچڪ مـا را روشـن میڪند. امـا چـہ میشـود ڪہ از مـا، ٺـنہـا مـن ـی بـمانـد ڪہ پـیدایـش نـمیڪنم، مـیانِ دیـوارـہایی ڪہ سـاخـٺ ٺـا در امـان بـاشـیم، امـا ایـنڪ عـزیزَش نـااَمـنی را حـس میڪند و او گـمانـم هـرگـز، دیـگر راهِ بـاغچـہ ٺـا قـصر را نـیابـد. قـول میدهـم از آن لـیلیـہای آبـی بـرای او در بـاغ بـڪارم؛ از آنـہا ڪہ نـگـاه همـہ را خـیره ڪند، هـمانگـونہ ڪہ او بـا عـالم میکـرد، مـگر نـہ؟ بـا ایـنحـال هـر از گـاهی مـیان هـزارٺـوی ذهـنـم پـِی او میگـردم و امـید دارم ڪہ بـاشد، امیـد دارم ڪہ سـردیِ خـزانـِمان را بـہ بـہـاری ڪہ دنـبـالَ ـش بـودیـم بـدل ڪرده بـاشد. امـا چـہ حـیف ڪہ از آن بـہـارِ خـیالِ مـا ٺـنہـا ابـرـہای غـمگـینَ ـش بـاقـی ـسـٺ؛ مـانندِ هـمـان چـیزی ڪہ حـالـٰا هـسٺیـم. میگـویـم بـہـار امـا پـس از آن بـامـدادی ڪہ دسـٺـہایـش رهـا شـدند، هـمان نـقطـہ بـرایـم زمـسٺـان شـد. و مـا اِجـباری بـرای دلبـاخٺـن بـہ آن سـرما، و اُمـیدی بـرای شـڪیبـایـی در زمـسٺـان نـداریـم؛ چـرا ڪہ آن زجـر را ٺـحمـل ڪنیم ٺـا بـہـاری فـرا رسـد، ٺـضمیـنِ شـور و نـشاطَ ـش را ڪہ میدهـد؟! ایـنڪ بـہ آنچـہ مـیان مـا بـود میاَنـدیشـم و چـشمانـم ٺـَوهـمی شـیریـن را میبـینـد در جـامـہی خـواسٺـنـہای نـافـرجـٰام. ڪاش بـہ مـن بـگویـد، ڪہ آنچـہ داشـٺیم چـہ بـود و چـگونـہ بـہ ایـنجـا رسـید ڪہ اجـبارِ وداعِ او را در هـمان بــاغ داشـٺم؟ بـسی ٺـلـخ ڪہ اَڪنون شـڪوفـہـہای بـہـار جـایشـان را بـہ بـرگـہای زرد دادنـد در آن بــاغ؛ امـا مـن هـمانـم و او گـُمانـم هـرگـز دیـگر بـازنـگردد بـہ آن وفـایـی ڪہ سـحرگـٰاه سـخنَ ـش را میگـفٺ. هـرچنـد داشـٺنَ ـش دشـوارٺـر از نـگـہ داشـٺنَ ـش بـود، امـا ایـنڪ میگـذارم ایـن فـرشٺـہـہا رسـمِ رهـا ڪردن را بـہ مـن بـیامـوزند؛ زیـرا شـمـاری از رویـاـہا را مـیبـایسٺ رهـا ڪرد ٺـا دریـافـٺ ڪہ جـز ڪابـوس نـبودنـد؛ ایـنطـور نـیسـٺ، مـاهِ مـن؟ حـالـا، رهـایش ڪردم و خـیالـم اسـٺ هـر دویِ مـا، شـبـٰانـہ را آسـوده بـگذرانیـم. امـا یـقیـن دارم هـرگـز از یـادش نـرود روزی، چـگونـہ بـوسـهـہایش را بـہ هـر گـُلـی ٺـرجیـح دادم.
224
Repost from N/a
- این دیگه چیه ؟
هیونجین نگاهی نمایشی به گلها انداخت.
+ عجیبه! منم دقیقاً همین سؤال رو از گلفروش پرسیدم. گفتم چرا اینا رو به من میدی وقتی قشنگترین گل دنیا همین الان منتظرم نشسته؟
