لِناگرآم .
前往频道在 Telegram
کُپی؟ نه لطفا. کاملا متعهد به خیالاتم. به وقتش خواهشا ریسک کنید. وزارت امور شخصی؛ @Q_mars86
显示更多未指定国家未指定类别
325
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-8530 天
帖子存档
325
Repost from N/a
سه سال و چند روز است که دیگر تو را ندارم...
عیدهایم دیگر مثل قبل نیست.
دیگر ذوقی برای آخر هفتهها نمانده است.
دیگر نیستی که آخر هفتهها کولهام را بردارم و خودم را به خانهات برسانم.
دیگر نیستی که خودم را در آغوشت لوس کنم.
سه سال گذشته، اما داغت هنوز مثل روز اول تازه است.
دیگر نیستی...
و برای خوشحالیات، تنها کاری که از دستم برمیآید این است که فاتحهای برایت بخوانم.
بی نام
325
Repost from متاامفتامین || نشئگیِ واژهها
تکیهاش را به دیوار داده بود.
چشمهایش به دستمال کاغذی کوچکی خیره مانده بود که با باد پنکه بالا و پایین میرفت؛
آنقدر بیدلیل،
آنقدر بیخبر از همهچیز.
صدای جیرجیرکها میآمد.
مغزش خالی به نظر میرسید،
اما خالی نبود.
فقط دیگر اسمِ چیزی را نمیدانست.
همهچیز صدا بود؛
صدای آدمهایی که سالها پیش چیزی گفته بودند،
صدای خودش،
صدای گذشتهای که انگار هنوز تمام نشده بود.
با خودش فکر کرد
چهها که نکرد
برای اینکه فقط یک نفر،
فقط یکبار،
بودنش را جدی بگیرد.
آخر، یک جایی در میانِ همان سالها
باور کرده بود
که نبودنش
هیچ اتفاقی در این جهان ایجاد نمیکند.
خاطرهای میآمد،
بعد یکی دیگر.
هر کدام چیزی از سینهاش پایین میکشیدند
و میبردند.
یادش آمد
روزی لبخند میزد.
صدایش ذوق داشت.
چشمهایش برای چیزهای کوچک برق میزد.
بعد کمکم
همهی اینها را از او گرفتند
و اسمش را گذاشتند
عصبی،
بداخلاق،
ناسازگار.
فحش شنید.
کتک خورد.
ساکت ماند.
صبح شد.
بلند شد.
دوباره زندگی کرد.
نه چون خوب بود،
نه چون امیدی داشت؛
فقط چون هنوز نمیدانست
چطور باید نکند.
و حالا،
همینجا،
تکیه داده به دیوار،
به دستمالی نگاه میکرد
که با باد پنکه میرقصید.
دیگر چیزی درونش تکان نمیخورد.
جز گذشته.
او هنوز شبیه یک انسان بود؛
اما نمیدانست
آن چیزی که سالها درونش زندگی میکرد،
کِی
از او جا مانده بود.
خودنوشتهام
