مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
显示更多未指定国家未指定类别
495
订阅者
无数据24 小时
-217 天
+12430 天
帖子存档
Repost from ARMΛGEDDON ؛ new post
مثلا شب بیام یهو ببینم اینجا 272 شده:)))؟
عدد بذارید فور میزنم شب
چنل جدید ببینم جوین میشم
AHmIUDTflcsioFSg.mp32.44 MB
صدای باران بر شیشههای تاریک موزه میکوبید؛ شبیه انگشتانی استخوانی که طلب ورود میکردند. بوی نم با بوی کهنگی و سنگ سرد آمیخته بود. سالن خالی بود، جز نور بیرمقی که روی مجسمهی سنگی میتابید؛ مردی با لباس اشرافی و یک سنجاق سینه سلطنتی سرد و نگاهی بینهایت خالی. قدمی نزدیکتر شد. هفتهها بود که برای گریختن از خودش به این چشمانِ سنگی پناه میآورد. ـ اینهمه زیبایی و غرور ... و آخرش فقط یک اتاق ساکت . صدایی، نه از حنجره، بلکه درست از میانِ شکستگیهای جمجمهاش پیچید: ـ تو برای فرار از زنده بودن به اینجا میآیی... یا برای تمرینِ مردن؟ خشکش زد. چشمانش به دور سالن بزرگ موزه چرخید اما هیچکس در سالن نبود. با خودش لب زد؛ ـ تاریکیِ این اتاق خیلی سنگینه... ـ تاریکی از نبودِ نور نیست. از کثافتِ فکرهای توست. از تنهایی و مرگِ درون ذهنت، تو به من نگاه نمیکنی؛ داری جنازهی خودت رو توی این سنگ تراش خورده تماشا میکنی. دوباره همان صدا بود همان صدای خاموشی که درون ذهنش پیچیده بود، نگاهش با لرز بالا رفت و مجسمه خیره شد، با دقت بهش نگریست و بعد مکث کوتاهی نگاهش روی پلاک فلزی زیر پای مجسمه لغزید: اکتبر ۱۹۹۵ آفرودیت. ـ چه تناقضِ کثیفی... الههی عشق، در قالب یک سنگِ تراشخورده. ـ عشق و جنگ هر دو قربانی میخوان. تو کدومش بودی؟ قربانی... یا قاتلِ احساسِ خودت؟ دستش لرزید. انگشتانش به سمت سنگ رفت، اما در چند میلیمتریِ آن متوقف شد. ـ میترسم لمست کنم... میترسم بشکنی. ـ نه. تو میترسی دستت رو روی سنگ بگذاری و بفهمی تنِ تو سردتر از منه. میترسی بفهمی اون که سالهاست مرده و فقط راه میره و نفس میکشه تویی. ضربانِ گیجگاهش به سقف میکوبید. سکوت سالن دهان باز کرده بود تا او را ببلعد. ـ حداقل تو خوششانسی... دیگه چیزی نداری که از دست بدی. ـ من سنگ شدم چون ضربه خوردم. اما تو هنوز داری وانمود میکنی زنده بقیهش رو بازی میکنی. میدونی ترسناکترین قسمت چیه؟ این نیست که همرنگِ سنگ بشی... اینه که بفهمی خیلی وقته از درون خالی شدی و فقط داری پوسته میکشی. چند قدم عقب رفت. سایهها دور حواسش قد کشیدند. دیگر مرزی میان ذهنِ خودش و کلماتِ مجسمه وجود نداشت. ـ حالا برو... اگه هنوز جایی بیرون از این اتاق هست که فراریِ خاموشی مثل تو رو بپذیره. چشمانش را بست. در را باز کرد. هوای سرد شب بر صورتش سیلی زد. در پشت سرش بسته شد، اما سنگینیِ آن نگاهِ خالی درست پشت پلکهایش جا مانده بود. او به خیابان برگشت؛ نه برای ادامه دادن، بلکه چون حتی برای متوقف شدن هم دیر شده بود.
Repost from ପ ˙. ꒷ᐯᥲꪀɩᥣᥣɑ ᷒ ᷭᥴһꫀᥴꮶꫀ𝗋ꫀᖱ 𖦹˙—
جـایے میـان دیـروز و امروزㅤㅤㅤㅤㅤ────୨ৎ──── هیـچکس نفهمیـد از چه زمانـے دنـیا براے او بےصـدا شد. همهچیـز سر جـایش بود؛ آدمهـا همـان حرفهـا را مےزدنـد، خیـابـانها همـان مسیـرها را داشـتند و روزها مثـل همیـشه از پے هم مـےآمدنـد. فقط او دیـگر نمےتوانسـت مثـل قبل با هیـچکدامشـان ارتباط بگیـرد. انگار جـایے بیـن دیـروز و امـروز، چیـزے را گم کرده بـود کـه حتـے اسـمش را هم نمےدانسـت. گاهـے دلـش مےخواسـت کسے از او بپرسد واقـعاً چه اتـفاقے افتـاده اسـت. نـه از روے کـنجکـاوے، فقط براے اینـکه بداند هنوز کسے هسـت که جواب واقـعے را بخـواهد. امـا سـؤالها همیـشه کـوتاه بودنـد و جـوابهاے کوتـاهتر. کـم کـم خودش هـم یـاد گرفـت حالـش را در چند کلـمه خلـاصه کند، حتـے وقتے مےدانـست هیـچکدامـشان حقیـقت ندارند. عجیـب بود که همـه او را قوے مےدانـستند. شـاید چون هیـچوقت شکـایت نمےکرد، شـاید چون گریـههایش را به کسے نشـان نمےداد. هیچکـس نمےدانسـت بعضـی شـبهـا فقـط به این فکـر مےکند که آخریـن بار دقیقاً چه زمانے از ته دل خندیـده بود؛ آنقدر فکـر مےکرد که آخرش جواب را فرامـوش میکرد. با این حـال، هر صبـح دوبـاره از جا بلـند مےشد. نه چون امیـد بزرگے در دلش بود، نه چون منتـظر معجـزهاے بود. فقط احسـاس مےکرد اگـر یـک روز از حـرکـت بایـستد، دیگـر هیـچوقت نمےتـواند دوبـاره راه بـرود. براے همیـن ادامـه مےداد؛ آرام، بےصـدا و درسـت مثـل کسے که مدتهـاست یاد گـرفته بعـضے دردها را با خـودش حمـل کند، بـدون ایـنکه از کسے بخواهـد وزنشـان را حـس کند.
Repost from 𝑀𝑖𝑠𝑠 𝑀𝑎𝑟𝑐ℎ𝑖𝑜𝑛𝑒𝑠𝑠
ㅤ ᮫ㅤ𝓵𝓲𝓴𝓮 𝓪 𝓯𝓸𝓻𝓰𝓸𝓽𝓽𝓮𝓷 𝓹𝓮𝓻𝓯𝓾𝓶𝓮 𝓫𝓸𝓽𝓽𝓵𝓮
ㅤㅤㅤㅤ𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘪𝘧𝘶𝘭, 𝘮𝘺𝘴𝘵𝘦𝘳𝘪𝘰𝘶𝘴 𝘢𝘯𝘥 𝘵𝘪𝘮𝘦𝘭𝘦𝘴𝘴 . .ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ
𝅦𝐿𝑖𝑘𝑒 : 𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐦𝐚𝐳𝐢𝐧𝐠 𝐒𝐩𝐢𝐝𝐞𝐫-𝐌𝐚𝐧
⠀ㅤㅤㅤㅤ⠀ ㅤ. 𝑂𝑓 : 🤩𝑒𝑡𝑒𝑟 🤩𝑎𝑟𝑘𝑒𝑟
#PeterParker 🕸 #AndrewGarfield
Repost from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
+1
نیازی نیست که بهتر از کس دیگه ای باشم، همین که از خوده قبلیم بهتر هستم برام كافيه.
Repost from دژم؛
ᅠᅠ🕸 𝖳𝗁𝖾 𝖉𝖆𝗋𝗄𝗂𝗌𝗍 𝖿𝗈𝗅𝖽𝖾𝗋𝗌 𝗈𝗇 𝖳𝖾𝗅𝖾𝗀𝗋𝖺𝗆 𝗋𝗂𝗌𝖾. 🕷
ᅠᅠ ᅠ “𝖥𝗈𝗅𝖽𝖾𝗋 𝗈𝗇𝖾 𓂃 𝗍𝗁𝖾 𝗈𝗇𝖾 𝗍𝗈 𝗄𝖾𝖾𝗉."
ᅠᅠ ᅠᅠ “𝖥𝗈𝗅𝖽𝖾𝗋 𝗍𝗐𝗈 𓂃 𝗍𝗁𝖾 𝗈𝗇𝖾 𝗍𝗈 𝗎𝗌𝖾."𝖥𝗈𝗋𝗐𝖺𝗋𝖽 𝖺𝗇𝖽 𝖺𝖽𝖽. 𝗌𝗈𝗒𝖺𝗆𝗄𝗏
