مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
显示更多未指定国家未指定类别
495
订阅者
无数据24 小时
-217 天
+12430 天
帖子存档
حال همه گمان میکنند فرمانده هنوز همان مرد سابق است؛ همان کسی که از سوختن هراسی ندارد.
نمیدانند آتش واقعی، گلولهای نبود که سینهات را بشکافد؛ آتش حقیقی از لحظهای آغاز گردید که دستانت در میان دستانم سرد شد و من فهمیدم تو با رفتنت، قلب مرا نیز لابهلای خاک سردت دفن کردی.اگر روزی نام تهیونگ، همان فرماندهای که زیر بار این غم، کمر خم کرده بود؛ را از تاریخ پاک کنند، اهمیتی ندارد. تاریخ همیشه فرماندههای زیادی را به چشم دیده است.
اما من فقط یکبار، در چشمهای یکسرباز، خانهای یافتم؛ و آن خانه، پیش از آنکه اعتراف به دوست داشتنش کنم، به خاک سپرده شد.
هرگز نفهمیدی زمانی که روبهرویم میایستادی و احترام نظامی میگذاشتی؛ من به دستانت مینگریدم. به انگشتانی که بوی باروت گرفته بودند، اما هنوز آرام ماندن را از بر بودن.
دستها صادقترین راوی جریان زندگیاند.
چشمها دروغ را ترجیح میدهند، لبها سکوت را انتخاب میکنند؛
اما دستها، همیشه حقیقت را لو میدهند.
اما مرگ، چشمهایت را از من دریغ کرد.
خانهای که لحظاتی در آن آرام میگرفتم، تیلههای رنگین مرا، آن زمردهایی را که میان پلکهایت گیر افتاده بودند، مژههایت را، همه را برد.
مرگ مرا از تمام آنها محروم کرد.
به نقل از دیگران،
فرمانده را از چشمهایش میشناسند؛ همان نگاهی که پیش از شلیک، حکم مرگ را صادر میکند.
حال، چشمهایت، تنها جاییست که فرمانده بودنم را به فراموشی سپردهام. من میان نگاهت اسیر شدهام.
