ch
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

前往频道在 Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

显示更多
未指定国家未指定类别
434
订阅者
无数据24 小时
-137 天
+8830 天
帖子存档
تورا سپردم به دستِ باد تا فراموش شوی؛ اما هر بار از درِ خانه بیرون رفتم، گاهی محکم، گاهی نوازش‌وار، و گاهی چون طوفان، باز به صورتم می‌خوردی. تورا سپردم به آسمان تا فراموش شوی؛ باران شد و قطره‌هایش را بر تنم ریخت، و آسمان قطره‌های تورا، شلاقانه و دردناک به من بازگرداند. تورا سپردم به دریا تا فراموش شوی؛ موج‌های سهمگینش را روانه‌ی ساحل کرد، بی‌پروا مرا دربر گرفت و در دریایی که تو در آن بودی غرقم کرد. تورا سپردم به شب تا فراموش شوی؛ پلک‌هایم روی هم افتاد و خیالی از تو آغاز شد، خواب مرا به همان جایی برد که از آن گریخته بودم و صبح که چشم گشودم، دیدم تمامِ شب را با تو بیدار بوده‌ام. تورا سپردم به جاده‌های پهناور تا فراموش شوی؛ هرچه بیشتر از تو دور می‌شدم، خاطره‌ها بلندتر می‌شدند و هر مقصد، نبودنت را به رخِ من می‌کشید. تورا سپردم به خاک تا فراموش شوی؛ خاک تورا در خود پنهان نکرد، در دلِ زمین ریشه دواند و در روی زمین جوانه شد. آفتابی تابید و قد کشیدی، و من هرروز به جای فراموش کردنت، سایه‌ای بلند دیدم که با عطرِ شکوفه‌هایش و سبز بودن برگ‌هایش تورا به من یادآور می‌شد. تورا سپردم به فراموشی تا فراموش شوی؛ و آخ! عزیزِ من، تو فراموش نمی‌شوی، نمی‌شوی، نمی‌شوی.

photo content

مادر گفت: «یک حرف می‌تونه دلِ یکی رو از تو قرص کنه، یک حرف هم می‌تونه بنیادِ دل کسی رو بشکنه، حواست باشه کدومش رو به زبون میاری.» در حالی که دیروز ظهر هم یک‌نفر بهم گفت: «همین‌قدر که روی درست نوشتنت حساسی، روی تأثیرِ حرف‌هات هم حساس باش.» مدام به این فکر می‌کنم که شاید نشونه‌ست برای اینکه بیشتر مراقب کلماتم باشم؛ از نظرِ اثری که بعد از من توی دلِ آدم‌ها می‌ذارن. چون می‌دونم که بعضی حرف‌ها واقعاً فقط شنیده نمی‌شن، حس می‌شن و می‌مونن، تا بی‌نهایتِ آدمیزاد.

Bomrani-Gozashtan-o-Raftane-Peyvaste-128.mp34.01 MB

بله هنر از هنرمند جداست، اما من دارم می‌بینم که بخاطر هنر یک‌نفر دارن هویت و زندگی شخصیش رو نه‌تنها تحسین می‌کنن بلکه الگو قرار می‌دن. چیزی که ما باید درک کنیم اینه که یک‌نفر می‌تونه آدم بدی باشه اما شاعر هم باشه، یک‌نفر می‌تونه جنایتکار باشه اما نقاش هم باشه، یک‌نفر می‌تونه متجاوز باشه اما خواننده هم باشه، می‌تونه نخبه باشه اما دزد باشه. می‌تونیم ویژگی های خوبشون رو تحسین کنیم ویژگی‌های بدشون رو بکوبیم. این بت‌سازی‌ای که ما از هنرمندها انجام میدیم چیزیه که من متوجهش نمی‌شم. یک آدم می‌تونه اثر هنری بزرگی خلق کرده باشه اما آدم بزرگی نباشه، همین.

دلم برای کسایی که خیانتکار و قاتل و متجاوز و بی‌شرف و بی‌وجدان و دزد هستن اما هنرمند نیستن می‌سوزه. نمی‌شه به‌جز هنر یک معیار دیگه هم برای نادیده گرفتن این‌ها پیدا کنیم تا باقی این بندگان خداهم بتونن زندگیشون رو بکنن؟

برای کسایی که به کارهایی مثل خیانت، تجاوز، بی‌شرفی و پَست بودن آلوده هستن می‌دونید چاره‌ی کار چیه؟ نوشتن یک کتاب شعر، یا مثلاً خوندن یک آلبوم آهنگ یا گاها فیلم‌سازی و نویسندگی. یعنی طوری مردم اون کار شمارو فراموش می‌کنن و شمارو مورد تحسین قرار می‌دن و آرزو می‌کنن کاش شبیه شما میبودن که بیا و ببین.

Repost from N/a
视频消息00:26

«حال جای من، کسی دیگر به نخلستان بیاید؟»
«حال جای من، کسی دیگر به نخلستان بیاید؟»

نمی‌آیی دگر؟ حتی اگر باران بیاید؟ گر اجل حتی میانِ موجِ بمباران بیاید؟ گر خزان بر باغ و بستانِ دلم فرمان براند؟ آن غروبِ چشم‌هایم با تو گر پایان بیابد؟ من مگر نخلی نبودم کز دلِ خاکت دویدم؟ حال جای من، کسی دیگر به نخلستان بیاید؟ ... گر تو شعری بودی و من مانده در تکرار و هذیان حال باید این غزل با یک وداع، پایان بیابد -یک خود سروده‌ی نسبتاً قدیمی که دیگه ادامه‌اش ندادم، اما چند روز پیش پیداش کردم و دلم خواست بذارم. بامزه بود، مخصوصاً که بیت آخرش رو نوشته بودم اما اواسطش رو دیگه دلم به ادامه نرفته بوده.

گلِ سیب و سیب‌اش و سماش.
+1
گلِ سیب و سیب‌اش و سماش.

«مشکلم شکستن طلسمِ تنهاییست.» –عصر نشینیِ ۳ شهریور.

Repost from مَه‌یاس
مرا به یاد خواهی آورد روزی که چشمانت خیس و زیبایی‌ات تنها در شعر هایم باقی مانده باشد.

آینده‌ام برام شبیه یک غول سیاهِ گنده‌ست که من از ترسش دارم توی بغلِ گذشته‌ام هق‌هق می‌کنم.

«تورا به‌جای همه‌ی کسانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم. تورا به‌جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم. برای خاطر عطرِ نانِ گرم و برفی که آب می‌شود، و برای خاطرِ نخستین گل‌ها. تورا برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم. تو را به‌جای همه‌ی کسانی که دوست نِمی‌دارم، دوست می‌دارم.» –تکه‌ای از فیلمی که داشتم می‌دیدم و دوست داشتم شماهم گوش بدید.

Farzin-Mehraboon-Bash-128.mp36.38 MB

photo content
+1

ضربه زدن به آدم‌ها شبیه دست گرفتنِ چاقوی بدون دسته‌ست. صد درصد که می‌تونی با اون طرف مقابل رو زخمی کنی، اما باید بدونی تیغه‌ی اون چاقو قبل از رسیدن به اون، دست خودت رو هم می‌بُره و ردِ کاری که کردی تا مدت‌ها روی تنت هست و عذابت می‌ده.

دلم می‌خواد تا کاری رو شروع می‌کنم به سرعت توش بهترین شم. کاری که همه باید چندین ماه براش وقت بذارن رو، وقتی توی چند ساعت توش بهترین نمی‌شم احساس می‌کنم بی‌عرضه و بی‌استعدادم.

دلم می‌خواد توی دَف زدن حرفه‌ای شم و از اینکه فعلا توی دست‌هام صدای قابلمه می‌ده ناراحت، افسرده، و گریان هستم.