گلسیب
前往频道在 Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
显示更多未指定国家未指定类别
429
订阅者
-224 小时
-157 天
+9030 天
帖子存档
429
میدونستید ما یک چیزی به اسم «طاعون رقص» داشتیم که باعث مرگ هم میشده؟ توی تابستون سال ۱۵۱۸، در شهر استراسبورگ ــ که اون زمان بخشی از امپراتوری روم بود و الان توی فرانسهست ــ یک پدیدهای به اسم طاعون رقص اتفاق افتاده. زنی که در منابع با نام فراو تروفئا ازش یاد شده، یک روز یهو وسط خیابون شروع به رقصیدن کرد. منتها رقصی نبود که شبیه تفریح بهنظر برسه و روایتها میگن که به هیچ عنوان نمیتونسته متوقف بشه.
429
من تا جایی که بدونم صحبت کردن فایدهای داره انتخابش میکنم، بدونم فایدهای نداره در سکوتی فرو میرم که سنگ هم کنارم سخنور به نظر برسه.
429
Repost from کتابپرست
دوستان، خواهشاً، خواهشاً، اگر ذرهای افکار آسیب به خود دارید، سریعا با صحبت کردن با افراد متخصص (اورژانس اجتماعی، روانپزشک و یا روانشناس، هر یک از اعضای کادر درمان) و یا حتی دوستان و اعضای خانواده، به خود کمک کنید، و لحظهای فراموش نکنید در همین دنیای تاریک و سرد، کسانی هستند که وجودشان به شما گرم است.
429
این رو هيچوقت یادت نره که حتی اگر صمیمیترین انسان زندگی یکنفر هم باشی و از تو نزدیکتر بهش وجود نداشته باشه، باز هم خیلی چیزها در دل اون هست که تو ازش هیچ خبری نداری.
429
دیدید موقع ساز زدن از یه جایی به بعد دستها ریتم رو حفظ میکنن و دیگه لازم نیست نگاهشون کنی یا روشون تمرکز کنی؟ چشمهات رو میبندی و به صدا و ریتمی که حافظهی دستهات دارن خلق میکنن گوش میدی. من روانی اون لحظهام و عمیقاً میخوامش.
429
یکم اعتماد به نفسم برای نوشتن داستانهای کوتاه کمه، اما دلم خواست بیارمشون اینجا و تبدیل به ژانر جدیدشون کنم. دوستش دارید؟
429
روزی روزگاری، خانهای قدیمی در انتهای کوچهای باریک، در شهری کمجمعیت و آرام بود که مردم دربارهاش پچپچ میکردند. میگفتند این خانه عجیب است، میگفتند خانه آرزوهای صاحبانش را میفهمد و آنهارا به کمال میرساند. هرکس قدم به آن میگذاشت، بعد از مدتی انگار دقیقاً همان چیزی را در خانه مییافت که سالها در جستوجویش بود. پچپچها حقیقت داشتند، خانه واقعاً آرزوهای آدمهارا برآورده میکرد. فقط مشکلی بزرگ وجود داشت، اینکه خانه نمیفهمید چقدر از یک آرزو برای آدم کافی است. اولین صاحب خانه، زنی بود که از شلوغی بیزار بود. سالها کتابخانهها، اتاقهای خلوت، کافههای دورافتاده و نیمکتهای گوشهگیر پارک را امتحان کرده بود، اما هیچکدام آن سکوتی را که ذهنش طلب میکرد به او نمیدادند. وقتی خانه را خرید، خیال کرد بالأخره به جایی رسیده که میتواند در آن نفس بکشد. روزهای اول، خانه آرام بود و بعد آرامتر شد، و بعد آرامتر. صدای رفتوآمد کوچه کم شد، صدای همسایهها محو شد، و یک روز، زن فهمید حتی صدای پرندههایی را که هرروز روی درخت روبهروی پنجرهاش مینشستند را هم دیگر نمیشنود. روز بعد، صدای باران را هم نشنید و چند روز بعد، حتی صدای قدمهای خودش روی کف چوبی خانه برایش دور و بیگانه شده بود. خانه آنقدر در برآوردن آرزوی او موفق شده بود که تمام صداهای جهان را از او گرفته بود. زن پس از ماهها، خانه را ترک کرد. صاحب دوم مردی بود که از بینظمی متنفر بود. برای او، یک کتاب کج روی قفسه، یک فنجان رهاشده روی میز یا حتی پردهای که کمی نامرتب آویزان شده بود، میتوانست تمام روزش را خراب کند. در روزهای نخست، خانه برایش شبیه رؤیا بود. کتابها خودشان صاف میشدند، صندلیها همیشه در جای دقیق خود قرار داشتند، هیچ قطرهای روی میز نمیماند، هیچ لباسی روی تخت جا نمیماند و هیچ چیزی، حتی به اندازهی یک بند انگشت، از جای خودش تکان نمیخورد. مرد خوشحال بود، تا روزی که خواست گلدانی را که کنار پنجره بود، کمی جابهجا کند، گلدان که دوباره به جای اولش برگشت، کتابی را از قفسه برداشت و روی میز گذاشت، چند لحظه بعد، کتاب هم دوباره سر جای خودش بود. مرد کمکم فهمید خانه دیگر فقط بینظمی را تحمل نمیکند، خانه هیچ تغییری را تحمل نمیکند. خانه آنقدر منظم شده بود که دیگر جایی برای انتخاب هم باقی نمانده بود و تبدیل به شکل بدی از اجبار شده بود؛ مرد هم خانه را ترک کرد. مدتی بعد دختری این خانه را خریداری کرد که مسحور تایید و تشویق دیگران بود، او همیشه در راستای دوستداشتنی بودن برای همگان تلاش میکرد و تنها یک نظر منفی کافی بود تا از زندگی خود بیفتد. دیوارهای خانه برایش پر شد از قابهایی که در هرکدام آدمی داشت لبخند میزد و اورا تحسین میکرد، اما اندکی بعد متوجه شد هیچکدام نظرهای واقعی خود را نمیدهند و او از انتقاداتی که باعث بهتر شدن او بود محروم مانده. او هم خانه را ترک کرد و آخرین صاحب خانه، مردی بود که تمام عمرش را صرف امن ماندن کرده بود. از آدمهای جدید میترسید، از کارهای تازه، از شهرهای ناآشنا، از تصمیمهایی که نتیجهشان را نمیدانست. وقتی وارد خانه شد، خانه برایش فوقالعاده بود، همهچیز آرام بود، هیچ اتفاق پیشبینینشدهای رخ نمیداد، هیچ صدای ناآشنایی از بیرون نمیآمد و هیچچیز تغییر نمیکرد. تا اینکه یک روز متوجه شد هیچ دری از این خانه باز نمیشود. نه در اتاق، نه در ورودی و نه حتی پنجرهها. خانه آنقدر تلاش کرده بود جای امنی باشد که دیگر هیچکس اجازهی ورود و خروج از آنجا را نداشت و نقطهی امن او برایش، تبدیل به یک زندان شده بود. در آخر هنگام ترک کردن خانه، او روی دیوار آن با تکهای زغال نوشت: «هر چیزی را اگر بیش از اندازه به کمال برسانی، روزی از همانجا ناقص خواهد شد.» و آن خانه در انتهای کوچه، تا ابد خالی ماند.
-خود نگاشته.
429
داشتم با دوستم دربارهی یه چیزی حرف میزدم و گفتم: «خیلی نازه، فرا نازه.» یهو اسم «فرناز» اومد توی ذهنم. سرچ کردم دیدم برای واقعی معنی اسم فرناز میشه کسی که خیلی زیاد ناز داره. از این به بعد فرناز دیگه فقط اسم نیست برام، صفت و واحد اندازهگیری نازه. هرکی ناز باشه بهش میگم فرناز، هرکی هم زیادی ناز باشه، فرافرناز.
429
ما آدمها ممکنه گاهی پررنگترین نقش زندگی دیگران باشیم و گاهی نه، اما همیشه مهمترین نقش رو در زندگی خودمون و قصهٔ خودمون داریم.
429
«صد خوبی و یک گند، به گندت بنویسند
صد قهقهه، یک ونگ، به ونگات بنویسند
صد جایزه، یک ننگ، به ننگات بنویسند
صد گل بفرستی و یک سنگ، به سنگات بنویسند
دیوانه نشو، حرف نزن، مهر نسوزان
این قافله تکتک به مشنگت بنویسند»
429
این روزها که هوا داره نمنم سرد میشه اگر امکانش هست و در توانتون بود، لب پنجرهها و بالکنتون گندم بریزید تا کبوترها و کفترها سیر بشن، تو روزهای سرد غذا پیدا کردن خیلی سختشونه.
429
امروز که بیدار شدم انگار تمام هوایی که استشمام میکردم بوی شعر میداد، همین که بوی پاییز رو حس کردم و آسمون ابری و بیآفتاب رو دیدم، چنان شور و شعفی در نگاهم نشست که دلم میخواست از خوشحالی فریاد بزنم. فال حافظ گرفتم، دو بیت از شعر جدیدم رو نوشتم، آهنگ آخرین سفر که تازه پیداش کردم و عاشقش شدم رو گذاشتم، و اجازه دادم این هوا، تمام و کمال در من جاری بشه، تمام و کمال.
429
هربار که با خودم بیرحم میشم، خدا از طریق تمام موجودات و مخلوقاتش که سر راه من قرار میگیرن مهر خودش رو بهم میرسونه.
