گلسیب
前往频道在 Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
显示更多未指定国家未指定类别
246
订阅者
+224 小时
+257 天
+2530 天
帖子存档
245
یه علاقهٔ جالبی به ضربالمثلها دارم. شاید چون از نظرم خیلی بامزست که در چند کلمه یا نهایتاً یک جمله، چیزی رو میتونی بگی که بعضی وقتها برای توضیحش باید چندین صفحه فقط داستان و حکایت نوشت. دوست دارم ضربالمثلهای زیادی بلد باشم و دوست دارم زیاد ازشون استفاده کنم.
245
Repost from N/a
ما بیشترِ عمرمان را صرفِ فهمیدنِ دیگران میکنیم،بی آن که حتی یکبار، با دقت و صداقت،خودمان را خوانده باشیم
245
«ویرانهام آباد شد، ظلمت به من بر باد شد
زنجیر من آزاد شد، با من تو چون خندیدهای
نفرت ز قلبم پاک شد، زهر ام بدل با تاک شد
کینام فرو در خاک شد، با من تو چون خندیدهای
آشوبِ من آرام شد، شب پیش چشمم رام شد
بر من غمی اتمام شد، با من تو چون خندیدهای
بارم سبک چون کاه شد، درویشی همچون شاه شد
بیراههام کوتاه شد، با من تو چون خندیدهای
حالاتِ من شاداب شد، نورِ دلام مهتاب شد
رودِ کَرَم تندآب شد، با من تو چون خندیدهای»
-خود سروده
245
معمولاً آهنگهای هایده و معین دقیقاً همون حسی رو بهم میدن که شعرهای مولانا میده، نه اینکه شبیه هم باشن، ازین نظر که احساسی که بهم منتقل میکنن از ظرفیتِ بدنم بیشتره. دلم میخواد سقف رو چنگ بزنم، سرم رو بکوبم به دیوار، خودم رو به زمین بزنم بابتِ حجم عشقی که نمیدونم چهطوری باید تحملش کرد، واقعاً نمیدونم.
245
عاشقِ اینم که همیشه چند شاخه گلِ تازه توی گلدونِ خونه باشه. کاش قیمتِ گل طوری بود که میشد هر چند روز یکبار گلهای تازه بخرم و بیارم بذارم داخلِ گلدون، از زیباییِ همچین چیزِ سادهای داخل خونه روانی میشم.
245
دلم میسوزه برای اونهایی که برای نجاتِ استعدادشون تن به غربت دادن، اما دلم هزار بار و دههزار بار بیشتر میسوزه برای اونهایی که فرصتِ انتخابِ مهاجرت هم نداشتن و ناچار شدن آرزوها و استعدادهاشون رو با دستِ خودشون دفن کنن.
245
داشتم فکر میکردم چیزی که ازش زورم میآد این نیست که فلان فوتبالیست از ما چند سال کوچیکتره و جامجهانی برده، نه. چیزی که ازش زورم میآد اینه که توی این مملکت، هزارتا آدمِ بااستعدادتر بوده و هست که هیچوقت دیده نشدن. نه استعدادیابیِ درست و حسابیای وجود داره، نه شکارِ استعدادی، نه بودجهای برای این کار کنار گذاشته شده و نه برای کسی اهمیتی داره. فقط هم فوتبال نیست، من به دور و اطرافم نگاه میکنم و آدمهایی رو میبینم که هرکدوم توی یک زمینهای استعدادی دارن که واقعاً لایقِ درخشیدن بودن و هستن، اما آخرش به شغلهایی رضایت دادن که بیشتر شبیه گیر افتادن توی ماتریکسه، فقط برای اینکه گرسنه نمونن. من به آدمهای کشورهای دیگه حسودی نمیکنم (یا شاید هم میکنم.) اما بیشتر از هرچیز برای کشور خودم دلم میسوزه، برای تمام استعدادهایی که هیچوقت فرصتِ شکوفا شدن پیدا نکردن، و من وقتی از «استعداد سوخته» حرف میزنم منظورم یک نابغهٔ همهچی تموم نیستها، منظورم هزاران آدمِ معمولی اما بااستعداده، شاعری که کارمند شد، ورزشکاری که خرجِ تمرین نداشت و وقتی هم تمرین کرد یک آدم پارتیدار جاش رو به راحتی گرفت، موسیقیدانی که فرصتِ یادگیری پیدا نکرد، پژوهشگری که از خیرِ پژوهش گذشت چون اصلاً پژوهشی اینجا وجود نداشت، جوونی که اونقدر درگیرِ دووم آوردن شد که اصلاً فرصت نکرد استعدادش رو پیدا کنه، و و و...
در کل کاش ما انقدرررر در حالتِ بقا نبودیم، کاش.
245
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
معمولا هرچی کمتر بدونیم، بیشتر مطمئنیم که حق با ماست. و هرچی بیشتر یاد بگیریم، بیشتر متوجه میشیم چقدر چیزهای زیادی هست که هنوز نمیدونیم و با قطعیت کمتری نظر میدیم. اثر دانینگ کروگِر، این موضوع رو تائید میکنه.
245
وقتی دست میکشم به موهام، اونقدر مو لای انگشتهام میاد که خدا بخواد با این روند تا ۴-۵ سال دیگه هیچ مویی نمونده که دستی بخواد بینشون بره.
245
رودخانه برای خستگیِ شناگر نمیایسته. باد برای ترسِ پرنده آرام نمیشه. زمستان برای نمُردن درختان کوتاه نمیآد. شب برای ترسِ کودکانِ بیپناه کوتاهتر نمیشه. دریا برای گم نشدنِ یک قایق از تلاطم نمیافته. زندگی هم برای دردِ ما موسیقی رو قطع نمیکنه، برقص و همراه شو عزیزِ من. همراه شو.
245
زندگی هیچوقت دستِ پیشنهاد برای تانگو رقصیدن به سمتم دراز نکرد، من هم یادم نمیاد جایی پیشنهادش رو قبول کرده باشم. فقط یکروز به خودم اومدم و دیدم بینِ دستهاش میرقصم.
اون حرفهای بود و من ناشی.
اونقدر در بعضی حرکتها بینِ دستهاش پیچوتابم داد که تمامِ بدنم درد گرفت، اما ادامه دادم. کمکم بعضی قدمهارو یاد گرفتم، داشتم باهاش هماهنگ میشدم، برای مدتی کوتاه دیگه فقط بینِ دستهاش کنترل نمیشدم، همراهی هم میکردم. اما ریتمِ آهنگ تندتر شد، دوباره بلد نبودم. فرصتی هم نداد تا یاد بگیرم.
باز هم تندتر شد.
باز هم بلد نبودم.
باز هم فرصتی نداد.
دوباره بینِ دستهاش پیچوتابم داد، تمامِ تنم گرفت، کوفته شدم، پاهام تیر کشید، اشکم چکید. و اون؟ هیچ اهمیتی نداد، کارِ خودش رو میکرد. دستهاش اونقدر قدرتمند بودن که همراهی نکردنِ من فقط دردِ بیشتری نصیبِ خودم میکرد، پایانِ رقص رو رقم نمیزد. حالا فهمیدم که اگر، هرچند ناشیانه، با اون همراه بشم کمتر درد میکشم. اما هرقدر هم که یاد بگیری، باز یک جاهایی از آهنگ از دستت در میره، که مهم نیست، اون بازهم میرقصوندت.
نوارِ آهنگ مدام تکرار میشه.
و تکرار میشه.
و تکرار میشه.
هیچکس نمیدونه موسیقی چه زمانی متوقف میشه، اما تا اون لحظه باید همراهی کرد، باید تلاش خودت رو بکنی. منِ حالا، در مرحلهای هستم که فقط گریه میکنم و اما اون میرقصونه،
و میرقصونه،
و میرقصونه.
نمیدونم روزی دوباره با اون هماهنگ میشم یا نه، اما میدونم در اون زمان نه از سرِ اجبار، که از سرِ همراهی، دوباره با هم میرقصیم،
و میرقصیم،
و میرقصیم.
245
داشتم این آهنگ رو گوش میدادم و در حینِ گوش دادن، دست و دلم به نوشتنِ چیزی رفت که با گوش دادنش در ذهنم نقش میبست. 0:51
