ch
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

前往频道在 Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

显示更多
未指定国家未指定类别
429
订阅者
-224 小时
-157 天
+9030 天
帖子存档
سفال‌گری هم یک هنریه که بنده رو به سمت ذوقِ یاد گرفتنش سوق می‌ده.

بله آقای اِبی، تجربه کردنِ مرگ بود، زندگی کردن بدون ایشون.

مادر باید پرستیده بشه، مادر رو باید گذاشت روی سر و حلواحلواش کرد. خدا یک تیکه از مهربونی خودش رو، از خودش جدا کرده و بهش تن داده و اسمش رو گذاشته «مادر».

و در نهایتِ همه‌ی این‌ها، سعدی با تک بیت شاهکاری این حکایت رو بسته: «فرق است میان آن‌که یارش در بر با آن‌که دو چشمِ انتظارش بر در» در کل اول قدر عافیت بدونیم، به قول آقای کیارستمی هیچ‌چیز بدی در دنیا نیست که شما داشته باشید و دیگری بدترش رو نداشته باشه. و دوم خودمون رو مقایسه نکنیم، ارزش‌ها، شرایط و معیارها از زمین تا آسمون متفاوته و این دلیلی قوی برای اینه که کانسپتی به نام مقایسه کلا بی‌معناست.

ای سیر، تو را نان جوین خوشش ننماید معشوق من است آن‌که به نزدیکِ تو زشت است ــ ای کسی که شکمت سیره، طبیعیه که نان جو برای تو لذیذ نباشه. همون چیزی که از نظر تو زشت و بی‌ارزشه، ممکنه برای من دوست‌داشتنی و ارزشمند باشه. ــ حوران بهشتی را، دوزخ بود اَعراف از دوزخیان پرس که اَعراف، بهشت است ــ چیزی که برای اهل بهشت ممکنه حکم دوزخ رو داشته باشه و ناخوشایند باشه، برای اهل خود دوزخ می‌تونه شبیه بهشت خوشایند باشه. ــ

اون حکیم، بلافاصله دستور داد غلام رو به دریا بندازن و اون‌هاهم این کار رو انجام دادن. غلام رو چندین‌بار در آب فرو بردن و دوباره اون رو بالا کشیدن، بعد به کشتی برش گردوندن. به محض اینکه غلام به کشتی برگردونده شد، دیگه گریه نکرد و آروم یک‌جا نشست. پادشاه که حسابی خوشش اومده بود، از حکیم پرسید: «در این چه حکمت بود؟» حکیم گفت: «اول درد غرق شدن را نچشیده بود تا قدر سلامت کشتی را بداند. کسی قدرِ عافیت داند، که به مصیبتی گرفتار شود.»

یه پادشاهی همراه با یه غلامی که اهل یه سرزمین دیگه بود، سوار کشتی می‌شه. غلام تابه‌حال کشتی سوار نشده بود و به محض دور شدنش از خشکی، شروع کرد به ترسیدن و لرزیدن و گریه و زاری. هرچقدر پادشاه و اطرافیانش سعی می‌کردن این رو آروم کنن، هیچ فایده‌ای نداشت. تا اینکه یک حکیمی اومد و به پادشاه گفت: «اگر اجازه فرمایی من او را خاموش کنم.» پادشاه هم از خداخواسته قبول کرد و گفت: «غایتِ لطف باشد/خیلی لطف می‌کنی.»

می‌خوام یکی از حکایت‌های بوستان سعدی که امروز خودم خوندم رو براتون تعریف کنم، اگر اشتباه نکنم حکایت ۷ بود.

زن زندگی آزادی، تا ابد و برای همیشه.

هنوز هم گاهی خلأ نبودن تو در زندگیم محکم بهم سیلی می‌زنه و من خیلی دردم میاد طفلکِ من.

Ejraye Goroohi - Raftam Ke Raftam (320).mp33.56 MB

«نگاهت می‌کنم اما، تو دردم را نمی‌دانی» رو نوشته بود، گفت ادامه‌اش رو شما بگو. من گفتم: نگاهت می‌کنم اما، تو دردم را نمی‌دانی دگر این آشنا را، از عزیزانت نمی‌خوانی زبانِ جمله گوید: «کین دلِ خود ده به تنهایی تو باید خو کنی با این غمِ دیرین انسانی» نداند کس که زخم کهنه‌ای در جان من هستی به ظاهر خوب هم گردم، تو در من باز می‌مانی

Repost from N/a
اگر تمایل دارید این پیام رو فوروارد کنید تا بهتون چند جمله‌ی رندوم که حس می‌کنم به شنیدنش نیاز دارید بگم. به عنوان مثال: "تو هیچ تقصیری نداشتی، لازم نیست همه‌چیز رو گردن خودت بندازی. تازه قهوه‌ات یادت نره که از دهن افتاد."

Repost from N/a
آخه واقعاً خیلی جالب نیست که سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد؟

بسیار با مرگ عجین و رفیقم، دیگه هرگز ازش نمی‌ترسم. البته این نگاه برای خط فکری تازه‌ایه که به‌دست آوردم و تجربه‌هایی که از سر گذروندم، وگرنه این‌طور نبودم. شبیه آدمی زندگی می‌کنم که مرگ رو هر لحظه، آروم و بی‌صدا دم گوشش داره حس می‌کنه، اما نه اونقدر نزدیک که زندگی رو فراموش کنه و نه اونقدر دور که حضور مرگ رو انکار کنه. از نظر من، زندگی اونقدر زیباست که تا وقتی اجل نرسیده باید از لحظه به لحظه‌اش لذت برد، اما اونقدر شیرین و جدی نیست که به‌خاطرش از مرگ وحشت کرد یا ازش فرار کرد. به قول آقای عظیمی‌نژاد، زندگی درواقع فرصتی برای توئه تا بتونی به روحت قیمت بدی، وگرنه مرگ از زندگی شیرین‌تره.

«تو رسماً نقش دیوار محافظ بودی، این‌همه مراقب همه بودی، این‌همه حواست به حال بقیه بود. حالا می‌خوای بگی از پس مراقبت از خودت برنمیای؟ برمیای خوب هم برمیای، به خودت بیا.»

و در نهایت، تو همون نوری رو زندگی می‌کنی که روزهای تاریک، توی دل بقیه روشن کردی.

ممکنه اطلاعاتم ناقص یا کمی اشتباه باشه ولی این‌ها چیزهایی بودن که از منابعی که خوندم خودم فهمیدم. بابت پرحرفی مثل همیشه ببخشید.🍏

حالا تازه معنای عمیق این دست‌نوشته رو درک کردم.
حالا تازه معنای عمیق این دست‌نوشته رو درک کردم.

حالا چیزی که برای من از همه‌چیز بامزه‌تر بود، اینه که خب گفتم، ممکنه یک قارچ، چندین گیاه بهش متصل باشن و خب این باعث می‌شه خود درخت‌هاهم بتونن بعضی چیزهارو بهم منتقل کنن. مثلا یک آزمایش معروف توی سال ۱۹۷۷ انجام شد که پژوهشگرها با استفاده از ایزوتوپ‌های کربن تونستن حرکت کربن بین دوتا گونه‌ی درخت رو بررسی کنن و تازه متوجه شدن یکی از گونه‌ها در مجموع دریافت بیشتری داشته. ــ یعنی مثلا اگر یک درخت کوچولو و کم‌قدرت کنار یه درخت بزرگ دیدید خیلی احتمال داره که درخت بزرگه درحال ساپورتش باشه و بهش توی رشد کمک کنه😭ــ