گلسیب
前往频道在 Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
显示更多未指定国家未指定类别
241
订阅者
+224 小时
+257 天
+2530 天
帖子存档
244
Repost from «یـادگـاریهـایزنـدگـی»
مثل اینکه تا وقتی بیکلام پلی نشه مغزم قابلیت جملهسازی پیدا نمیکنه.
244
خودِ عشق اولش شبیه یک مسئلهی سخت و وسوسهانگیزه، مسئلهای که هم ازش میترسی و هم دلت میخواد حلش کنی. از این و اون فرمول میپرسی، چند قاعدهی کُلی هم یاد میگیری و تا یک جایی هم پیش میری، اما زهی خیال باطل، حل نمیشه که نمیشه. بعد سراغِ تجربههای بقیه میری، حتی تجربههای خودت رو مرور میکنی، باز دوباره تا یکجایی پیش میری اما دوباره هم به یک جایی میرسی که همهی فرمولها از کار میافتن. دقیقاً از همونجا، عشق شبیه علمِ ریاضی، نیازمند خلاقیت و هنرِ تو میشه، جایی که باید دست از تکرارِ راهحلهای دیگران برداری و خلاقیتِ خودت رو وارد کنی. به یاد داشته باش هیچ فرمولی نمیتونه تمامِ آدمهارو به یک جواب برسونه، چون هر عشقی مجهولهای منحصر بهفرد خودش رو داره. معمولاً آدمها نهایتِ خودشون رو میذارن و از حل کردنِ اون مسئله مستِ لذت میشن. شاید به همین خاطره که زیباترین بخشِ عشق، پیدا کردنِ جواب نیست، ساختنِ راهحلیه که قبل از تو هیچکس پیداش نکرده بوده، راهحلی که منحصر بهفردِ توئه.
244
عشق ورزیدن درست شبیه علمِ ریاضیه؛ از اصول و قواعدِ بینهایتی برخورداره و بسیار وابسته به خلاقیته. فقط بلد بودنِ فرمولها کافی نیست، باید ذهنی داشته باشی که جرئتِ ساختنِ راهحلهای تازه و خلاقیت به خرج دادن رو هم داشته باشه.
244
حین خوندنِ جزوهٔ ریاضیاتمهندسی، به یک نکتهی جالبی برخورده بودم و اونموقع یادداشت کرده بودم که الان خدمتتون مینویسم.
244
عینک خیلی نازه، عینکیها نازتر. منظورت چیه که هر وقت میخوای کتاب بخونی یا یه نوشتهای رو بخونی میری عینکت رو میزنی و اگر عینکت نباشه هم چشمهات رو ریز میکنی و با اخمِ بامزهت سعی میکنی چیزی که میبینی رو تشخیص بدی؟ آخه مگه میشه اینهمه بامزه بود؟
244
از سکوت خیلی خوشم میاد، بهنظرم هر صدایی ارزشِ شکستنِ سکوت رو نداره، درواقع سکوت باعث میشه صداهای زیبای دنیا جلوهی بهتری برام داشته باشن، برای همین دلم نمیخواد با هر صدایی از بین بره. مثلاً صدای ورق زدنِ ملایم یک کتاب، ارزش شکستنِ سکوت کتابخونه رو داره. صدای شجریان، ارزش شکستنِ سکوتِ اتاقم رو داره. صدای جیکجیک پرندههای اول صبح، ارزش شکستن سکوتِ سحر رو داره. صدای رعد و برق، ارزش شکستن سکوتِ آسمون رو داره. صدای موجها، ارزش شکستن سکوتِ ساحل رو داره. صدای ضربانِ منظمِ قلبِ عزیزی روی تخت بیمارستان، ارزش شکستن سکوت اتاقِ بیمار رو داره. صدای خندهی مادربزرگ، ارزش شکستن سکوتِ حیاط رو داره. صدای مامان، ارزش شکستن سکوتِ خونه رو داره. و صدای تو، ارزش شکستنِ سکوتِ ذهنم رو داره.
244
چنلنویس بودن به من یاد داد حتی اگر فقط یک نفر بیشتر از خودت نوشتههات رو بخونه، کافیه تا دربارهٔ تأثیر و بارِ معناییِ تکتکِ کلمههایی که به کار میبری، و بامحتوا بودنِ نوشتههات، حساستر باشی.
244
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
سالها چنلنویس بودن بهم یاد داد که نوشتن، برای هر کسی یه ابزاره؛ برایِ یکی ابزاری برای کاورکردن ضعفهاش، برای یکی بزرگنماییِ نقاط قوتش، برایِ کسی ثبت کردن احساسات لحظهایش، برای کسی هم پر کردنِ تنهاییش و و و...
244
Repost from پناهِ پرتگاه
#چالش
این پیامو فور کنین تا عکس مادر فرزندی / پدر فرزندی با توجه به وایب چنلتون بهتون بدم گوگولیا ^__^
244
صبح شده، بلند میشم، کتری رو میذارم جوش بیاد، گوشی رو چک میکنم، صدای قلقلِ کتری بلند میشه، چای رو دم میکنم، توش دارچین میشکنم، نوکِ انگشتهام بوی دارچین میگیره، هی میبرمشون جلوی دماغم، لبخند روی لبهام میاد. به شخصیتهای رمانی که دارم مینویسم فکر میکنم، یکیشون رو خیلی دوست دارم، عمیقتر بهش فکر میکنم، لبخند روی لبهام میاد. صفحهٔ گوشیم رو باز میکنم، پیامت رو میبینم، با همون لحنِ همیشگی و بامزهت صبحبخیر گفتی، لبخند روی لبهام میاد. به گیاهها با عجله آب میدم، مامان بیدار بشه و بفهمه دیروز آبشون ندادم عصبانی میشه، خیلی بهشون اهمیت میده، لبخند روی لبهام میاد. درِ بالکن رو باز میکنم، بادِ گرم میخوره توی صورتم، عطسههای پشتِ سرهم کلافهم میکنه، با خودم میگم: «کی از این فصل راحت میشم؟» بعد به پاییز و زمستون فکر میکنم، لبخند روی لبهام میاد. به اردکم غذا میدم، لبخند روی لبهام میاد. سارا باز جریانِ تازهای که براش جالب بوده رو با تعداد قابل توجهی ویس و اسکرینشات تعریف کرده، لبخند روی لبهام میاد. عسل هم یکی از همون ویدئومسیج بامزههاش رو فرستاده، لبخند روی لبهام میاد. عصری شاید برم خونهی مادربزرگم، مامانجون رو میبینم، شاید فاطمه هم اونجا باشه، لبخند روی لبهام میاد. با طاها میشینیم پاورچین میبینیم، عاشقِ سریالهای مدیریایم، لبخند روی لبهام میاد. با بچهها توی گروه صحبت میکنم، همیشه حرف زدن باهاشون باعث میشه بخندم، لبخند روی لبهام میاد. ایدهٔ شعرِ جدید میاد توی ذهنم، سریع یادداشتش میکنم، لبخند روی لبهام میاد. ژوژمانهایی که سفید انجام داده و فرستاده رو میبینم، لبخند روی لبهام میاد. کتابِ جدیدی که دارم میخونم، پر از کلمهها و جملههای ناز و خوندنیه، لبخند روی لبهام میاد. در همین حین ریحانه زنگ میزنه و میگه: «پشتِ درم!» اومده تا دربارهی کتابی که دارم میخونم، رمانی که دارم مینویسم و بیتِ شعرِ تازهای که نوشتم براش حرف بزنم، لبخند روی لبهام میاد. با همین لبخندها سعی میکنم جلوی بغضهامو بگیرم. با دلیلِ همین لبخندها زندهام. قدیمتر فکر میکردم خوشبختی یه مقصدِ دوردسته، یه اتفاقِ خاصه، یه پیشآمدِ هیجانی و شگفتآوره، شاید هم هست، اما حالا به کوچکترین چیزها برای پیدا کردنِ خوشبختی چنگ میزنم، به این حال و روزگارم خندم میگیره، لبخند روی لبهام میاد.
244
«حضورش در اندازهای نبود که بتواند تمام جاهای خالی را پر کند، اما نبودنش، خلأ معرکهای بود.»
