243
订阅者
-124 小时
-57 天
-2730 天
帖子存档
244
امروز برای آخرین بار مرور کردم...
تمام روزها و لحظههایی را که سپری کردم؛
چه روزهایی که غرقِ شادی و خوشی بودم،
و چه روزهایی که از حجمِ بیکسی و غم، به خودم پناه میبردم
تکتکِ افکاری که داشتم، زخمهای روح و جسمم، پشیمانیهایم، افتخاراتم...
حرفهای ناگفتهای که از حجمِ گردوغبارِ سکوت، به سختی تکان میخوردند
حسرتی که ویرانم کرد
شبهایی که با ناامیدی به صبح رسید، زمزمههای خواستارِ پایانِ زندگی، گریههای بیپایانم، سنگینیِ حرفها و ردِ زخمهایی که از رفتارها بر جانم ماند
مرور کردم هر آنچه را که زندگی، باید و نبایدش را به من آموخت
تلخی و شیرینیِ روزگاری که گاه سپری در برابرِ طوفان بود و گاه خودِ طوفان
همهشان را، برای آخرین بار، مرور کردم و در گوشهای از بیابانِ روحم رهایشان کردم؛ تا هر باد، لایهای شن بر آنها بنشاند، تا روزی که دیگر نه نشانی از آنها بماند و نه دلی که بخواهد دوباره به جستوجویشان برود
از امروز، آنها دیگر گذشتهاند؛ نه فراموش، بلکه دفنشده در جایی که دیگر توانِ زخمی کردنم را نداشته باشند
گذشته، چیزی نیست که بتوان آن را کشت؛ فقط میتوان یاد گرفت دیگر با آن زندگی نکرد و من، با تمام آنچه از من گرفت و آنچه به من آموخت، آرام از کنارش عبور میکنم؛ نه برای رسیدن، فقط برای آنکه دیگر در همان نقطه نمانم.
244
تو نمیخواد وقت بزاری ما رو خراب کنی تو برو وقت بزار خودتو درست کن
تو نه ها...
کل طایفت🫶🏻
244
چشمهایت را میبوسم
میدانم هیچکس
هیچگاه در هیچ لحظه ایی از آفرینش
آنچه را که من در گرگومیش نگاه تو دیدم،ندید...
