نُهمِ شَهریور...
关闭频道
تِکه ای از وجودِ مَن، برای هَمیشه سوخت..
显示更多未指定国家未指定类别
518
订阅者
-624 小时
-267 天
+9830 天
帖子存档
یعنی او هم چشمهایش را میبندد و به من فکر میکند؟
او هم چشمهایش را میبندد و لبخند میزند؟
زندگی من دو حالت داره یا در حال فروپاشی روانیم، یا در حال جمع و جور کردن خودم بعد از یک فروپاشی روانیم که یهو یه فروپاشی دیگه پیداش میشه.
پریشونم، مثل زنی که همسرش رفته جنگ و زنان خرافاتی همسایه از نشانههای شوم تو گوشش وزوز کردن؛ با اینکه میدونه اینا واقعی نیستن باز به خودش میاد میبینه به یه جا خیره شده و اضطراب از خون گوشه لبش میمکه و بزرگتر میشه.
«اون بالا روحم در حال پوسیدن بود و این پایین جسمم. تنهایی و تعفن همیشه وجود داشت و تو این رو به من یاد دادی. عزیزم تو به من یاد دادی که تنهاتر از همیشه و همه هستم، یک تنهایی طولانی در تعفنِ عمیق. متاسفم و دوستت دارم.»
هر روز
هر ماه
هر سال
میگم
فردا حالم خوب میشه
ماه بعد حالم بهتر میشه
سال بعد دوباره میشم همون سارینای قبل ولی روز به روز بدتر دارم میشم
چه بلایی سرم اومد واقعا ؟
امشب میخوام قرص بخورم بخوابم
شاید فردا حالم خوب شد حتی برای یک روز هم ارزش داره .
دلم برای خوشی های بچگیم تنگ شده
من باید ازت متنفر میشدم. من باید ازت متنفر میشدم که "چرا؟"های بیجوابِ مغزمو خفه کنم. که برای تبرئهی تو خودمو روی صندلی اتهام ننشونم. که جواب سوالامو به نفع تو تحلیل نکنم و بهت حق ندم بابت رنجی که بهم دادی. باید ازت متنفر میشدم که رنجت رو دلیل موجهی برای عذاب دادنم ندونم. من باید ازت متنفر میشدم که فقط اینجوری میتونستم جلوی احمقانه دوستت داشتنو بگیرم.
ولی نشد.
اگه یه دوره فشار روانی شدیدی رو گذروندی باشی مغزت یه سری از خاطراتت رو اسکیپ میکنه.
جوری که بعد اون فشار عاطفی شدیدی که کشیدم مغزم رفت رو حالت بقا و خیلی از خاطرات رو برام محو کرده.
یجا نوشته بود وقتی بهت میگن خیلی خوب از پسش بر اومدی ولی من ۷۰ درصد زندگیم رو یادم نمیاد. :)
بُرد با هرکسیه که مُرده. حالا یا ده سال پیش، یا پنج سال پیش، یا دو سال پیش، یا یک سال پیش، یا دیروز یا یک دقیقه قبل. کسی بپرسه "چرا زندهای؟!" میگم نیمساعت دلیل میخوام تا بهت بگم چرا. هیچ دلیلی نیست.
