221 B ♘
前往频道在 Telegram
279
订阅者
无数据24 小时
+607 天
+6030 天
帖子存档
279
Repost from ㅤㅤɌ𝖾𝖽 𝖫𝗂𝗅︎𝗒 𝖲︎𝗍𝗈𝗋𝖾
+100 ممبر رایگان میخوای؟
▫️این پیام رو فوروارد کن چنلت👋
▫️اینجا و اینجا حتما عضو باش❤️
داخل بات شات بده از عضو بودن هر دو لینک و همینطور لینک چنلت رو بده💋 @RLSFYBot
به این پیام هم ریکت 🏆 بده حتماارزون ترین چنل خدمات مجازی در کل تلگرام بی نظیره🌺 وای خدایا نگاه کننن 1000 ممبر فیک بدون ریزش دائمی فقط 120 تومن مگه میشه😍
279
«جالب است که... هرچقدر انسان خفنتری باشی، آدمهایِ "من اومدم همهچی رو خراب کنم" توی زندگیت بیشتر میشوند. شرلوک موریارتی داشت؛ ما نسخههای اقتصادیترش را. فرقش فقط این است که آنها شبکهٔ جنایی ندارند، اما به طرز عجیبی استعداد نابود کردن آرامش آدم را دارند.» 😌🕵️♂️#221_B #text
279
گاهی دعوایمان میشد؟ گاهی؟
آنقدر که فکر میکردم دیگر هیچوقت با هم حرف نخواهیم زد. او غیرقابلتحمل بود، من هم کم نمیآوردم. اما حقیقت این بود که مهم نبود چند بار بحث کرده باشیم؛ آخرِ روز باز هم کنار هم بودیم. بعضی آدمها را نمیشود ترک کرد. و او، با تمام عیبهایش، همیشه همان کسی بود که میدانستم در سختترین لحظهها کنارم خواهد ایستاد.#221_B #text
279
پنجاه؟... همانند لباسی میماند که به تنت زار میزند.
انگار این عدد را برای آدمهای معمولی دوختهاند؛ نه برای کسی که زمان، هر بار از کنار نگاهش عبور کرده و فراموش کرده ردی بر چهرهاش بگذارد. پنجاه؟ نه... تو بیشتر شبیه کتابی هستی که هر سال، فصل تازهای به آن اضافه میشود؛ بیآنکه از زیبایی صفحات پیشین چیزی کم شود. سالها گذشتند، نقشها آمدند و رفتند؛ جادوگران، کارآگاهان، پادشاهان، نابغهها... اما در میان تمام آن چهرههایی که جان بخشیدی، چیزی همیشه ثابت ماند: آن نگاه آرامی که هزار داستان ناگفته در خود پنهان کرده است. برخی بازیگرند و نقش بازی میکنند، اما بعضی نقش را زندگی میکنند؛ و تو از آن دستهای که مرز میان واقعیت و داستان را محو میکنند. پنجاه سالگی برای تو پایان جوانی نیست؛ فقط عدد دیگریست که آمده تا ثابت کند زمان هم همیشه پیروز نمیشود. باشد که سالهای پیش رو، به روشنی صحنهای باشند که هرگز چراغهایش خاموش نمیشوند، و صدای تشویق کسانی که دوستت دارند، همچنان در راهروهای جهان بپیچد.تولدت مبارک، مردی که برای بسیاری تنها یک بازیگر نیست؛ بلکه خاطرهای است از شخصیتهایی که هرگز فراموش نخواهند شد.
279
میوهی سروِ بلندِ سربلند
میدهد غم به نگاهِ شادیام
آخرش گوشهٔ شرمِ شوقِدرد
میبرد، قلب مرا به جنگِ سرد
بگو آنقلب، که همراه تو است
به کجا میبرد آن سروِ بلند؟
ساقیا گویند، که کوهِ غم بَرَد
غمِ آن کبوتر سیاهِ دل شکسته را
در به در دنبال نرگس میدوم
عطشِ شادی او بذرِ نگاهِ منوتو
بیخبر که دردِ او از خودِ من میروید
آخر این شعر به کجا میبرد این درد مرا؟
به کجا میرود آن نرگسِ شوریده من؟
