ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

〘ㅤ ㅤㅤ ㅤ ㅤᎬ̇𝗍𝗁𝖾𝗋𝖾𝖺𝗅 Ȧ𝗎𝗋éㅤㅤ ㅤ ㅤ ㅤ〙

〘ㅤ ㅤㅤ ㅤ ㅤᎬ̇𝗍𝗁𝖾𝗋𝖾𝖺𝗅 Ȧ𝗎𝗋éㅤㅤ ㅤ ㅤ ㅤ〙

前往频道在 Telegram

‌‌ 【 『 ⊹𝖫𝗂𝗌𝖺 / ⊹𝖵 ’𝗌 𝖢𝖧𝖭𝖫 』 】 𓂃 𝑴𝒆: • @Vspstz_bot

显示更多
未指定国家未指定类别
362
订阅者
-1424 小时
-147 天
-1430 天
帖子存档
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌𝖸𝗈𝗎𝗋 𝖽𝖺𝗂𝗅𝗒 𝖽𝗈𝗌𝖾 𝗈𝖿 🇬🇧 𝖣𝗎𝖺 𝖫𝗂𝗉𝖺
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌𝖸𝗈𝗎𝗋 𝖽𝖺𝗂𝗅𝗒 𝖽𝗈𝗌𝖾 𝗈𝖿 🇬🇧 𝖣𝗎𝖺 𝖫𝗂𝗉𝖺

Repost from 、FAQ
𝑬𝒗𝒆𝒓𝒚𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈 𝒊𝒔 𝒈𝒓𝒆𝒚 𝑯𝒊𝒔 𝒉𝒂𝒊𝒓, 𝒉𝒊𝒔 𝒔𝒎𝒐𝒌𝒆, 𝒉𝒊𝒔 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎𝒔 𝑨𝒏𝒅 𝒏𝒐𝒘 𝒉𝒆'𝒔 𝒔𝒐 𝒅𝒆𝒗�
+4
𝑬𝒗𝒆𝒓𝒚𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈 𝒊𝒔 𝒈𝒓𝒆𝒚 𝑯𝒊𝒔 𝒉𝒂𝒊𝒓, 𝒉𝒊𝒔 𝒔𝒎𝒐𝒌𝒆, 𝒉𝒊𝒔 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎𝒔 𝑨𝒏𝒅 𝒏𝒐𝒘 𝒉𝒆'𝒔 𝒔𝒐 𝒅𝒆𝒗𝒐𝒊𝒅 𝒐𝒇 𝒄𝒐𝒍𝒐𝒓 𝑯𝒆 𝒅𝒐𝒏'𝒕 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒘𝒉𝒂𝒕 𝒊𝒕 𝒎𝒆𝒂𝒏𝒔 𝑨𝒏𝒅 𝒉𝒆'𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝑨𝒏𝒅 𝒉𝒆'𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆..

هر خاطره تپش خاموش جانی‌ست             ‌                        که هنوز در گذشته می‌تپد.
در بادهای سرد و خاموش شب؛ بادی که همچون دستی بی‌رحم‌ مرا از اکنون می‌رباید و به ژرفای گذشته‌ای تبعید می‌کند که دیگر وجود ندارد صدای پای خاطره‌ها را می‌شنوم؛ صدای قدم‌هایی که روزگاری در کنارم بودند اما اکنون در مهی غلیظ و در غباری که از فراموشی ساخته شده ناپدید گشته‌اند. هر کوچه و خیابانی که از آن عبور می‌کنم، همچون آینه ای شکسته، تصویری محو از روزهای دور را باز می‌تاباند؛ روزهایی که بازگشتی در کارشان نیست. زمان این جلاد خاموش، همچون گردابی بی‌انتها مرا به سوی فراموشی می‌کشاند؛ و چه تناقض هولناکی‌ست که آنچه باید فراموش شود در ژرفای وجودم جاودانه مانده و آنچه باید جاودانه می‌ماند در تاریکی محو شده است. من در میان خاطرات همچون زندانی در قفسی بی انتها گرفتارم؛ قفسی که میله‌هایش را از حسرت و سایه و سکوت ساخته‌اند. خاطرات مرا به اعماق خود فرو می‌کشند؛ همچون موجوداتی گرسنه که بر جان آدمی چنگ می‌زنند؛ در این اعماق من تنها شاهد خاموشی هستم؛ شاهد لبخندهایی که دیگر باز نمی‌گردند، صداهایی که در خلأ محو شده‌اند و دست‌هایی که هیچ‌گاه دوباره در دستانم قرار نخواهند گرفت. و این است عذاب انسان؛ زیستن در لحظه‌ای که دیگر وجود ندارد و‌ زندگی کردن در گذشته‌ای که همچون فیلمی بی‌پایان بر پرده‌ی تاریک ذهن پخش می‌شود؛ و هر بار‌ من همان تماشاچی تنها هستم؛ محکوم به دیدن دوباره‌ی چیزی که می‌دانم دیگر هیچ‌گاه رخ نخواهد داد. اما خاطرات، چه شیرین و چه تلخ، چونان زخمی پنهان‌اند؛ زخمی که در زیر پوست نفس می‌کشد و هر لحظه، آهسته و بی‌رحم، انسان را از درون می‌جود؛ آنها انزوا را خانه می‌کنند و انسان را همچون حیوانی درنده و سرگشته در قفس خود اسیر می‌سازند. نامش را می‌توان زنده زنده سوختن گذاشت؛ سوختنی بی صدا اما عميق‌. آنها تا واپسین دم حیات همچون سایه‌ای لجوج بر جان می‌مانند و هر بار با لمسشان زخم تازه‌ای در دل باز می‌شود. می‌توان به فیلمی تشبیه کرد که گاه و بی‌گاه در تاریک‌ترین سالن‌های ذهن به نمایش در می‌آید؛ و تو تنها تماشاگری هستی که هر بار بی‌آنکه بخواهی بر صندلی می‌نشینی و لحظه لحظه‌ی آن را با چشمانی پر از حسرت باز می‌بینی؛ چون آن تصاویر آخرین دارایی توست. هر چه هم وانمود کنم خاطراتم را دفن کرده‌ام، ناگهان چونان روحی بی قرار از خاک فراموشی بیرون می‌خزند و مرا می‌یابند؛ مانند فرشته‌ی مرگ در برابرم قد می‌کشند و یادم می‌آورند که انکار هرگز به قدرت حقیقت نیست. چونان رودی بی‌قرار در رگ‌هایم جاری می‌شوند؛ مرا آهسته و بی‌صدا، اما پیوسته می‌فرسایند. زجرآورند آری، اما همین زجر، همین شعله‌ی سوزان، آخرين دارايی من است؛ و شاید همین درد سوزان است که هنوز مرا به زندگی زنجیر کرده و از سقوط کامل باز می‌دارد. این رنج همان قلبی‌ست که هنوز می‌تپد؛ همان نفس آخر امید است که نمی‌گذارد تمام شوم. خاطرات با تمام زهرشان گاهی تنها دلیل ادامه دادن ما هستند؛ سایه‌ای که هر چند ما را می‌سوزاند؛ اما در تاریکی آخرین نشانی نور است.
در نهایت تنها چیزی که برایم باقی می‌ماند صدای پای خاطره‌هاست. آدم‌ها می‌روند؛ اما رد رفتنشان سال‌ها بعد هم هنوز در قلب آدم قدم می‌زند.

و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سال‌ها در خلوت جانم مى‌ پروراندم و هیچ‌گاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخه‌ی كهنه‌ى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بی‌پناهى خود را به رودخانه‌ای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگل‌ها، بیابان‌ها، دور از هر چيز و هر كس. و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالی‌تر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبض‌های بى‌صدا خلائى بزرگ حس می‌كرد. گويى تکه‌ای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بی‌صدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبه‌اى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را می‌داد. در حالى كه می‌رفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردست‌ها برده بود؛ جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايى‌اى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم. او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش می‌دادم، از او مراقبت می‌کردم و برايش سايه مى‌ساختم. در قلبم لانه كرده بود؛ آن‌قدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است. اما آن شب با رفتنش، سلول‌های قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد‌. من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مى‌باخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايده‌ای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاه‌تر از آنچه گمان می‌كردم. او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچاره‌ی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بى‌صدا براى مرگى بى‌نام. و آرام آرام در افق محو شد؛ آن‌قدر دور كه ديگر تنها نقطه‌ای مبهم بود نقطه‌ای كه در سایه‌ها گم شد.
و من ماندم؛ با باغى بی‌گل، با قلبى بى‌تپش، با شب‌هایی كه به جاى ستاره حسرت می‌بارند.

امشب ماه توی کاملترین حالت خودش قرار دارد سفیدی او به اندازه روشنایی وجود تو و کامل بودنش دست کمی از تو ندارد اینطور که ماه ا
+1
امشب ماه توی کاملترین حالت خودش قرار دارد سفیدی او به اندازه روشنایی وجود تو و کامل بودنش دست کمی از تو ندارد اینطور که ماه امشب در میان آسمان قرار دارد و تمامی دنیارا از وجود خود پر کرده است کم از شکل حضور تو در زندگی من ندارد حال که امشب چنین در آسمان میدرخشی نشان از تولد دوباره توست اکنون همه ستاره‌ها و اجرام آسمانی به احترام تو بیشتر از قبل خود میدرخشند تا مهمانی تورا نورانی تر از قبل کنند اما تو امشب تمام انسان‌های روی زمین را مجذوب جذابیت وجود خودت کردی با اینکه ماه همیشه در صدر آسمان و به تنهایی حضور دارد اما هیچ‌گاه نیازی به حضور باقی الماس های اطرافش ندارد همانگونه که تو برای سپری کردن زندگی خودت نیاز به کسی نداری انقدری بزرگ و چشمگیر است که برای دیده شدن نیاز به کسی ندارد ولی چه کسی از درون قلب پاک و زخم خورده او خبر دارد؟ همه از دور تنها جذابیت بیرون او را میبینند.. هیچکس از تاریکی قلب او خبر ندارد امیدوارم به زودی هر روز زندگی تو به درخشانی و بزرگی سیرت تو باشد و روزی برسد که درونت مانند چهره بیرونت روح‌نواز و پر از آرامش باشد #𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸

𝑆𝐻𝐸 𝐼𝑆 𝑇𝐻𝐸 𝐾𝐼𝑁𝐷 𝑂𝐹 𝐺𝐼𝑅𝐿 𝑊𝐻𝑂 𝐹𝐼𝐺𝐻𝑇𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝑂𝑊𝑁 𝐵𝐴𝑇𝑇𝐿𝐸𝑆, 𝐻𝐸𝐴𝐿𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝑂𝑊𝑁 𝑊𝑂𝑈𝑁
+4
𝑆𝐻𝐸 𝐼𝑆 𝑇𝐻𝐸 𝐾𝐼𝑁𝐷 𝑂𝐹 𝐺𝐼𝑅𝐿 𝑊𝐻𝑂 𝐹𝐼𝐺𝐻𝑇𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝑂𝑊𝑁 𝐵𝐴𝑇𝑇𝐿𝐸𝑆, 𝐻𝐸𝐴𝐿𝑆 𝐻𝐸𝑅 𝑂𝑊𝑁 𝑊𝑂𝑈𝑁𝐷𝑆, 𝐴𝑁𝐷 𝐾𝐸𝐸𝑃𝑆 𝐺𝑂𝐼𝑁𝐺 𝐸𝑉𝐸𝑁 𝑊𝐻𝐸𝑁 𝐿𝐼𝐹𝐸 𝐺𝐸𝑇𝑆 𝐻𝐴𝑅𝐷 𝑆𝐻𝐸 𝐷𝑂𝐸𝑆𝑁'𝑇 𝑁𝐸𝐸𝐷 𝑇𝑂 𝐵𝐸 𝑆𝐴𝑉𝐸𝐷, 𝐵𝐸𝐴𝐶𝐴𝑈𝑆𝐸 𝑆𝐻𝐸 𝐾𝑁𝑂𝑊𝑆 𝐻𝑂𝑊 𝑇𝑂 𝑆𝑇𝐴𝑁𝐷 𝑂𝑁 𝐻𝐸𝑅 𝑂𝑊𝑁.

Repost from N/a
ㅤㅤ ‌verona ' yeni pack ‌⌁ 𝗒eralti ﹙𝗆𝖾𝗅𝖾𝗄﹚ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ 𝗌𝖾ñ𝗈𝗋𝗂𝗍𝖺 𝗈𝖿 𝗀𝗈𝖽𝖽𝖾𝗌𝗌

Repost from N/a
ㅤverona ' yeni pack ‌⌁ 𝗒𝖾𝗋𝖺𝗅𝗍ı ﹙𝗉𝖺𝗌̧𝖺﹚ ‌ ‌ 𝗌𝖾ñ𝗈𝗋 𝗈𝖿 𝗌𝗁𝖺𝖽𝗈𝗐𝗌

Repost from N/a
ㅤㅤ$𝖪𝗈𝖶𝗈𝗈𝖱𝗂𝗆 𝖠 𝖲𝗂𝗅𝗄𝖾𝗇 𝖣𝖾𝖺𝗍𝗁ㅤㅤ 𝖽𝗋𝖺𝗉𝖾𝖽 𝗂𝗇 𝗌𝗂𝗅 𝖻𝗋𝖾𝖺𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗀𝗎𝗇𝗉𝖾𝖽 𝗌𝗁𝖾 𝗂𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝖾𝗍𝗁𝖺𝗅 𝖾𝗅𝖾𝗀𝖺𝗇𝖼𝖾 𝖽𝖺𝗇𝖼𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝗋𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝖼𝗁𝖺𝗈𝗌 𝖺 𝗌𝗍𝗈𝗋𝗆 𝗐𝗋𝖺𝗉𝗉𝖾𝗌 𝗂𝗇 𝖽𝗂𝖺𝗆𝗈𝗇𝖽𝗌 𝗁𝖾𝗋 𝗀𝗋𝖺𝖼𝖾 𝗂𝗌 𝗇𝗈 𝗆𝖾𝗋𝖼𝗒 𝗂𝗍 𝗂𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝖺𝗌𝗍 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝖼𝗋𝖺𝗏𝖾 𝖻𝖾𝖿𝗈𝗋𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝖾𝗇𝖽ㅤ. ㅤ🪗

Repost from N/a
ㅤ$𝖩𝖪 𝖽𝗈𝖾𝗌𝗇'𝗍 𝖼𝗁𝖺𝗌𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗉𝗍𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍.ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ𝖳𝗁𝖾 𝗌𝗁𝖺𝖽𝗈𝗐𝗌 𝗌𝗂𝗆𝗉𝗅𝗒ㅤ ㅤ ㅤ𝖻𝗈𝗐 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗁𝖾 𝖾𝗇𝗍𝖾𝗋𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝗈𝗈𝗆!ㅤ🥂ㅤ