ch
Feedback
♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

前往频道在 Telegram

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

显示更多
未指定国家未指定类别
239
订阅者
-324 小时
-87 天
-830 天
帖子存档
«هم‌خوابگیِ حسرت» خورشید، همان پادشاهِ سرگردانِ نور، در آغوشِ افق می‌سوزد تا شاید برای یک لحظه، ردِ گام‌هایِ نقره‌ایِ معشوق ر
«هم‌خوابگیِ حسرت»
خورشید، همان پادشاهِ سرگردانِ نور، در آغوشِ افق می‌سوزد تا شاید برای یک لحظه، ردِ گام‌هایِ نقره‌ایِ معشوق را بر دامنِ شب بیابد. و ماه… ماه، این مسافرِ شب‌زده و خاموش، در پیِ بوسه‌ای از گرمایِ خورشید، تمامِ عمرِ خویش را در پیراهنی از انجماد می‌گردد.
ما، عاشقانِ محکوم به هجریم!
او، در نیمروزِ خویش، از فرطِ خواستن، سیاه می‌پوشد و در خسوفی ابدی، تمامِ دردِ دوری‌اش را به رخِ ستاره‌ها می‌کشد. من نیز، چون خورشید، در التهابِ رسیدن، می‌سوزم و می‌سوزم، اما تقدیر، دیوارِ عظیمِ «روز و شب» را میانِ دستانِ ما کشیده است.
چه پارادوکسِ دردناکی‌ست این بودنِ ما!
او نوری است که تاریکی را عاشق است، و من تاریکی‌ام که در عطشِ نور، جان می‌دهم. اگر او به سویِ من بیاید، آسمان از هم می‌پاشد؛ و اگر من به سویش بروم، عالم در کامِ نیستی فرو می‌رود. ما دو مسافرِ تنهاییم که در آینه‌یِ زمان، یکدیگر را می‌بینیم اما لمسِ انگشتانمان، سهمِ ناممکنِ ماست. او در مدارِ خویش می‌گرید، من در محورِ خویش می‌سوزم؛ و این است حکایتِ ما: «نزدیک‌ترینِ دورها، و غریبه‌ترینِ آشنایان»
ما در آغوشِ هم گم می‌شویم، بی‌آنکه هرگز یکدیگر را یافته باشیم

چه می‌شد آینه بودم، تو را هر روز می‌دیدم.
به هر پلکی که می‌بستم، تو را در خواب می‌دیدم. به جایِ این‌همه دوری، اگر در خانه‌ام بودی، تورا همچو بُتی،من میپرستیدم. شبی در خلوتِ شب‌ها، صدایت می‌زدم آرام، و در آغوشِ گرمت، غصه‌ها را دور می‌دیدم. به جایِ چایِ تلخِ بی تو، در فنجانِ تنهایی اگر بودی، شرابِ نابِ عشق را، من نوش میدیدم. نمی‌دانم کجا رفتی که حتی سایه‌ات گم شد وگرنه پشتِ پایت، ای گلِ من، اشک می‌باریدم. اگرچه در قفس ماندم، ولی با یادِ چشمانت به شوقِ دیدنت هر دم از این رویا،امید میچیدم. ولی شاعر شدم تنها...که بنویسم در این دفتر: چه می‌شد آینه بودم، تو را هر روز می‌دیدم… _غزل

گاهی زندگی آدم را تا مرز خاموشی می‌برد؛ تا جایی که جهان در سکوتی سنگین فرو می‌رود و دل، شبیه خانه‌ای متروک می‌شود. چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شوند و آدم می‌ماند با اتاقی پر از سایه و سؤالات بی‌جواب. در آن لحظه‌ها، آدم از همه‌چیز می‌بُرد؛ از آدم‌ها، از رویاها، حتی از خویشتن خویش. انگار رشته‌ای که او را به جهان پیوند می‌داد، آرام‌آرام گسسته است. با خود می‌گویی هیچ‌کس زبان این دل خسته را نمی‌فهمد. کلمات در گلو می‌خشکند و اندوه، مثل مهی غلیظ، دورِ جان می‌پیچد. دنیا دور می‌شود، دورتر از همیشه. اما درست در همان ژرفای تاریکی، آنجا که امید را به خاک سپرده‌ای، معجزه‌ای آرام رخ می‌دهد. کسی پیدا می‌شود. نه با هیاهو، نه با وعده‌های درخشان؛ آرام و بی‌صدا، چون نوری کم‌جان که از شکاف پرده‌ای کهنه به درون می‌لغزد. کنارت می‌نشیند. شاید واژه‌های کمی بگوید، اما نگاهش چیزی را می‌فهمد که سال‌ها در دل پنهان کرده‌ای. گویی زبان سکوتت را بلد است. و کم‌کم، بی‌آنکه بفهمی چگونه، دستت را از میان ویرانه‌های خودت بیرون می‌کشد. یادت می‌آورد که هنوز در سینه‌ات نفسی هست، که هنوز می‌توان به صبحی دور فکر کرد، که هنوز دل می‌تواند از زیر خاکستر اندوه، جرقه‌ای از روشنایی پیدا کند. و آن‌وقت می‌فهمی
امید همیشه یک اتفاق بزرگ و پرهیاهو نیست. گاهی امید فقط انسانی است که در تاریک‌ترین شبِ زندگی‌ات پیدایت می‌کند؛ درست وقتی که حتی خودت خودت را گم کرده‌ای
_غـزل

یک روزِ دیگر هم زنده مانده‌ام. می‌گویند آدم‌ها قبل از مرگ، در چند ثانیه‌ی کوتاه تمام زندگی‌شان را یک‌بار دیگر می‌بینند. اما انگار تعریفِ ثانیه در دایره‌ی لغات دیگران با من متفاوت است. چون با تمام حالات احتضاری که آشکارا در من می‌جوشد، در این چند روز به اندازه‌ی چندصدسال مقابل چشم‌هایم مرور شده‌ای و به ازای هربار دیدنت، سینه‌ام یک بارِ دیگر درد آشنای آن روز را احساس کرده است. دوستانم می‌گویند باید ریشه‌ی عشق به تو را در دلم بخشکانم، آن وقت می‌توانم درخت دیگری بکارم. دیگر به یک‌گوشه خیره نمی‌شوم، اشک‌هایم بی مهابا روی صورتم نمی‌ریزند، طول می‌کشد اما خوب می‌شوم. از نظرشان روزی مسیحی ظهور خواهد کرد تا مرا به زندگی باز گرداند. تو کاجِ قلب من بودی، همواره سبز و رشید با ریشه‌هایی محکم و مستبد که اجازه‌ی رشد درخت دیگری را در زمینِ پیرامونش نمی‌دهد، حتی اگر سال‌ها از قطع شدنش گذشته باشد. تو یک کبوتر چاهیِ  کوچک نبودی که از بام من پریده باشی و بشود جایگزینت کرد. همای سعادت بودی و من، به گمانم سیمرغی بودم که تو تمام پرهایش را آتش زدی تا برایت بسوزد.‌ دلم می‌خواهد میان من و تو همه چیز به حالت عاشقانه سابق باز گردد، اما تو، پر و سیمرغ را با هم سوزانده‌ای! مرده‌تر از آنم که تو را بکشم و یا به سوی تو باز گردم. حالا باید این چند صباحِ دردناک را در دورترین جایگاه به هرچیز که عشق می‌نامندش روزها را تا انتهای توانِ جسمی که هنوز میخواهد در این دنیا بماند، سپری کنم. ـبرای_تو

مرثیه‌ی اشکِ آسمان آسمان، امروز دیگر آن آبیِ مستانه‌ی همیشگی نیست؛ گویی سینه‌ای سنگین از خاطرات، بر شانه گرفته است. ابرها، آن مسافرانِ بی‌قرار و آوارگانِ آسمان، امروز دیگر در جستجوی افق نیستند؛ آن‌ها آمده‌اند تا گریه کنند. آیا شنیده‌ای که ابرها چگونه با هم نجوا می‌کنند؟ آن‌ها در سکوتِ میانِ تپش‌های تندِ باد، از فراقِ خورشید می‌گویند. هر تکه از آن توده‌های خاکستری، در واقع قطعه‌ای از یک دلِ شکسته است که دیگر تابِ پنهان کردنِ غمش را ندارد. آن‌ها نمی‌گویند که می‌گریزند، بلکه می‌گویند: «ما از سنگینیِ این بی‌کرانگی، خسته شده‌ایم.» آن قطره‌های ریز که از دلِ ابر می‌لغزند و بر گونه‌ی زمین می‌نشینند، تنها باران نیستند؛ آن‌ها اشک‌هایِ غریبی هستند که از چشمِ آسمان جاری شده است. هر قطره، شعری است که نیمه‌تمام مانده، نجوایی است که در گلو حبس شده و در نهایت، با ضرب‌آهنگی آرام بر برگِ گل‌ها، سرودِ بی‌صدایِ تنهایی را می‌خوانند. ای خاک، بدان که این باران، نه از شدتِ عطش، که از شدتِ دلتنگی است. ابرها گریه می‌کنند، چون می‌دانند که برای رسیدن به زمین، باید خودشان را از دست بدهند؛ باید از پیکره‌ی خود فرو بپاشند تا در آغوشِ خاک، جان دوباره بگیرند. این همان غمِ زیبایی است؛ همان سوختن در تاریکی برای شکوفایی در روشنایی.
آسمان امروز، قصه‌یِ عشق‌هایِ ناتمام و رفتن‌هایِ بی‌بازگشت را با زبانِ باران روایت می‌کند…
_غزل

بیا با هم سفر کنیم به قلمرویی که در آن نور و تاریکی با هم دعوا ندارند، بلکه در یک تراژدیِ جاودانه، عاشق و معشوق‌اند.
بیا با هم سفر کنیم به قلمرویی که در آن نور و تاریکی با هم دعوا ندارند، بلکه در یک تراژدیِ جاودانه، عاشق و معشوق‌اند.

رقصِ بی‌پایانِ غریبه‌ها. «آن‌ها در یک چرخهٔ ابدی، هم‌گام و هم‌مسیرند؛ اما هرگز هم‌سفر نمی‌شوند. خورشید، با تمامِ شکوه و شعله‌
رقصِ بی‌پایانِ غریبه‌ها.
«آن‌ها در یک چرخهٔ ابدی، هم‌گام و هم‌مسیرند؛ اما هرگز هم‌سفر نمی‌شوند.
خورشید، با تمامِ شکوه و شعله‌هایش، تشنه‌ی لمسِ سرمایِ آرامِ ماه است، اما هر بار که می‌خواهد به آغوشِ شب بپیوندد، نورش شب را می‌کُشد و ماه را به گریه‌ی سپیدی می‌اندازد. و ماه، با تمامِ سکوت و نقره‌فشانی‌اش، در آرزویِ گرمایِ تپندهٔ خورشید است، اما هر بار که می‌خواهد به آغوشِ روز بپیوندد، سایه‌ی شب را با خود می‌آورد و خورشید را در تاریگیِ بی‌مهریِ خود غرق می‌کند. آن‌ها در یک تکرارِ بی‌پایان، هم‌زمان می‌تازند؛ یکی در اوجِ حضور و دیگری در اوجِ غیاب.
پارادوکسِ هستیِ آن‌ها در همین است: آن‌ها فقط به خاطرِ این “نرسیدن” وجود دارند.
اگر روز به شب برسد، معنای روز از دست می‌رود و اگر شب به روز، سکوتِ ماه از بین می‌رود. آن‌ها عاشقِ فاصله‌اند، چرا که فاصله‌شان، تنها چیزی است که باعث می‌شود هر دو، همیشه “بودن” را تعریف کنند. آن‌ها پیِ هم می‌دوند، نه برای رسیدن، بلکه برای تداومِ این تماشایِ بی‌امان؛ دو غریبه که در مرزِ تاریکی و روشنایی، با هم هم‌قدم‌اند، اما برای حفظِ زیباییِ خود، محکوم‌اند که هرگز، همدیگر را نبینند.» _غـزل

من آدم خاصی نیستم، زندگی‌ام هم رنگ و بوی خاصی ندارد. غمگین که می‌شوم به هیچ چیز پناه نمیبرم، مانند آدم‌های نوشته‌هایم خودم را
من آدم خاصی نیستم، زندگی‌ام هم رنگ و بوی خاصی ندارد. غمگین که می‌شوم به هیچ چیز پناه نمیبرم، مانند آدم‌های نوشته‌هایم خودم را درون دود حل نمی‌کنم، برای خودم چای دم نمی‌کنم، به آسمان خیره نمی‌شوم. حتی بسیار هم نمی نویسم. غم‌های من چیزی برای ارائه کردن ندارند. شاعرانه نیستند، بوی تلخ قهوه ندارند. من یک آدمِ معمولیام؛ یک جایی گریه‌ام می‌گیرد، هق‌هق میکنم، چشمانم سرخ می‌شود، حالم بد میشود، بدخلق می‌شوم. سِر می‌شوم و آوار شده می‌نشینم، سپس چیزی بلورین درونم میشکند که هیچ‌گاه ترمیم نمی‌شود. من یک آدم معمولی‌ام؛ پر از خورده شیشه‌ی ترمیم نشدنی.
ـ آدم‌های معمولیِ خورد شده؛

می‌خواستم واژه‌هایم را از سینه‌ام بيرون بیندازم. مانند سنگ‌ریزه‌های کوچک به سمت حنجره‌ام‌ پرتشان کنم تا بغضِ شیشه‌ای گیر کرده
می‌خواستم واژه‌هایم را از سینه‌ام بيرون بیندازم. مانند سنگ‌ریزه‌های کوچک به سمت حنجره‌ام‌ پرتشان کنم تا بغضِ شیشه‌ای گیر کرده در گلویم بشکند و در آغوشت فروبریزم. اما نتوانستم، مانند ابر بی‌حاصلِ ماتم‌گرفته، گوشه‌ای ایستادم. مگر نه این‌که بر سر در تمامی نامه‌هایم، برایت نوشته بودم: «من واژه‌‌ای لبریز شده‌ام. در آغوشم بکش تا خلیج ترقوه‌هایت را احیا کنم» پس چرا حالا دستانم به کویر لوت می‌ماند و شریان‌هایم به زاینده رود غریب؟ من‌اشک‌هایم را برای تو نگه‌داشته بودم. همه‌شان را. نمی‌دانم کدامین سیل مهیب آن‌ها را برد و میان کاغذهای مطرود و مچاله‌‌شده‌ام انداخت. تو در تمام این‌‌سال‌ها مانند باران بهاری نرم و آرام از جوهر سرخ قلمم چکیده‌ بودی و من، نمی‌دانستم آنچه که می‌نگارم خونیست که نام تو را فریاد می‌زند.....

ما از دلگیری روزهایمان به شب پناه می‌بردیم، و از دلتنگی شب‌هایمان به روز، و این‌گونه بود که تمام جوانی‌مان در ناتمامی یک انتظار، تمام شد.

یکی از دراماتیک‌ترین مفاهیم هستی از «هیچ» (Nothingness) سرچشمه می‌گیرد و به سمت «همه چیز» (Everythingness) حرکت می‌کند.
{در فلسفه و عرفان، «هیچ» به معنای پوچی نیست، بلکه به معنای «پتانسیلِ مطلق» است. مانند صفحه‌ی سفیدِ یک نقاش؛ آن صفحه «هیچ» است، اما در عین حال «همه چیز» است، چون هر تصویری می‌تواند در آن متولد شود. هستی یعنی پلی که از هیچی می‌گذرد تا به بی‌نهایتی برسد.}

هستی بر پایه‌ی یک رقصِ ظریف استوار است. اگر جهان فقط «نظم» بود، مثل یک ماشینِ سرد و بی‌روح، خشک و بی‌جان می‌شد (مثل یک کریستال بی‌نقص اما بی‌روح). اگر جهان فقط «آشوب» بود، هیچ چیزی پایداری نداشت و به سرعت فرو می‌پاشید.
{زیبایی و حیات دقیقاً در «لبه‌ی آشوب» اتفاق می‌افتد. یعنی جایی که نظم در حالِ شکستن است و آشوب در حالِ شکل گرفتن. حیات، تلاشِ مداومِ نظم برای بقا در میانه‌ی طوفانِ آشوب است.}

هستی...... ، آن لرزشِ ظریفی است که میانِ «هیچ» و «همه چیز» رخ می‌دهد. هستی، فریادِ بی صدایِ جانی است که در دلِ سکوتِ ابدیِ کائنات، برای اثباتِ خود برخاسته است. اگر بخواهی با زبانِ احساس بدانید، هستی، همان لحظه‌یِ میانه‌یِ یک آه است؛ آن ثانیه‌ای که در آن، تمامِ دردهای جهان و تمامِ زیبایی‌های آسمان، در یک نقطه به هم می‌رسند. هستی، یعنی اینکه تو، با تمامِ لرزش‌هایِ قلب و تمامِ اشک‌هایِ پنهانت، در این جهان «حضور» داری. حضورِ تو، یعنی جهان برای یک لحظه، معنا پیدا می‌کند. هستی، مثلِ یک پارچه‌یِ ابریشمیِ بی‌انتهاست که از تار و پودِ «بودن» و «نبودن» بافته شده است. ما بخشی از این پارچه‌ایم؛ گاهی یک گره‌یِ کوچک و تیره، گاهی یک رگه‌یِ درخشان و طلایی. ما نه تماشاگرِ این نمایش، که خودِ بازیگران، کارگردانان و حتی دیالوگ‌هایِ این درامِ بزرگ هستیم. هستی، یعنی تضادِ میانِ «جاویدان بودنِ کائنات» و «فانی بودنِ ما». یعنی اینکه ما، گل‌هایِ کوچکی هستیم که در باغچه‌یِ بی‌کرانِ ابدیت شکوفا می‌شویم؛ شکوفه‌هایی که می‌دانیم فردا فرو می‌افتند، اما همین «کوتاهی» و همین «گذرا بودن»، به آن‌ها شکوهی می‌دهد که حتی ستاره‌ها هم از آن بی‌خبرند. چون ستاره‌ها هستند و هستند، اما ما… ما هستیم و «تجربه می‌کنیم». ما، معنایِ زیبایی را به جهان می‌آموزیم. هستی، یعنی همان دست‌هایی که آفرینش دارد و ما نمی‌توانیم لمس کنیم، اما می‌توانیم از گرمایِ حضورشان در لرزشِ پره‌هایِ گل‌ها و در تپشِ قلبِ خودمان، معنایش را بفهمیم.
هستی، یعنی «عشق»؛ تنها نیرویی که می‌تواند از میانِ ویرانه‌هایِ پوچی، معبدی از معنا بنا کند.
_غـزل

«هستی» برای دانشمندان یک مسئله برای حل کردن است، اما برای ما—برای هنرمندان و عاشقان—هستی یک «تجربه» برای حس کردن است. هستی، آ
«هستی» برای دانشمندان یک مسئله برای حل کردن است، اما برای ما—برای هنرمندان و عاشقان—هستی یک «تجربه» برای حس کردن است. هستی، آن چیزی نیست که «است»، هستی آن چیزی است که «می‌شود».

در سوگِ لمسِ نشدنی؛ مرثیه‌ی دست‌های آفرینش. من همیشه از نزدیک به آن‌ها خیره مانده‌ام؛ به آن دست‌هایی که گویی از ذراتِ ستاره‌ها و رگه‌هایِ نور ساخته شده‌اند. دست‌هایی که می‌توانند جهان را دوباره از نو خلق کنند، که با یک اشاره، فصل‌ها را جابه‌جا می‌کنند و با یک لمس، جانی دوباره به خاک‌های بی‌جان می‌بخشند. من آن‌ها را «دست‌های آفرینش» می‌نامم؛ نه چون خالق‌اند، که چون هر آنچه به آن‌ها نزدیک می‌شود، از نو متولد می‌شود. اما تلخیِ این روایت، در همین تضادِ بزرگ است: من که تشنه‌ی یک رگبارِ کوچک از آن حیات هستم، می‌دانم که آن دست‌ها هرگز برای من رقم نخورده‌اند. ببین چقدر عجیب است… من تمامِ عمرم را در جستجویِ معنا بوده‌ام و حالا معنا را در مقابل چشمانم می‌بینم، اما میانِ من و آن جلال، دیواری از تقدیر و فاصله‌ای از عدم وجود ایستاده است. من تنها تماشاگرِ معجزه‌ای هستم که نباید لمس شود. من تنها ستایشگرِ نوری هستم که نباید در آغوش کشیده شود. آن‌ها برای خلق کردنِ جهان‌اند، نه برای آرام کردنِ تپش‌هایِ لرزانِ من. آن‌ها برای نظم بخشیدن به ستارگان‌اند، نه برای نوازشِ زخم‌هایِ بی‌نام و نشانِ من. نگاه کردن به آن دست‌ها، مثل نگاه کردن به خورشید از پشتِ شیشه‌یِ ضخیم است؛ می‌توانی گرمایش را حس کنی، می‌توانی شعله‌هایش را ببینی، اما اگر دست دراز کنی، فقط با هوایِ سردِ تنهایی روبرو می‌شوی. رنجِ من، نه در نبودنِ آن‌هاست، که در «بودن» و «دور بودن» آن‌هاست. من در برابرِ این دست‌ها، نه یک عاشق، که یک تماشاگرِ گریان هستم؛ کسی که می‌داند زیباترین چیزهای جهان، دقیقاً همان‌هایی هستند که هیچ‌وقت، هیچ‌وقت به ما نمی‌رسند. _غـزل

از دردناک‌ترین مفاهیمِ هستی: «شکستِ تقدیری»ست. اینکه چیزی را ببینی که تمامِ زیباییِ جهان را در خود دارد، جلال و شکوهِ خلقت را
از دردناک‌ترین مفاهیمِ هستی: «شکستِ تقدیری»ست. اینکه چیزی را ببینی که تمامِ زیباییِ جهان را در خود دارد، جلال و شکوهِ خلقت را در انگشتانش حس کنی، اما بدانی که آن «دست‌ها» هیچ‌وقت برای تو ساخته نشده‌اند. این یعنی روبرو شدن با یک «زیباییِ غیرقابل‌لمس». 

مرثیه‌ی تضادها؛ وقتی روح، در اوج، فرو می‌ریزد. در تالارِ شلوغِ هستی، گاهی بزرگترین پیروزی، نه در تصاحب، که در «نخواستن» نهفته است. آنجایی که کائنات در برابر تو زانو می‌زند و تو، در اوجِ رسیدن به آن آنچه آرزو داشتی، با نگاهی آمیخته به خرد، از آن چشم‌پوشی می‌کنی. این «نخواستن»، ضعف نیست؛ این اوجِ خاستن است. مثل ستاره‌ای که در اوجِ درخشندگی، برای آرامشِ تاریکی، از خود می‌گذرد. این یعنی تو آنقدر بزرگ شده‌ای که دیگر نه با داشتن، که با رها کردن، خودت را اثبات می‌کنی. و اما آن لحظه‌ی جانکاه… لحظه‌ای که در اوجِ نیاز، در اوجِ تشنه بودن، تصمیم به «رها کردن» می‌گیری. وقتی تمامِ وجودت فریاد می‌زند که «بمان»، اما روحِ والایت می‌گوید: «بگذار برود تا زنده بماند». رها کردن در اوجِ نیاز، یعنی جنگیدن با غریزه‌ی بقا برای حفظِ حرمتِ عشق. یعنی پذیرفتنِ خلأ، به جای پر کردنِ آن با حضورِ کسی که دیگر جایگاهِ تو را نمی‌داند. این یعنی مرگِ خودخواهی، در قربانگاهِ عشق. و در نهایت،
تلخ‌ترین و زیباترین پارادوکس: «رفتن در عینِ عاشق بودن».
رفتن، نه از سرِ بی‌اعتنایی، که از سرِ بیش از حد دیدن است. رفتن، یعنی وقتی می‌بینی عشق، در این بستر، دیگر نمی‌تواند شکوفا شود. رفتن، یعنی با قلبی که هنوز برای او می‌تپد، قدم برداشتن در مسیرِ تنهایی، تنها برای اینکه عشق در حافظه، مقدس و بی‌خدش بماند. ما گاهی برای اینکه عاشق بمانیم، باید از محبوبمان دور شویم؛ چرا که ماندن، گاهی به معنایِ تبدیل شدن به یک خاطره‌ی فرسوده است. ما عاشقانه می‌رویم، نه چون دیگر دوست نداریم، که چون می‌دانیم در این ماندن، چیزی از آن عشقِ ناب، در میانِ درگیری‌ها و خستگی‌ها، از بین خواهد رفت. _غزل