244
订阅者
-324 小时
-37 天
-330 天
帖子存档
«رودخانه، سنگین از سکوت، آغوش گشود. او زیرِ تور سفیدش، بیآنکه بجنگد، به عمقِ بیتفاوتی پیوست. دستهایی که از آب برآمدند، نه به امید، که به تسلیم برافراشته بودند؛ گویی عشق، در انتهای خویش، تنها در سردیِ آب معنا مییابد. نه فریادی بود و نه هراسی؛ تنها غرق شدنِ آرامِ دو رویا، در میانهٔ فراموشیِ ابدی.» -غـزل
«خیابان در غباری نارنجی گم شده بود؛ گویی شهر به خوابی سنگین فرو رفته و فقط ما، دو سایهیِ سرگردان، بیدار مانده بودیم. نه حرفی بود و نه مقصدی؛ فقط صدایِ گامهایمان در سکوتِ سنگینِ شب طنین میانداخت. ما دو غریبه بودیم که در انبوهِ این مه، به هم پناه آورده بودیم تا تنهاییمان را تقسیم کنیم. عشقِ ما همین بود: قدم زدن در تاریکی، زیرِ نوری بیرمق، بیآنکه بدانیم آیا فردا، وقتی آفتاب بزند، اثری از ما باقی میماند یا نه…
پیر شدهام دردانه؛
جوانیام را جوانمرگ کردهاند، سرش بریدهاند، آتشش زدهاند، غافلگیرش کردهاند، تیربارانش کردهاند، اعدامش کردهاند، بمبارانش کردهاند، تحریمش کردهاند، حراجش کردهاند.
گور به گورش کردهاند... لاشهاش را برداشتهاند، مشتهایشان را حواله صورتش کردهاند و در گور دیگری انداختهاند.
پیر شدهام دردانه؛ از تمام رویاهای هزاررنگی که دیگر در خواب هم نمیبینمشان، تقلایی برای زنده ماندن مانده بود؛ آن را هم دارند میگیرند.
حتی نفهمیدهام کجای راه، رویاهای تحلیل رفتهام تبدیل به هیچ شدهاند، ذوقم را احساساتم را حتی خشمم را کجا جا گذاشتهام. تنها میدانم پیر شدهام! پیر، خسته و دهان سوخته از آشی که حتی قاشقی از آن هم سهم من نشده.
-غـزل
میخواستم واژههایم را از سینهام بيرون بیندازم. مانند سنگریزههای کوچک به سمت حنجرهام پرتشان کنم تا بغضِ شیشهای گیر کرده در گلویم بشکند و در آغوشت فروبریزم.
اما نتوانستم، مانند ابر بیحاصلِ ماتمگرفته، گوشهای ایستادم.
مگر نه اینکه بر سر در تمامی نامههایم، برایت نوشته بودم: «من واژهای لبریز شدهام. در آغوشم بکش تا خلیج ترقوههایت را احیا کنم»
پس چرا حالا دستانم به کویر لوت میماند و شریانهایم به زاینده رود غریب؟
مناشکهایم را برای تو نگهداشته بودم.
همهشان را. نمیدانم کدامین سیل مهیب آنها را برد و میان کاغذهای مطرود و مچالهشدهام انداخت.
تو در تمام اینسالها مانند باران بهاری نرم و آرام از جوهر سرخ قلمم چکیده بودی و من، نمیدانستم آنچه که مینگارم خونیست که نام تو را فریاد میزند.....
-غـزل
عمرم به هدر رفت و دلم حوصله دارد
این منطقِ عشق است که از من گله دارد
دوریّ تو از خانهی من مسئلهای نیست
خورشید هم از ماهِ خودش فاصله دارد.
-محرم زمانی.
دلم گرفته برایت... مگر نمی دانی !
چرا برای دلم یک غزل نمیخوانی؟
غزل بخوان که بمیرد میان سینه من
غم سکوت خیابان ، غمی که میدانی
و بغض پنجره بشکن، ببین چه کرده غمت
به این دو وادی وحشت، دو چشم بارانی
بیا غزل به فدایت! درانتظار توام
بیا صفای تبستان! تب زمستانی!
ببر مرا به نگاهی، ببر مرا گم کن
نشان نمانده برایم... خودت که میدانی
بیا که پر زند از دل به موج چشمانت
کلاغ شب زده یعنی غم پریشانی
و باورت بکند بار دیگر این دل من
دل شکستهی ساده....مگر نمی دانی ؟
خوش صورت وخوش قامت خوش آب وهوایی
خوش خندہ و با معرفتی، اهل کجایی؟
با دیدن لبخند تو هوش از سرِ من رفت
آن طرز نگاهِ تو مرا کردہ هوایی
تأثیرِ نگاهِ تو و چشمانِ تو بوده
اکنون تو اگر در دلِ دیوانه ی مایی
تا دید تورا این دلِ دیوانه به ما گفت
تو نیمه ی گم گشته ی پنهانی مایی
با بودنِ روی تو چه حاجت به طبیب است
بر زخم ِ دلِ من تو خودت مثل شفایی
لبخندِ تو آرامش این قلبِ مریض است
تو جلوهای از قدرت زیبای خدایی
حقّا که به افتادن ِ در دام نگاهت
چیزی نتوان گفت به جز عشق و رهایی.
-سعید غمخوار.
پنجره، به رویِ چیزی که هرگز نبودشبها، وقتی شهر به خوابِ سنگینی فرو میرود و صدای قطرههای باران روی بام خانه مثل انگشتانِ کسی میشویند که درِ بسته را میکوبد، من هم مثل همیشه کنار پنجره مینشینم. نه برای تماشای کوچه که خالیست، که برای تماشای آنچه هرگز نخواهد آمد. میبینی؟ هر رویای دستنیافتنی یک خانهی کوچک دارد، درست شبیه همین، با پنجرهای که رو به خیابان باز میشود. اما آن کسی که برایش بیدار میمانیم، هیچوقت از آن خیابان نمیگذرد. نور چراغ اتاق، مثل حباب صابونِ شیشهای، چهقدر فریبنده است؛ روشن است و گرم، اما به محض اینکه بخواهی لمسش کنی، خالی از دست میرود، پشتِ شیشه میماند. فکر میکنم رویاهای دور دستنیافتنی ما چون ماهیهایی غولپیکر و سفید در اعماقِ تاریکِ دریا هستند. اهالی ساحل فقط گاهی سایهی گنگشان را میبینند، موجی که بیدلیل میخروشد، آبی که خلاف جهت باد برمیخیزد. همین. و ما باقیِ عمر را در ساحل میایستیم، پا در آبِ سرد، چشم به افق، و با خود میگوییم: نکند بالاخره آمد؟ نکند همین لحظه راهِ خانه را گم کرده باشد و من اینجا نباشم؟ بهتدریج عادت میکنم به این حرفها. به اینکه بعضی چیزها فقط برای آن ساخته شدهاند که همیشه دستنیافتنی بمانند. چون اگر به دست میآمدند، چه؟ شاید میفهمیدیم که همان دوردست بودنشان، همان نرسیدنِ ابدی، همان «شاید فردا» ماندنشان زیباییشان بود. رویاها مثل کویراند: نهنگوار و بیپایان، و ما فقط تماشاگر دوردستِ سرابی که هر بار کمی جلوتر میرود. و با این حال، من نمیتوانم آن حباب را رها کنم. شبها که هوا سرد میشود و شهر خاموش، مینشینم و به آن خیال دیرینه فکر میکنم. میدانم که به آن پل نخواهم رسید، اما همین که در تاریکی، در همان سوی رودخانه، چراغی روشن است — همین برای شبانههای من کافی است تا بیدار بمانم و بنویسم که چگونه پاییز، برگها را با خود میبرد و من هنوز منتظرم. دستنیافتنی بودنِ یک رؤیا، گاهی نه نفرین که لطفی است؛ شاید اشتیاق، خودش آخرین شکلِ داشتن باشد. ما کسانی که خوابهای دستنیافتنی را سالها در سینه پروراندهایم، میدانیم که آن رؤیا بیشتر از هر تحققِ ممکنی، زنده است؛ چون هیچوقت خاکستری نمیشود، هیچوقت کهنه نمیشود، و همیشه در همان لحظهی نخستینِ دیدنِ آن باقی میماند — آن لحظهای که هنوز نمیدانستیم شکستنِ شیشه حتمی است. و گاهی در دل شب، وقتی هیچکس نمیبیند، دستهایم را بهسوی آن رؤیا دراز میکنم و صدایی در دلم میگوید: مگر همین که مدتِ یک عُمر توانستی خواب ببینی، خودش هدیهی بزرگ نبود؟ شاید باشد. شاید هم نباشد. اما چه زیباست این وسواسِ دیرپا، این شبزندهداریِ محزونِ قلبی که حتی در بهروشنیِ روز، جای خالیِ چیزِ گمشدهای را در آغوشش حس میکند — چیزی که میداند هرگز مالِ او نبوده و هرگز هم نخواهد بود، و با این حال، تمامِ هستیاش را صرفِ یادش کرده است.
پ.ن: گاهی فکر میکنم حسرت، تنها تصویری از عشق است که در قابِ بیگناهیِ آرزو ماندگار میشود؛ نه سوختن، نه رسیدن، تنها یک سایهی روشن که همیشه کمی جلوتر از ما راه میرود.
میدونی اوج دلتنگی کجاست؟ اونجایی که التماس میکنی بهش تا فقط بیاد تو خوابت بتونی یبار دیگه ببینیش بغلش کنی بوش کنی ببوسیش حتا اگر توی خواب باشه اوج دلتنگی برای آدماییه که میدونی دیگه هیج جای این دنیا نیستن نمیتونی رو زمین پیداشون کنی دیگه دیگه نمیتونی عطر نفس هاشونو تو هوا حس کنی فقط میتونی به آسمون خیره بشی و هر پرنده ای که رد میشه و رو جای اون تصور کنی بنظرم دلتنگی برای آدمی که دیگه نیست بدترین نوع دلتنگیه....
انسان بودن، اشتباهِ بزرگی بود که در لحظهای از غفلتِ کائنات رخ داد. ما محکومیم که تاوانِ این “بودنِِ ناخواسته” را با لحظهلحظهی تنهاییمان بپردازیم. همهچیز، از عطرِ گلی که میپژمرد تا خندهای که در گلو میخشکد، بوی تعفنِ کهنگی میدهد. دلم میخواهد به همان ژرفنای سرد و بینور بازگردم؛ به آنجا که حافظه، واژهای غریب است و درد، در خلأِ بیانتهای آب، متلاشی میشود.
آه که چقدر سنگین است… این نفس کشیدن در جهانی که گویی گورستانِ دستهجمعیِ تمامیِ آرزوهایِ دفننشده است…»
