A3ra core :
关闭频道
显示更多
未指定国家未指定类别
90
订阅者
无数据24 小时
-3107 天
-37430 天
帖子存档
یه وقتایی یه درد عجیبی میاد میشینه توی گلوت نه اون دردی که با قرص خوب بشه نه اون دردی که بشه جاشو نشون داد فقط یه چیزی همونجا گیر میکنه و هرچی میگذره انگار محکم تر گلوتو فشار میده دلت میخواد یه نفس راحت بکشی یه بار از ته دل گریه کنی ولی نمیشه انگار حتی اشکاتم راهشونو گم کردن یه وقتایی غذا خوردن هم برات عذاب میشه نه اینکه گرسنه نباشی، نه... فقط هر لقمهای که میخوای قورت بدی انگار تیکه های شیشه ست که از گلوت رد میشه نه بخاطر غذا به خاطر اون بغضی که سالهاست همونجا مونده و حاضر نیست بشکنه یه بغضی که هر روز باهات بیدار میشه و هر شب همونجا توی گلوت میخوابه بدتر از خود درد اینه که هیچکی نمیبینتش همه فکر میکنن چون میخندی چون حرف میزنی چون هنوز کارای روزمره تو انجام میدی پس حالت خوبه. هیچکس نمیفهمه پشت هر لبخند چند تا بغض قورت داده شده پشت هر خوبم چند شب بی خوابی خوابیده پشت هر سکوت چند هزار تا حرف نگفته جمع شده یه وقتایی فقط دلت میخواد یکی بپرسه واقعا خوبی؟ و قبل از اینکه جواب بدی،خودش بفهمه که نه... خوب نیستی. بفهمه که دیگه از قوی بودن خسته شدی از اینکه همیشه نقش آدمی رو بازی کنی که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده از اینکه همیشه بگی درست میشه در حالی که خودت دیگه نمیدونی واقعا درست میشه یا نه.
بعضی بغضا هیچوقت نمیشکنن فقط سالها توی گلوت میمونن با هر خاطره با هر آدم با هر حرفی که میشنوی یه ذره سنگینتر میشن اونقدر سنگین که بعضی روزا حتی نفس کشیدن هم سخت میشه دلت میخواد داد بزنی، گریه کنی، همه چیزو بیرون بریزی، ولی اخرش فقط ساکت میشی و دوباره قورتش میدی... درست مثل همیشه
آدم از یه جایی به بعد دیگه از خود درد نمیترسه از این میترسه که بهش عادت کنه از اینکه یه روز بیدار بشه و این بغض همیشگی این سنگینی توی سینه و این درد توی گلو براش عادی شده باشه . از اینکه یادش بره نفس کشیدن بدون این همه فشار چه حسی داشت یا خندیدن از ته دل چه شکلی بود
شاید هیچکس اندازه خودت نفهمه چه چیزایی رو تحمل کردی شاید خیلی از اشکات هیچوقت از چشمت بیرون نیومدن و فقط توی گلوت موندن ولی بعضی آدم ها سالها با همین بغضهای نشکسته زندگی میکنن با دردایی که دیده نمیشن، اما هر روز یه تیکه از وجودشونو آروم آروم خسته تر میکنن.
یه وقتایی یه درد عجیبی میاد میشینه توی گلوت نه اون دردی که با قرص خوب بشه نه اون دردی که بشه جاشو نشون داد فقط یه چیزی همونجا گیر میکنه و هرچی میگذره انگار محکم تر گلوتو فشار میده دلت میخواد یه نفس راحت بکشی یه بار از ته دل گریه کنی ولی نمیشه انگار حتی اشکاتم راهشونو گم کردن یه وقتایی غذا خوردن هم برات عذاب میشه نه اینکه گرسنه نباشی، نه... فقط هر لقمهای که میخوای قورت بدی انگار تیکه های شیشه ست که از گلوت رد میشه نه بخاطر غذا به خاطر اون بغضی که سالهاست همونجا مونده و حاضر نیست بشکنه یه بغضی که هر روز باهات بیدار میشه و هر شب همونجا توی گلوت میخوابه بدتر از خود درد اینه که هیچکی نمیبینتش همه فکر میکنن چون میخندی چون حرف میزنی چون هنوز کارای روزمره تو انجام میدی پس حالت خوبه. هیچکس نمیفهمه پشت هر لبخند چند تا بغض قورت داده شده پشت هر خوبم چند شب بی خوابی خوابیده پشت هر سکوت چند هزار تا حرف نگفته جمع شده یه وقتایی فقط دلت میخواد یکی بپرسه واقعا خوبی؟ و قبل از اینکه جواب بدی،خودش بفهمه که نه... خوب نیستی. بفهمه که دیگه از قوی بودن خسته شدی از اینکه همیشه نقش آدمی رو بازی کنی که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده از اینکه همیشه بگی درست میشه در حالی که خودت دیگه نمیدونی واقعا درست میشه یا نه.
بعضی بغضا هیچوقت نمیشکنن فقط سالها توی گلوت میمونن با هر خاطره با هر آدم با هر حرفی که میشنوی یه ذره سنگینتر میشن اونقدر سنگین که بعضی روزا حتی نفس کشیدن هم سخت میشه دلت میخواد داد بزنی، گریه کنی، همه چیزو بیرون بریزی، ولی اخرش فقط ساکت میشی و دوباره قورتش میدی... درست مثل همیشه
آدم از یه جایی به بعد دیگه از خود درد نمیترسه از این میترسه که بهش عادت کنه از اینکه یه روز بیدار بشه و این بغض همیشگی این سنگینی توی سینه و این درد توی گلو براش عادی شده باشه . از اینکه یادش بره نفس کشیدن بدون این همه فشار چه حسی داشت یا خندیدن از ته دل چه شکلی بود
شاید هیچکس اندازه خودت نفهمه چه چیزایی رو تحمل کردی شاید خیلی از اشکات هیچوقت از چشمت بیرون نیومدن و فقط توی گلوت موندن ولی بعضی آدم ها سالها با همین بغضهای نشکسته زندگی میکنن با دردایی که دیده نمیشن، اما هر روز یه تیکه از وجودشونو آروم آروم خسته تر میکنن.
