اتاقِ فکرهای نصفِ شب
前往频道在 Telegram
همون ایانم🕯 در حاشیهی روزها..🤍 https://t.me/Soul_ian : "ناشناس" @ian_yoona : "روبیکا"
显示更多未指定国家未指定类别
425
订阅者
-224 小时
-417 天
-8530 天
帖子存档
نمیتوان در یک رودخانه دو بار پا گذاشت، چرا که هنگامی که برای بار دوم از آن عبور میکنیم، دیگر نه آن رودخانه رودخانه قبلی است و نه تو آن آدم قبلی. :)
آه
چه چیزایی رو پشت سر گذاشتم
چه اتفاقاتی گذشت
نمیدونم ، شاید فقط بتونم اینارو اینجا بگم
دنبال یه متنی بودمو میدونستم تو یکی از پیامکای قدیمیه،رفتم سرچ کردم و تمامی پیامکای مربوط به اون کلمه اومد.
بله، اومد. اون چیزهایی هم که نباید باهاش میومد هم اومد.
پیام های مربوط به همون فرد. الان که نگاه میکنم میبینم که چه چیزایی رو پشت سر گذاشتم
چه اتفاقاتی بین من و چند نفر دیگه بود.
چه حرص هایی ، چه دوست داشتن هایی ، چه عاشقانه هایی، و چه دعواهایی، و خب با خودم میگم نکنه واقعا من و اون فرد تنها کسای همدیگه بودیم؟(* دوباره مغزم میره رو اینکه آره آره برو بهش پیام بده*)
و خب چه تبعاتی داشت بودن با تو.
مدت زیادیه که گذشته من همه چیز مربوط به اون رو پاک کردم. پیامکا و عکس و فیلمای باهممون فقط هست.
دیگه اون آدم نیست حتی اون اکیپ قدیمی هم نیست و دیگه هیچ ارتباطی ندارم باهاشون، اما اینکه یه سری اوقات فلش بک میخوره به قدیم اذیت کنندست.
اینکه کسی هم در موردش نمیدونه باز هم اذیت کنندست😂. شایدم دور و بری ها تظاهر به ندونستنش میکنن🤷🏻♀️
گناه داشتم؟ نمیدونم. تلاش زیاد کردم؟ آره.
ما آدم های مناسبی برای همدیگه نبودیم، در زمان و مکان مناسبی هم نبودیم. ما، شبیه هم نبودیم
والا چی بگم، داستان مارو بخونی خودش یه فیلم از توش در میاد.
و شاید من، باید بس کنم این ویژگی مزخرفم را.
Repost from موومان
من واقعا اون آدمایی که چیزی که خوشحالشون میکنه کاری که دوس دارن رو بدون درنظر گرفتن حرف مردم / نقد مردم انجام میدن رو خیلی دوس دارم.
اونا واقعا به این نتیجه رسیدن که ما فقط یک بار زندگی میکنیم و حرف مردم پشیزی اهمیت نداره.
میدونی الان توی لیست نیازمندی ها چیه؟
اینکه چشمامو ببندم و دور از هیاهو باشم
مثلا یهو خدا بیاد بغلم کنه بگه دوربین مخفی اوناهاش دست تکون بده.
نیازمند اینکه اتفاقای بدمون همش یه دروغ باشه
بارون بباره، برف بیاد
یه تایم زیادی رو تو تو بارون راه برم و هیچکسی بهم نگه بیا تو سرما میخوری
بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه هم منطقی
یعنی قلبش داره مچاله میشه
ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره
بعدش باید روز ها و ماه ها و حتی سال ها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی
اما مگه قلب حالیشه؟
وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت انگار لای منگنه ای چون نه قلبت مغز داره نه مغزت قلب
Mdihnz
دارم به خودم یاد میدم وقتی فهمیدم کجای زندگیِ آدما وایسادم دیگه نقش پررنگ تری بازی نکنم
فرقی هم نمیکنه اونا چقدر برام عزیزن
دارم یاد میگیرم که گاهی وقتا تو برای بقیه اونقدری ارزش نداری که اونا برای تو دارن..
و اشکالی هم نداره
Mdihnz
اورثینکر؟
کسی که بیش از حد فکر میکنه
معلومه که همیشه نگرانم و ذهنم درگیره
ذهنم شبیه یه راه پله مارپیچه که هیچ وقت تموم نمیشه
همه چیز رو بیش از حد تحلیل میکنم
همه ی "اگه اون اتفاق بیوفته چی؟"
باید و نباید ها چرا؟ و چطور؟ ها
بعضی وقتا اینقدر توی ذهنم زندگی میکنم که یادم میره چطور باید توی لحظه حال زندگی کرد
انگار مدام میخوام مشکل هایی رو حل کنم که اصلا وجود ندارن انقدر درگیر جزئیات میشم که دیگه اصل ماجرا رو از دست میدم!
دیگران بهم میگن آروم باش، اینقدر نگران نباش
انگار دست خودمه که فکرم درگیره
اما مشکل اینه که من دکمه ی خاموش کردن ذهنم رو پیدا نمیکنم
نمیتونم مغزم رو خاموش کنم
عجیب تر اینکه هرچی اطرافم ساکت تر میشه صدای ذهنم بلند تر میشه
من اورثینکرم در حدی که یه بار گارسون بهم گفت نوش جان
و منم برگشتم بهش گفتم شماهم همینطور
و باور کن.. هنوزم هر روز یاد اون لحظه می افتم:
🤡😭
هر چی بزرگتر میشم بهتر میفهمم چرا بعضیا یهو کمرنگ میشن
نه از سرِ قهرِ نه از سر لجبازی
خسته از توضیح دادنِ چیزایی که کسی واقعا نمیفهمه
از نقش بازی کردن توی جمع هایی که هی باید لبخند بزنی
از پیام هایی که جوابشون یه جمله ست
ولی تو باید براش انرژیِ یه روز کامل رو خرج کنی
یه جایی آدم میبینه هر چی بیشتر حرف بزنه کمتر شنیده میشه
هر چی بیشتر خودشو میزاره وسط بیشتر از خودش کم میشه
کم کم میفهمم آدما ناپدید میشن چون دلشون یا جای امنُ میخواد یه زندگی ساکت که توش لازم نباشه مدام ثابت کنی حالت خوبه
مدام در دسترس باشی
مدام قوی بنظر بیای
شاید بعضیا ناپدید میشن چون بالاخره به این نتیجه میرسن که آرامش گرون ترین چیزیه که میشه بدستش آورد و برای داشتنش باید از خیلی چیزا دل کند
از شلوغی های اضافی
از آدم های نیمه راه از حرف های تکراری از توقع های بی پایان و راستش هر چی میگذره بیشتر میفهمم انتخاب یه زندگی ساکت بیشتر از اینکه فرار باشه یه جور برگشته
برگشتن به خودت به نفس راحت
به روزهایی که لازم نیست برای زنده بودن
خودت رو ثابت کنی
Mdihnz
