اتاقِ فکرهای نصفِ شب
前往频道在 Telegram
همون ایانم🕯 در حاشیهی روزها..🤍 https://t.me/Soul_ian : "ناشناس" @ian_yoona : "روبیکا"
显示更多未指定国家未指定类别
427
订阅者
-424 小时
-477 天
-8330 天
帖子存档
Repost from ‹ Lee Junyoung ⁴⁴⁰٫
اگه دوس ندارید جونگیو انتقام بگیره میتونید دراپ کنید چون آقایی اومده یه انتقام جانانه بگیره 🙂↔️😂
تازه یجا هم تو پیش نمایش جونگیو گفت به سختی زنده برنگشتم که انقد راحت ولت کنم
خیلی کنجکاوم بدونم اینو به کی گفت
-brightly berty
Repost from موومان
صبر کردن همیشه اون چیزی نیست که از بیرون به نظر میاد، بعضی وقتا صبر کردن یعنی هر بار که چیزی ناراحتت میکنه، تصمیم بگیری همون لحظه واکنش نشون ندی یعنی حرفی که میتونی بزنی رو نگه داری، نه چون چیزی برای گفتن نداری چون میدونی الان گفتنش فقط اوضاع رو بدتر میکنه.
ولی یه جایی میرسه که میفهمی داری لبریز میشی انگار کاسه صبرت ظرفیت داشته. آدم میتونه خیلی چیزا رو تحمل کنه، خیلی جاها کوتاه بیاد و خیلی حرفا رو نادیده بگیره، ولی نمیتونه تا ابد خودش رو بذاره آخر صف.
فکر کنم یکی از سختترین قسمتهای صبر همین باشه که بفهمی کِی داری صبر میکنی و کِی فقط داری خودتو تحمل میکنی و میخوای از شرایط فعلی بگذری.
Repost from موومان
امروز با نوشته های ۴ ۵ سال پیشم به طور اتفاقی روبه رو شدم و داشتم میخوندمشون، خیلی برام جالب بود که انقدر تغییر توی خودم و حتی اطرافیانم اتفاق افتاده اون نقابی که سعی داشتم داشته باشم تا پیش همه پذیرفته بشم کمتر شده و الان بیشتر سعی میکنم خودم باشم نه اونی که بقیه دوست دارن، سعی میکنم وقتی از آدمها ناراحت میشم حضورم رو توی زندگیشون کمتر کنم، وابستگیم کمتر شده و یاد گرفتم اهمیت الکی فقط باعث اذیت شدن خودم میشه از طرفی خیلی سختگیر تر از قبل شدم اون کارها یا حتی حرفهایی که قبلا ساده تر میتونستم بزنم با احتیاط بیشتر میگم، اون سادگی یا بخشش قبل رو کمتر دارم ولی اگر منِ الان و اون ورژن توی یه مهمونی هم رو میدیدیم میتونستیم ساعت ها حرف بزنیم چون به نظرم خیلی برای هم جدید و ناآشناییم.
کارهایی که صرفا روی اعصاب خودمه و خودم انجامشون رو دوست ندارم وقتی از طرف مقابلم ببینم ، خودم دیگه روی دیگران انجام نمیدم
واسه خودم حس بدی شکل میگیره ، چرا باید خودمم این حس بد رو به دیگران انتقال بدم ؟
سنم که کمتر بود یه سری احساسات و اخلاقیات و نظر هامو تو خودم نگه میداشتم ،حتی الانم در بعضی مواقع بازگوشون نمیکنم، با خودم میگفتم خب اینارو فقط من دارم ، کسی تا حالا همچین چیزاییو تجربه نکرده ، همچین چیزاییو نخواسته
من ازشون تا حالا این چیزارو ندیدم اما بزرگتر که شدم و در مورد آدمای جامعه بیشتر شنیدم و دیدم ، متوجه شدم که اوناعم همینطورین و همین چیزارو دارن و دارم میبینمشون
از این بابت خوشحال شدم بخاطر اینکه فهمیدم تنها نیستم و فقط من نیستم که همچین افکاری رو داره
Always the helper,
never the helped
Always the lover,
never the loved
Always the artist,
never the art
Always the fix
when they fall apart
Always the saved,
never the saved
Always the coward,
never be the brave
Always the artist,
never the music
So much to gave,
but much more to lose
Always the angel,
never the God
Trying to love but was told that's to much
Everythig i own is falling apart
Always the angel,
never the God
Always the second,
never the one
Thongh i could fly,
but fell to the ground
Always the jinx ,
never the luck
-Always an angel-Alexandria
همه مینویسند؛
برخی مینویسند تا چیزی از یادشان نرود،
و برخی دیگر، مینویسند تا خودشان در طوفان خاطرات محو شوند.
I try my best to be a good listener but I’m not very good at reacting.
Most of the time I can only say things like “Hmm,” “Oh, I’m sorry about that,” or “How can I help you in this situation?”
But inside I feel sorry, worried, and concerned for that person.
I think about their problem and how I can help solving it. Sometimes, I feel even more worried and stressed than the person who has the problem. Unfortunately, I can’t show my feelings through my words or my face. I have a resting face, and I feel so embarrassed that I can’t express my emotions.
I wish I could let them see into my thoughts and show them all the time that I remember their problem and care about them, but I can’t because I’m too embarrassed to show it.
سریال افتخار میگفت
اون لحظه هارو میدونی ؟
لحظه هایی که تو اجازه داری از یکی خوشت بیاد؟
اگه اون لحظه به این معنی باشه که تو زنده ای ، پس فکر میکنی چند روز من واقعا زنده بودم و زندگی کردم؟
اگه همه پلیس ها درستکار بودن و حس وظیفه شناسی داشتن دیگه قانون میخواستیم چیکار ؟
این روزا خیلی به این تصمیم افتادم که خودم باشم
دیگه هِی واسه دیگران کار نکنم ، هی نخوام از علایقم دست بکشم یا پنهونشون کنم بخاطر اینکه شاید یکی دیگه بدش بیاد
چشمامو میبندمو خودِ واقعیمو زندگی میکنم نه زندگی واسه بقیه.
منی که هیچی نمیگفتم مبادا یکی بدش بیاد، نظر و عقیدمو نمیگفتم مبادا طرفمو از دست بدم ،
ترس از صحبت مبادا فلان بشه ، ترس از استوری و لایک کردن مبادا بفهمن.. خب هر فکری میخوان بکنن بکنن دیگه ، نه ؟ محترمانه بیانش کن قرار نیست همش بترسی
همون جمله ی [ باید به خود جرات داد]..
