اتاقِ فکرهای نصفِ شب
前往频道在 Telegram
همون ایانم🕯 در حاشیهی روزها..🤍 https://t.me/Soul_ian : "ناشناس" @ian_yoona : "روبیکا"
显示更多未指定国家未指定类别
435
订阅者
-924 小时
-727 天
-7230 天
帖子存档
اینکه نمیتونم با صورتم ری اکشن نشون بدم عذابم میده
مخصوصا موقع فیلم دیدن
خب الان من چجوری شبیه اون مرد یا زنِ تو سریال بشم ها ؟
من هنوز همون دختریام که زیاد فکر میکنه، به جزئیات اهمیت میده، با بعضی داستانها عمیقاً زندگی میکنه و گاهی بیشتر از چیزی که نشون میده، احساس داره.
و شاید قشنگترین بخش ماجرا همین باشه؛ اینکه هنوز تموم نشدهام.
نوزده سالگی من، شروعِ دوبارهای نیست که گذشتهم رو پاک کنه؛ ادامهی داستانیه که با تمام لحظههای خوب و بدش، من رو به اینجا رسونده.
برای نوزده سالگیم آرزو میکنم کمتر خودم رو با مسیر دیگران مقایسه کنم و بیشتر به زمانبندی زندگی خودم اعتماد داشته باشم. آرزو میکنم شجاعت انتخاب کردن داشته باشم، حتی وقتی هیچ تضمینی برای درست بودن انتخابم وجود نداره. یاد بگیرم که دوست داشتن آدمها به معنی فراموش کردن خودم نیست.
و بیشتر از هر چیزی، امیدوارم وقتی سیساله شدم و به این دختر نوزدهساله نگاه کردم، لبخند بزنم. نه به این خاطر که همهچیز رو درست انجام داده، نه به این خاطر که به تمام آرزوهاش رسیده؛ فقط به این خاطر که با وجود تمام چیزهایی که نمیدونست، با وجود تمام روزهایی که ترسیده بود و تمام دفعاتی که به خودش شک کرده بود، باز هم ادامه داد.
سلام، نوزده سالگی.
با تمام چیزهایی که از گذشتهم میدونی و تمام چیزهایی که از آیندهم پنهون کردی، بیا ببینیم قراره از من چه کسی بسازی.
دیروز ۱۹ سالم شد.
نوزده سال از وقتی که برای اولین بار چشم باز کردم میگذره و من هنوز خیلی از زندگی رو نمیدونم. هنوز گاهی برای چیزهایی که نمیتونم توضیحشون بدم، دلم میگیره. بعضی اتفاقها بیشتر از چیزی که باید توی ذهنم میمونن، بعضی آدمها بیشتر از چیزی که فکر میکردم روم اثر میذارن و بعضی روزها، با وجود تمام تلاشم برای قوی بودن، فقط دلم میخواد دنیا کمی آرومتر باهام رفتار کنه.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، دختری رو میبینم که خیلی چیزها رو توی دلش نگه داشت، از بعضی چیزها گذشت و با بعضی غمها کنار اومد. دختری که شاید همیشه نمیدونست چی میخواد، اما چیزی درونش نمیذاشت دست از خواستن برداره. گاهی از آینده میترسید، خودش رو با بقیه مقایسه میکرد و اونقدر به همهچیز فکر میکرد که یادش میرفت هنوز فرصت زیادی برای زندگی کردن داره.
حالا نوزده سالمه؛ سنی که هنوز دلم میخواد یکی بهم بگه نگران نباش، همهچیز درست میشه، اما میدونم که قراره خیلی از راهها رو خودم پیدا کنم و یاد بگیرم که لازم نیست جواب همهچیز رو همین حالا بدونم.
آینده برای من پر از سؤالهاییه؛ درباره آدمهایی که کنارم میمونن، چیزهایی که به دست میارم و چیزهایی که باید ازشون بگذرم. اینکه آیا یه روز به زندگیای میرسم که الان فقط توی ذهنم میسازمش؟ آیا یه روز به خودم نگاه میکنم و میگم ارزشش رو داشت که با وجود تمام تردیدها ادامه دادم؟
دلم میخواد آیندهم جایی باشه که برای دوستداشتنی بودن مجبور نباشم خودم رو تغییر بدم؛ جایی که آرامش داشته باشم، از انتخابهام شرمنده نباشم، آدمهای عزیزم کنارم باشن و برای چیزهایی که واقعاً دوستشون دارم زندگی کنم. دلم میخواد یه روز به این روزها برگردم و بفهمم حتی وقتهایی که فکر میکردم دارم عقب میمونم، زندگی بیسروصدا داشت من رو به سمت خودم میبرد.
شاید بزرگ شدن همین باشه؛ اینکه بفهمی قرار نیست همهچیز طبق تصورت پیش بره، همه دوستت داشته باشن یا همیشه مطمئن باشی. بعضی چیزها تموم میشن تا جا برای چیزهای تازه باز بشه، بعضی آدمها فقط بخشی از داستانت میمونن و بعضی رویاها، حتی اگر دیرتر از چیزی که انتظار داشتی، بالاخره راهشون رو به سمتت پیدا میکنن.
با این استدلال ، زندگی کابوسی دراز مدت است ، اما کابوسی که ما می توانیم با مرگ از آن رهایی یابیم و به این گونه از آن کابوس بیدار شویم . اما بیداری نسبت به چه چیز؟
تونل | ارنستو ساباتو
کسایی که اورثینک میکنن ، به چیزای زیادی فکر میکنن ، سناریو های مختلفی تو ذهنشون دارن نویسنده های خوبی میشن
آدمارم بیشتر میشناسن و تجزیه و تحلیلش میکنن
بلد نیستم
کلا تو حرف زدن با آدما خوب نیستم ، بلد نیستم.
-برتا؛داستان یک اسلحه
شاید یه روزی ماهم فرصت داشته باشیم بدون هیچ دغدغهای از زیباییه زندگی لذت ببریم.
به هر حال ، این اوضاعی ست که میبینید و تفسیر لازم ندارد. ماهم میسوزیم و میسازیم. قسمت مان این بوده یا نبوده، دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز.
به مروز زمان متوجه میشی که آدما خیلی خوب خودشونو نشون میدن
یه چیزیه که همه درگیرشن نه؟
همیشه ام همه جا در موردش صحبت میشه
حتی کسایی که فکرشو نمیکردی.
پس تنها کسی که واست میمونه خودتیو خودت
همونجوری که خودم از بچگیم یاد گرفتم تنها باشم و چجوری لذتشو ببرم
چیزای جدید شروع میشه
حتی چیزای کوچیک
صبر کن، به زودی همه چیز به موقعش میاد
فقط خودت.
قاضی شیطان میگه:
تو دنیای انسان ها چیزی به اسم عدالت وجود نداره
-خوشگلی قدرته
235 سال زندان
منم بارها خواستم خودمو بکشم اما مرگ به اون آسونیا که فکر میکردم نبود
میدونم غم انگیزه اما در واقعیت چیزی به اسم عدالت وجود نداره، فقط یه بازیه. یه بازی ناعادلانه و وحشتناک
افراد قدرتمند پشیمونی از خودشون نشون نمیدن این کاریه که افراد ناتوان انجام میدن
آدما خطرناک ترین و موذی ترین موجودا دنیان
فقط در صورتی که بتونی از پس مخارجت بر بیای میتونی خوب باشی
دشمن دشمنتون دوست شماست
پول انگیزه خوبیه
_من دوست ندارم با آدمای دیگه وقت بگذرونم
_من ترس از دوربین دارم
اگه ضعیف بشین قربانی میشین
تو دنیای انسان ها چیزی به اسم عدالت آسون وجود نداره
این دنیاییه که اگه اول حمله نکنی بهت حمله میکنن
قانون.. در برابر قدرت ناتوانه!
