اتاقِ فکرهای نصفِ شب
前往频道在 Telegram
همون ایانم🕯 در حاشیهی روزها..🤍 https://t.me/Soul_ian : "ناشناس" @ian_yoona : "روبیکا"
显示更多未指定国家未指定类别
460
订阅者
-824 小时
-447 天
+39330 天
帖子存档
توی کتاب مدونا با پالتوی خز نوشته بود
"بیشتر از هر جایی داخل سرم زندگی میکنم"
و دیگه قرار نیست این جمله رو فراموشش کنم
واقعیتش اینه که اون حتی به تو فکر هم نمیکنه
اما تو وقتی این متنو خوندی بازم بهش فکر کردی؛
آهنگام رو بارها گوش میدم
هر بار یه مدل قهوه میخورم
آدم از چیزی که دوست داره خسته نمیشه
برای قسمت هشت هم
به شدتتت سوپرایز شدم
طوری که آخر سه ساعت فقط داشتم به گوشیم زل میزدم و چشام چهار تا شده بود
تو شوک بودم. برگریزونترین سکانسی بود که دیدم، تا چند دقیقه فقط دهنم باز مونده بود.
یعنی واقعا جدی همینجوری الکی الکی؟
البته خودمم یه چیزایی شک کرده بودم از سمت استاده
ولی خب
حالا بیاید خوشبین باشیم
شاید دوست صمیمی شدن باهم دیگه
دلیل بر رابطه داشتنشون نیست
بخاطر دختری که فقط ۱ ماهه میشناستش تصمیم میگیره آینده دست گلشو تقدیم کنه بره بعد دختره نمیذاره و میره با استاد کلاه سخنگو رندوم تر اینکه دوتا آدم بالغ سر یه مسئله چرت باهم دعوا میکنن و تصمیم میگیرن پوکر بازی کنن و جوری تظاهر میکنن انگار میرن قتل کنن و گوشی خاموش میکنن و مین جه هم مثل کارآگاه گجت در کسری از ثانیه فهمید اون دوتا باهم و تو خونه سه جین ان
یعنی عالیه❤️
و اینکه رابطشون یکم بچگانست
رفتار ها و اخلاق های بچه گانه ای دارن
یعنی یجورایی مرز بندی ندارن برای هم
حتی صحبت های بینشونم تکراری و یجورایی مسخره میشه
سر قسمت هفتشم به شدت حرص میخوردم
خیلی خیلیی زیاد
این پسر عینکیه چرا اینقد فضوله؟
چرا باید اینقدر تو همه چیز دخالت کنی؟
چرا داری گند میزنی به روابط مردم
یدونه باید بزنم تو دهنشا
خب اول از این شروع میکنم
که هزار بار میخواستم جلوی یوجین و بگیرم
نه بخاطر اینکه دلم نمیخواد باهم دیگه تو رابطه باشنا، نه
اتفاقا خیلی دوستشون دارم
اما میخواستم جلوشو بگیرم که دختر
اینقدر خودتو کوچیک نکن، سه بار بهش گفتی دوسش داری و بازم جواب رد شنیدی
که اونم بالاخره بعد سه بار بخواد قبولت کنه:))
