ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

前往频道在 Telegram

من؟ شاید هیچ‌کاره، شاید هم نیم‌چه نویسنده. @Thecrrazyhearbot

显示更多
未指定国家未指定类别
6 562
订阅者
-9324 小时
+3 0947 天
+2 43330 天
帖子存档
این پیامو فور کنید، طبق وایب چنل‌تون بگم با چی گول می‌خورین. ظرفیت: ده تا چنل. جوین باشی خوشحالم می‌کنی.🫶🏻

متاسفم عزیزم. غمت رو بخاطر آسیب‌نزدن به بقیه پنهون کردی و حالا بی‌احساس و بیخیال خطابت می‌کنن.

مرسی ریکت، مرسی فور، مرسی استارز.

تازه‌عروس با لباسِ بخت می‌ره پشتِ میله‌هایِ زندان.
آقایون، جوری کِل بکشین که شهر کر شه!

خیلی گریه کردم با این، خیلی گریه کردم. :))

گریه کردم باهاش موقع نوشتنش.

گفتن فردا دیگه نیستم. همین‌قدر ساده. گفتن خانواده‌م بیان منو ببینن. نمی‌دونم چرا از بین تمام چیزهایی که اون روز شنیدم، همین جمله بیشتر از همه توی سرم موند. شاید چون «بیاید ببینیدش» یعنی دیگه قراره نبینیدش. خانواده‌م اومدن. سعی می‌کردم عادی رفتار کنم. می‌خندیدم، حرف می‌زدم، حتی گاهی شوخی می‌کردم؛ انگار نه انگار همه‌مون می‌دونستیم این آخرین باره که دور همیم. مامانم نگاهم می‌کرد و من وانمود می‌کردم متوجه نیستم. پدرم کمتر حرف می‌زد. هیچ‌کس نمی‌خواست اون جمله رو به زبون بیاره. فردا. همه‌چیز به همین یک کلمه ختم می‌شد. بعد تو اومدی. هنوزم نمی‌فهمم چطور ممکنه آدم شب قبل از رفتنش ازدواج کنه. تو اومده بودی که همسرم بشی و من داشتم به این فکر می‌کردم که فردا دیگه حتی فرصت ندارم یک بار دیگه صدات کنم. قرار نبود اینجوری بشه. قرار بود یه روز دیگه ببینمت. بعد یه روز دیگه. بعد اون‌قدر روز بگذره که دیگه هیچ‌کدوممون یادمون نباشه اولین باری که همدیگه رو دیدیم کی بوده. قرار بود خونه داشته باشیم. صبح‌هایی که یکی‌مون زودتر بیدار بشه و اون یکی رو از خواب بیدار کنه. قرار بود سر چیزای مسخره با هم بحث کنیم، قهر کنیم، چند ساعت بعد دوباره حرف بزنیم. قرار بود زندگی کنیم. فقط همین. ولی اون شب، به جای اینکه درباره‌ی فردامون حرف بزنیم، هر دومون می‌دونستیم فردایی وجود نداره. وقتی عقد خوندن، یه لحظه دلم خواست همه‌چی رو باور کنم. دلم خواست باور کنم این واقعاً شروع زندگیه.دلم خواست وقتی گفتن «بله»، معنی‌ش این باشه که تا آخر عمر کنار همیم. ولی من حتی یه صبح دیگه هم نداشتم. تو هم نمی‌دونستی با این «بله» قراره وارد چه خاطره‌ای بشی. من شدم همسر تو، درست شبی که دیگه فرصتی برای همسر بودنت نداشتم. چه چیز عجیبیه...آدم باید برای شروع زندگی ازدواج کنه، نه برای اینکه چند ساعت بعد، زندگی‌ش تموم بشه. اون شب خیلی چیزا می‌خواستم بهت بگم. می‌خواستم از خونه‌ای که قرار بود داشته باشیم حرف بزنم. از یه پنجره که صبح‌ها نور بندازه روی صورتمون. از چایی‌هایی که شاید یکی‌مون همیشه زیادی شیرینش می‌کرد. از دعواهای کوچیکی که بعداً خودمون بهشون می‌خندیدیم. از پیر شدنمون. از اینکه یه روز موهامون سفید بشه و هنوز کنار هم باشیم. ولی هیچ‌کدومو نگفتم. فقط نگاهت کردم. شاید چون وقتی آدم می‌فهمه قرار نیست به آرزوهاش برسه، حتی گفتنشون هم درد داره. اون شب وقتی عقد خوندن، برای اولین بار توی زندگیم حس کردم بالاخره یه چیزی دارم که مال خودمه. تو. فقط نمی‌دونستم قرار نیست حتی یک روز فرصت داشته باشم که واقعاً همسرت باشم. صبح که رسید، من رفتم و تو موندی؛ با یه «بله» که قرار بود شروع زندگی‌مون باشه، اما شد آخرین چیزی که از من برات باقی موند. من شب قبل، شوهر تو بودم. صبح اما فقط یک اسم بودم که باید یاد می‌گرفتی با نبودنش زندگی کنی. و کاش می‌شد آخرین چیزی که قبل از رفتنم بهت می‌گفتم این باشه: «منتظرم بمون.» اما نگفتم. چون خودم هم می‌دونستم دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردم. .صاد.

وقتی جناحت مشخصه، غلط کردی به‌خاطر منفعتت، سمت هر قبرستونی سجده کنی.

بلاگرا هم خیلی عجیبن. تا می‌بینن یکم ویوشون کم شده، دوتا استوری با هشتگ وطن می‌زنن تا برگردن تو چشم. سواستفاده‌گرای بامزه.

نه‌این عشق نیست و مرض. عشق همینه، همین.

اگه مارسی و پاریس شهر عُشاقن، ایران هم کشوریه که عاشقاش رو از دست می‌ده.

می‌پرسی عشق یعنی‌چی؟ یعنی بدونی اونی که دوستش داری، فردا اعدام می‌شه اما بازم آرزوت این باشه که باهاش ازدواج کنی.

Repost from «غریق!»
صاد به من گفت؛ «اونا مو می‌بینن، ما پیچشِ مو، ریختنِ مو.»

یکی از چیز‌هایی که تو وجودم هست، متوجه‌شدن کوچیک‌ترین تفاوت تو آدم‌هاست. فلانی چرا به‌جای صبح‌بخیررر گفت صبح‌بخیرر؟ چرا به‌جای سه‌تا ایموجی، چهارتا ایموجی داد؟ چرا فلان‌کار رو کرد؟ چرا فلان حرف رو زد؟ و بعد اگه راجع‌بهش به اون فرد بگم و جوری رفتار کنه انگار همچین چیزی نیست، شروع به اورثینک می‌کنم تا جایی که به کلی نتیجه‌ی اشتباه می‌رسم و در نهایت حالم بد می‌شه.

متاسفم عزیزم. برای تموم لحظه‌هایی که حق با تو بود اما نتونستی جلوشون وایسی چون مقصر جلوه می‌دادنت‌.

کاش می‌شد بعضی از آدم‌هارو از گوشی کشید بیرون.

آیی. مرسییی.

بات خوشگلی ساختی دختر.. سلیقه هنر ظرافت