ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

前往频道在 Telegram

من؟ شاید هیچ‌کاره، شاید هم نیم‌چه نویسنده. @Thecrrazyhearbot

显示更多
未指定国家未指定类别
6 562
订阅者
-9324 小时
+3 0947 天
+2 43330 天
帖子存档
Repost from دومنیکو
چندین هزار سال تمدن و فرهنگ، قدمت طولانی، پیشینه تاریخی، ما ماشین داشتیم مردم فلان کشور سوار شتر بودن، قدمت کوفت ما از زهرمار فلان کشور بیشتره. اونوقت وسط روز روشن کاملا رندوم دوستت پیام میده پلاک یه ماشین رو می‌فرسته میگه “راننده یه جوریه، نبودم بدون”.

در طول تاریخ، مردسالاری فقط یه طرز فکر نبود؛ یه نظام بود که قرن‌ها به زن فهموند حتی برای انسان بودنش هم باید از مردها اجازه بگیره. از دخترایی که تو دوران جاهلیت زنده‌به‌گور می‌شدن تا زنایی که حق تحصیل، انتخاب، مالکیت و تصمیم گرفتن برای زندگی خودشون رو نداشتن، تاریخ پره از جنایت‌هایی که تنها دلیلشون این بود که قربانی، زن به دنیا اومده بود. اگه سکوت می‌کرد، مطیع بود؛ اگه حرف می‌زد، گستاخ. اگه سر خم می‌کرد، بافضیلت بود؛ اگه سرش رو بالا می‌گرفت، بی‌آبرو. اگه خودش رو وقف خواسته‌های بقیه می‌کرد، زنِ شایسته‌ای بود؛ اما اگه جرئت می‌کرد برای خودش زندگی کنه، می‌شد تهدیدی برای تمام ارزش‌هایی که قرن‌ها به خوردش داده بودن. جامعه‌ای ساخته بودن که توش اطاعتِ زن رو شرافت می‌دونستن و آزادی‌ش رو بی‌اخلاقی؛ چون زنی که حق انتخاب داشته‌باشه، دیگه به‌راحتی زیر بار هر ظلمی نمی‌ره. اما جنایت علیه زن‌ها هیچ‌وقت به زنده‌به‌گور کردن دخترها ختم نشد؛ فقط شکلش عوض شد. یه روز جسمشون رو زیر خاک دفن می‌کردن، یه روز صداشون رو پشت دیوارهای تعصب خفه می‌کردن و یه روز اون‌قدر حق انتخاب رو ازشون می‌گرفتن که حتی خواسته‌های خودشون رو هم فراموش کنن. فرقش فقط این بود که با گذشت‌ِ زمان، دیگه برای اسیر کردن زن‌ها همیشه به خاک و گور احتیاجی نبود؛ گاهی یه قانون کافی بود، گاهی یه باور قدیمی و گاهی جامعه‌ای که به زن یاد داده بود از آزادیِ خودش خجالت بکشه. و این، شاید تلخ‌ترین اعتراف تاریخ به بشریته: تمدنی که ادعای فتح جهان رو داشت، قرن‌ها از آزادی نیمی از انسان‌هاش می‌ترسید. مردهایی که خودشون رو صاحب اختیار زن می‌دونستن، اسم اسارتش رو گذاشتن شرافت، اسم سکوتش رو گذاشتن نجابت و اسم سرکوبش رو گذاشتن سنت؛ فقط برای اینکه مجبور نشن بپذیرن چیزی که ازش دفاع می‌کنن، چیزی جز سلبِ حقِ زندگی از یه انسان نیست. شاید بزرگ‌ترین جنایت علیه زن، فقط زنده‌به‌گور کردن دخترها نبود؛ شاید جنایت بزرگ‌تر، ساختن جهانی بود که توش زن باید هر روز ثابت می‌کرد به اندازه‌ی یه مرد حق زندگی داره. اونا یه روز دخترها رو زنده‌به‌گور می‌کردن؛ بعدها یاد گرفتن کاری کنن که زن زنده بمونه، اما حق زندگی کردن رو ازش بگیرن. و اسم این جنایت رو گذاشتن تمدن. .صاد.

در طول تاریخ، مردسالاری فقط یه طرز فکر نبود؛ یه نظام بود که قرن‌ها به زن فهموند حتی برای انسان بودنش هم باید از مردها اجازه بگیره. از دخترایی که تو دوران جاهلیت زنده‌به‌گور می‌شدن تا زنایی که حق تحصیل، انتخاب، مالکیت و تصمیم گرفتن برای زندگی خودشون رو نداشتن، تاریخ پره از جنایت‌هایی که تنها دلیلشون این بود که قربانی، زن به دنیا اومده بود. اگه سکوت می‌کرد، مطیع بود؛ اگه حرف می‌زد، گستاخ. اگه سر خم می‌کرد، بافضیلت بود؛ اگه سرش رو بالا می‌گرفت، بی‌آبرو. اگه خودش رو وقف خواسته‌های بقیه می‌کرد، زنِ شایسته‌ای بود؛ اما اگه جرئت می‌کرد برای خودش زندگی کنه، می‌شد تهدیدی برای تمام ارزش‌هایی که قرن‌ها به خوردش داده بودن. جامعه‌ای ساخته بودن که توش اطاعتِ زن رو شرافت می‌دونستن و آزادی‌ش رو بی‌اخلاقی؛ چون زنی که حق انتخاب داشته‌باشه، دیگه به‌راحتی زیر بار هر ظلمی نمی‌ره. اما جنایت علیه زن‌ها هیچ‌وقت به زنده‌به‌گور کردن دخترها ختم نشد؛ فقط شکلش عوض شد. یه روز جسمشون رو زیر خاک دفن می‌کردن، یه روز صداشون رو پشت دیوارهای تعصب خفه می‌کردن و یه روز اون‌قدر حق انتخاب رو ازشون می‌گرفتن که حتی خواسته‌های خودشون رو هم فراموش کنن. فرقش فقط این بود که با گذشت‌ِ زمان، دیگه برای اسیر کردن زن‌ها همیشه به خاک و گور احتیاجی نبود؛ گاهی یه قانون کافی بود، گاهی یه باور قدیمی و گاهی جامعه‌ای که به زن یاد داده بود از آزادیِ خودش خجالت بکشه. و این، شاید تلخ‌ترین اعتراف تاریخ به بشریته: تمدنی که ادعای فتح جهان رو داشت، قرن‌ها از آزادی نیمی از انسان‌هاش می‌ترسید. مردهایی که خودشون رو صاحب اختیار زن می‌دونستن، اسم اسارتش رو گذاشتن شرافت، اسم سکوتش رو گذاشتن نجابت و اسم سرکوبش رو گذاشتن سنت؛ فقط برای اینکه مجبور نشن بپذیرن چیزی که ازش دفاع می‌کنن، چیزی جز سلبِ حقِ زندگی از یه انسان نیست. شاید بزرگ‌ترین جنایت علیه زن، فقط زنده‌به‌گور کردن دخترها نبود؛ شاید جنایت بزرگ‌تر، ساختن جهانی بود که توش زن باید هر روز ثابت می‌کرد به اندازه‌ی یه مرد حق زندگی داره. اونا یه روز دخترها رو زنده‌به‌گور می‌کردن؛ بعدها یاد گرفتن کاری کنن که زن زنده بمونه، اما حق زندگی کردن رو ازش بگیرن. و اسم این جنایت رو گذاشتن تمدن.

تو اصلا غلط‌کردی راجع‌به زن نظر می‌دی، کی بهت گفت دهن باز کنی چیزی بگی؟ بدبخت اگه زن نبود تو هم نبودی.

کاش یه بیماری بود، می‌شد باهاش نسل زن‌ستیز هارو منقرض کرد. به‌هیچ‌دردی نمی‌خورن، فقط اکسیژن حروم می‌کنن.

زن شریفه، زن اصیله، زن ظریفه، زن زندگیه، زن وطنه.

این اخبار رو که می‌خونم دلم می‌خواد یه مسلسل بردارم بگیرم رو این مردا، رو جنس مذکر. شما ها واقعا انسانین یا چی؟ احمقی چیزی هستین؟ چرا انقدر از لحاظ شخصیت فقیرین؟ کاش واقعا یه روزی برسه که بشه نسل این‌ آدم‌هارو منقرض کرد. کاش تموم شین.

آدم‌های زن‌ستیز واقعا روانم رو بهم می‌ریزن. واقعا که چی؟ نه جدی که چی؟ چرا انقدر از لحاظ شعور و شخصیت فقیرین؟ چرا اصلا وجود دارین؟ چرا.. چرا.

Repost from دومنیکو
بجز مریم یارمحمدی که به بدترین شکل ممکن به قتل رسید. چند شب پیش تو دهلران باز هم طبق معمول یک مرد همسر ۳۸ ساله، رادین و حدیث دوقلوی ۹ ساله، رُز ۱۴ ساله و در نهایت خودش که ۵۶ سالش بود رو با اسلحه کشت.

ولی من هنوز با بویِ بارون حالم خوب می‌شه، بیرون یه بچه می‌بینم دلم براش ضعف می‌ره، دستامو دور لیوان چای می‌گیرم و از گرماش خوشم می‌آد، وقتی یه‌چیز کوچیک برا خودم می‌گیرم حالم خوب می‌شه، هنوزم گاهی می‌شینم لبِ‌پنجره و به آسمون و ستاره‌هاش خیره می‌شم، هنوزم وقتی بویِ غذایِ مامان تو خونه می‌پیچه نیشم باز می‌شه، هنوزم وقتی آدم‌های موردعلاقه‌م بهم پیام می‌دن حالم خوب می‌شه، می‌تونم با دیدنِ هنر بقیه به وجد بیام، هنوزم دلم واسه کوچیک‌ترین چیزها می‌تپه، با این‌که زندگی هر روز رویِ سخت‌ترش رو نشونم می‌ده، اما بازم با چیز‌های کوچیک ذوق می‌کنم و انرژی می‌گیرم.

باهام حرف بزن. باهام راجع‌به هر چیزی که تو ذهنت می‌گذره حرف بزن. درگیری یا خوشی، حالِ خوب یا بد، هر چی تو ذهنته رو می‌خوام بشنوم. هر چیزی که اذیتت می‌کنه رو می‌خوام بدونم. می‌خوام تاریک‌ترین و آسیب‌پذیر ترین بخشِ روحت رو لمس کنم. به قصد زخم زدن نه، بلکه به قصد ترمیم. به قصد کمک‌کردن و نجات‌دادن. شاید همیشه زورم به حالِ بدت نرسه، شاید همیشه نتونم نجاتت بدم، شاید همیشه نتونم صد خودم باشم، اما همیشه با هر میزان انرژی‌ای که تو وجودمه، کنارتم.

رد پام از زمین محو می‌شه؛ انگار جهان دیگه دلیلی برای نگه‌داشتنم نداره. معلق موندم بین بودن و نبودن، بین رفتن و موندن؛ جایی که نه زمین منو به خودش می‌خونه، نه آسمون حاضر می‌شه منو بپذیره. انگار هستی، برای چند لحظه، وجودم رو به رسمیت نمی‌شناسه؛ و من موندم با این سؤال که اگه هیچ‌جا به من تعلق نداره، پس این همه سال کجا زندگی می‌کردم؟

وقتی فهمیدم سنم داره می‌ره بالا که با جورابای پشمی تو خونه می‌گشتم، پسر عموم بهم گفت مامان‌بزرگ. :))🦕

وقتی فهمیدم سنم داره می‌ره بالا که گفتن شوخی هام شوهر عمه‌ای شده.🦕

من تو سه‌ماهِ تابستون، شوخی‌هام که هیچی، کلِ وجودم شوهر‌عمه‌ای می‌شه.

وقتی فهمیدم سنم داره می‌ره بالا که گفتن شوخی هام شوهر عمه‌ای شده.🦕

کاش یه بغل داشتم، می‌تونستم همه‌تون رو بغل کنم. واقعا تحمل‌کردن این میزان غم براتون زیاده، کاش می‌تونستم غم‌هاتون رو ازتون بگیرم.

Repost from N/a
من تو رو خیلی “بغلت کنم؟”

Repost from N/a
من تورو خیلی"هر کمکی از دستم برمیاد بگو انجام بدم"

من تورو خیلی "فدای سرت، بیا بغلم"