ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

نبض آزادی

نبض آزادی

前往频道在 Telegram

نور بر تاریکی پیروز است

显示更多
未指定国家未指定类别
2 123
订阅者
无数据24 小时
-977 天
+19030 天
帖子存档
خیلی جدی دم همشون گرم مخصوصا غزل

photo content
+4

photo content
+9

هر روز که می‌گذرد، انگار نفس کشیدن برای مردم این سرزمین سخت‌تر از روز قبل می‌شود. گویی دیواری نامرئی آرام‌آرام دور زندگی‌مان کشیده می‌شود؛ دیواری از فشار، نگرانی، بی‌ثباتی و حسرت. دوباره خیابان‌ها شاهد حضور گشت‌هایی شده‌اند که به جای آنکه امنیت و آرامش را به مردم هدیه کنند، برای بسیاری یادآور ترس و محدودیت هستند. در کنار تمام این فشارهای اجتماعی، اقتصاد هم هر روز ضربه تازه‌ای به زندگی مردم می‌زند. ارزش پول ملی روزبه‌روز کمتر می‌شود، قیمت‌ها بی‌رحمانه بالا می‌روند و فاصله میان درآمد و هزینه‌های زندگی به جایی رسیده که بسیاری دیگر حتی برای تأمین ساده‌ترین نیازهایشان هم درمانده‌اند. وقتی قیمت‌ها از توان مردم جلو می‌زنند، رؤیای یک زندگی معمولی برای خیلی‌ها تبدیل به آرزویی دور و دست‌نیافتنی می‌شود. جوان‌هایی که زمانی با امید به آینده درس می‌خواندند و برای ساختن زندگی بهتر تلاش می‌کردند، امروز با درهای بسته بیشتری روبه‌رو می‌شوند. فرصت‌های ادامه تحصیل، مهاجرت علمی و ساختن آینده‌ای روشن کمتر و کمتر شده و بسیاری احساس می‌کنند راه‌های پیشرفت یکی پس از دیگری در برابرشان بسته می‌شود. در این میان، زنان هنوز برای ابتدایی‌ترین حقوق و انتخاب‌های شخصی خود مجبور به مبارزه‌اند؛ برای چیزهایی که در بسیاری از نقاط دنیا بدیهی‌ترین بخش زندگی محسوب می‌شود. هر روز داستان زنانی تکرار می‌شود که برای داشتن حق انتخاب، استقلال و زندگی آرام‌تر، هزینه‌های سنگینی می‌پردازند. حتی تلاش برای ساختن یک مسیر مستقل هم آسان نیست. کسی که می‌خواهد کسب‌وکاری راه بیندازد، روی پای خودش بایستد و از راه اینترنت درآمدی ایجاد کند، با مشکلاتی مانند محدودیت‌ها و قطعی‌های ناگهانی اینترنت روبه‌رو می‌شود؛ مشکلاتی که می‌تواند تمام سرمایه و تلاش چندین ماهه یک انسان را نابود کند و او را دوباره به نقطه اول برگرداند. بخش بزرگی از جامعه زیر فشار فقر و نگرانی روزمره زندگی می‌کند. مردمی که گاهی تنها سرمایه‌شان امید است، با دست‌های خالی در برابر مشکلاتی ایستاده‌اند که از توان یک فرد عادی فراتر است. مردمی که خواسته‌شان زندگی بهتر، آرامش و آینده‌ای امن برای خود و فرزندانشان است. در کنار همه این دردها، خبرهای تلخ از دست رفتن جان انسان‌ها، احکام سنگین و سرنوشت‌هایی که خانواده‌ها را داغدار می‌کند، زخم‌های عمیقی بر پیکر جامعه می‌زند. هر انسانی که بی‌گناه از میان می‌رود، یک خانواده، یک خاطره و یک دنیا آرزو را با خود خاموش می‌کند. و در میان تمام این روزهای سخت، درد دیگری هم وجود دارد؛ فاصله میان شعارها و واقعیت‌ها. کسانی که سال‌ها از وطن‌دوستی و دفاع از مردم سخن گفته‌اند، گاهی تصمیم‌هایی می‌گیرند که برای بسیاری از مردم پرسش‌ها و گلایه‌های بزرگی به همراه دارد؛ در حالی که بسیاری از هم‌وطنانشان در همین سرزمین با مشکلاتی عمیق دست‌وپنجه نرم می‌کنند. با این حال، پشت تمام این خستگی‌ها هنوز مردمی ایستاده‌اند که خواهان زندگی شایسته، آرامش، عدالت و آینده‌ای بهتر هستند. مردمی که با وجود تمام فشارها، هنوز امید را به طور کامل از دست نداده‌اند و آرزو دارند روزی برسد که نفس کشیدن، زندگی کردن و رویا داشتن، دوباره به ساده‌ترین حق هر انسان تبدیل شود.

نه ببخشید به خوک توهین کردم

هر کی هستی برو خودتو بکش! یه خوک کثیف حرمت داره پیش تو

چقدر سازندش حرومزادس

کیرم تو شرف سازندش .

این دیگه اسمش اختلاف عقیده یا شوخی و سرگرمی نیست؛ اسمش بی‌حرمتی به قربانی و عادی‌سازی جنایته. وقتی تصویر و نام جاویدنام‌ها رو برمی‌دارید و ازشون کاراکتر بازی می‌سازید، برای کشتنشون امتیاز و رکورد تعیین می‌کنید و مرگشون رو تبدیل به تفریح می‌کنید، دارید از کنار رنج واقعی آدم‌ها با وقاحت رد می‌شید. بدتر از همه اینکه این کار در فضایی انجام می‌شه که به‌جای همدردی با قربانیان، قاتلان و سرکوبگرانشان را تطهیر و حمایت می‌کنه. این دیگه «عقیده» نیست؛ عقیده وقتی به نفرت، خشونت و توجیه آسیب به انسان‌ها تبدیل می‌شه، دیگه نمی‌تونه پوششی برای بی‌اخلاقی باشه. فقط یک لحظه فکر کنید اگر مادر یا پدر یکی از این بچه‌ها این تصویر رو ببینه چی؟ اگر خواهری که هنوز با جای خالی عزیزش زندگی می‌کنه، ببینه عکس برادرش رو گذاشتید وسط یک بازی و از کشته‌شدنش سرگرمی ساخته‌اید، چه حسی باید داشته باشه؟ واقعاً چطور اسم خودتون رو می‌ذارید انسان؟ چه چیزی در انسانیت شما باقی مونده وقتی درد یک خانواده رو تبدیل به شوخی و سرگرمی می‌کنید؟ می‌تونید هرچقدر خواستید اسمش رو «بازی»، «طنز» یا هر کوفت دیگه‌ای بذارید؛ واقعیت عوض نمی‌شه. وقتی رنج قربانی رو وسیله‌ی تفریح می‌کنید و از عاملان آن رنج حمایت می‌کنید، دارید سمت خشونت ایستادن رو به یک سرگرمی تبدیل می‌کنید. و قبل از اینکه به بقیه درس انسانیت بدید، فقط یک سؤال از خودتون بپرسید: اگر این تصویر، عکس عزیز خودتون بود؛ باز هم جرئت می‌کردید بهش بخندید؟

من واقعا معذرت میخوام که همچین چیزیو میزارم اینجا ولی نتونستم سکوت کنم و چیزی نگم
من واقعا معذرت میخوام که همچین چیزیو میزارم اینجا ولی نتونستم سکوت کنم و چیزی نگم

کمتر از یک ماه مانده است تا چهارمین سالگرد روزهایی که آسمان ایران، رنگ دیگری گرفت؛ روزهایی که خیابان‌ها شاهد پرواز انسان‌هایی شد که نامشان در خاک ماند، اما یادشان از زمان عبور کرد. چهار سال گذشته است؛ چهار سال از آن پاییز زخمی، از آن روزهایی که هر برگِ افتاده‌ی درخت، گویی نامه‌ای بود از سوی کسانی که دیگر میان ما نبودند. چهار سال است که مادرانی با قاب عکس‌ها سخن می‌گویند، پدرانی با سکوتشان هزاران فریاد را به دوش می‌کشند و نام‌هایی که قرار بود فراموش شوند، هر روز بلندتر در حافظه‌ی یک ملت تکرار می‌شوند. نام‌هایی چون مهسا امینی، نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیل‌زاده، کیان پیرفلک و عرفان دشتی، تنها چند نام از میان هزاران خاطره‌ای هستند که در دل این سرزمین حک شده‌اند؛ نام‌هایی که هر کدامشان روایتی از جوانی، آرزو، عشق به زندگی و رؤیایی ناتمام را با خود حمل می‌کنند. جاویدنامان، تنها نام‌هایی بر سنگ نیستند؛ آنان چراغ‌هایی هستند که در تاریک‌ترین شب‌ها روشن ماندند. هر کدامشان قصه‌ای ناتمام، شعری نیمه‌سروده و رؤیایی بودند که پیش از رسیدن به صبح، در آغوش شب آرام گرفتند. زمان گذشت، اما زخم‌ها پیر نشدند. بعضی دردها با گذر روزها کم‌رنگ نمی‌شوند؛ ریشه می‌دوانند، در قلب‌ها خانه می‌سازند و به یادآوری تبدیل می‌شوند. یاد کسانی که برای زندگی، برای آزادی و برای فردایی روشن‌تر ایستادند. چهارمین سالگردشان نزدیک است؛ سالگرد نام‌هایی که خاموش نشدند، حتی اگر صداهایشان دیگر در کوچه‌ها شنیده نشود. آنان رفتند، اما رد قدم‌هایشان در تاریخ باقی ماند؛ در حافظه‌ی مردمی که هنوز به یاد دارند، هنوز سوگوارند و هنوز نامشان را با احترام بر زبان می‌آورند. باشد که نامشان نه فقط در تقویم‌ها، که در وجدان زمان زنده بماند؛ زیرا بعضی انسان‌ها نمی‌میرند، تنها از شکلِ حضورشان تغییر می‌کنند؛ از نفس کشیدن در میان ما، به نفس کشیدن در یاد ما.

من اینجا، فقط با شنیدن پژواک یک صدا، هزار بار شکستم و هزار بار دوباره ایستادم؛ اما شما چه کشیدید؟ شما که آن لحظه‌ها را نه از پشت یک دیوار، که از میان آتش و هراس لمس کردید؛ شما که آخرین ثانیه‌های زندگی‌تان در حافظه‌ی یک شهر حک شد و نامتان از میان درد، به جاودانگی رسید. هیچ واژه‌ای توان حمل وزن آنچه بر شما گذشت را ندارد؛ هیچ قلمی نمی‌تواند وسعت آن سکوت پس از فریادها، آن نگاه‌های ناتمام و آن قصه‌هایی که پیش از پایان، نیمه‌کاره ماندند را روایت کند. شما رفتید و خیابان‌ها شاهد ماندند؛ شاهد روزهایی که خاک، نام‌های زیادی را به خاطر سپرد و دل‌های بسیاری را برای همیشه داغدار کرد. من با شنیدن صدای گلوله هزار بار مردم و زنده شدم؛ اما شما که در برابر آن ایستادید، چه طوفانی را از میان جان خود عبور دادید؟ نامتان فقط یک نام نیست؛ ردّی است بر حافظه‌ی زمان، زخمی است بر وجدان تاریخ، و روایتی است که هرگز در سکوت گم نخواهد شد.

من ادتکردمممم😭🩷

عه من چجوری ادمینم😭😭

غزل جان، تولدت مبارک؛ اما چه می‌شود گفت از تولدی که چهار سال است، در گوشه‌ای از قلبش جای خالیِ عرفان را هم با خودش حمل می‌کند؟ چهار سال گذشته و تو هر روز، میان دلتنگی و خاطرات، ایستاده‌ای؛ با قلبی که سهم بزرگی از شادی‌هایش را جا گذاشته و با این حال، هنوز برای زنده نگه داشتن نام برادرت می‌تپد. تو فقط خواهرِ یک جاویدنام نیستی؛ تو بخشی از روایتِ برادری هستی که نبودنش هرگز عادی نشد و نامش برای خانواده‌اش، فقط یک اسم نیست؛ تکه‌ای از جان است. غزل، امیدوارم امسال زندگی، اندکی مهربان‌تر با تو رفتار کند؛ امیدوارم میان تمام این دلتنگی‌ها، روزهایی پیدا شوند که لبخندت واقعی باشد، نه از سرِ اجبارِ ادامه دادن. و اگر عرفان امروز کنارت نیست، امیدوارم بدانی که عشقِ خواهر به برادر، با نبودن تمام نمی‌شود؛ گاهی تبدیل می‌شود به خاطره، به اشک، به افتخار و به نامی که آدم تا آخر عمر با خودش حمل می‌کند. تولدت مبارک، غزلِ عزیز. برای تو که چهار سال است با نبودنِ عرفان زندگی کرده‌ای، اما نگذاشته‌ای یادش بمیرد؛ برای قلبی که داغدار است و هنوز ایستاده؛ و برای تمام روزهایی که امیدوارم از این به بعد، سهم تو از زندگی بیشتر از غم باشد تولدت مبارک، خواهرِ عرفان؛ باشد که یک روز، وقتی نامش را به زبان می‌آوری، اشک‌هایت کمتر از لبخندت باشند.

خجسته در روزگاری که دیوارها گوش داشتند و سایه‌ها از نام‌ها می‌ترسیدند، بعضی صداها خاموشی را انتخاب نکردند؛ صداهایی که از پشت میکروفن، نه برای قدرت، که برای مردم خواندند. آن‌ها در همان سرزمینی ماندند که فریاد، هزینه داشت؛ اما صدایشان را به بهای امنیت نفروختند. قلمشان را به جوهرِ مصلحت نیالودند و حنجره‌شان را به بلندگوی صاحبان قدرت بدل نکردند. از جاویدنام‌ها گفتند؛ از جوانانی که رفتند اما نامشان در حافظه‌ی این سرزمین جاودانه ماند. از چشم‌هایی که دیگر به صبح نرسیدند، از رویاهایی که نیمه‌کاره ماندند، و از مادرانی که سهمشان از فرزند، تنها قاب عکسی شد که هر روز با بغض به آن خیره می‌شوند. بعضی‌ها با ترانه عزاداری کردند؛ بعضی با قافیه، بعضی با بیت، و بعضی تنها با یک جمله، اما همان یک جمله، از صدها فریاد رساتر بود. در سرزمینی که حقیقت را پشت دیوارهای سانسور دفن می‌کردند، آن‌ها گورِ سکوت را شکافتند و نام جاویدنام‌ها را دوباره بر زبان آوردند. شاید صدا، گلوله را متوقف نکند؛ اما می‌تواند نگذارد حقیقت هم با قربانیانش دفن شود. و چه بزرگ‌اند آنان که فهمیدند هنر، اگر در کنار حقیقت نایستد، چیزی جز پژواکِ بی‌روحِ قدرت نیست. نام جاویدنام‌ها ماند؛ و صداهایی که نامشان را فریاد زدند نیز، در حافظه‌ی مردمی خواهند ماند که فراموش نمی‌کنند، حتی اگر تمام شهر را به سکوت وادار کنند.

تولدت مبارک، مهردادِ جاویدنام؛ هرچند گفتنِ «تولدت مبارک» برای کسی که دیگر میان ما نیست، شبیه گذاشتن چراغی‌ست در خانه‌ای که صاحبش سال‌هاست از آن رفته؛ اما مگر می‌شود روزی را که به نام آمدنت در تقویم جهان ثبت شده، فراموش کرد؟ امروز باید شمعی روشن می‌شد، صدایی می‌خندید، دستی روی شانه‌ات می‌نشست و کسی می‌گفت: «مهرداد، تولدت مبارک.» اما سهم تو از این روز، سکوت است و سهم ما، خاطره‌ای که هرچه می‌گذرد، سنگین‌تر می‌شود. تولدت مبارک به پسری که قرار بود سال‌های بیشتری زندگی کند؛ قرار بود پیر شود، خسته شود، عاشق شود، سفر برود، اشتباه کند، دوباره شروع کند و یک روز، خیلی دورتر از امروز، موهایش سفید شود. قرار نبود نامش را با واژه‌ی «جاویدنام» صدا بزنند. قرار نبود تولدش به جای جشن، بهانه‌ای برای بغض باشد. مهرداد، بعضی آدم‌ها وقتی می‌روند، فقط یک نفر کم نمی‌شود؛ بخشی از آینده‌ای که می‌توانستند بسازند هم با آن‌ها دفن می‌شود. تو فقط از میان ما نرفتی؛ تمام روزهایی که می‌توانستند در پیش رویت باشند، تمام خنده‌هایی که هنوز نکرده بودی، تمام تولدهایی که هنوز نرسیده بودند و تمام خاطراتی که هنوز ساخته نشده بودند، بی‌آنکه فرصت خداحافظی داشته باشند، ناتمام ماندند. امروز اگر قرار بود آرزویی برایت بکنیم، شاید دیگر نمی‌گفتیم «صد ساله شوی»؛ چون دردناک‌ترین حقیقت این است که تو حتی فرصت رسیدن به سال بعد را هم پیدا نکردی. پس امروز، به جای آرزو کردن برای طولانی شدن عمرت، برای ماندگار ماندن نامت آرزو می‌کنیم؛ برای اینکه هیچ‌کس فراموش نکند روزی پسری به نام مهرداد مشتاقی زندگی کرد، خندید، دوست داشته شد و ردّی از خودش در این جهان گذاشت که مرگ هم نتوانست پاکش کند. تولدت مبارک، جاویدنام مهرداد. امیدوارم هر کجا که نام انسان‌های از دست‌رفته را می‌شنوند، نام تو هم میانشان گفته شود؛ نه فقط در روز تولدت، نه فقط در سالگردت، بلکه هر روزی که کسی از عدالت، آزادی و زندگی حرف می‌زند. ببخش که برای تولدت، به جای کادو، خاطره داریم؛ به جای شمع، اشک؛ و به جای آغوش، فاصله‌ای که هیچ‌کس نمی‌داند چگونه باید با آن کنار آمد. تولدت مبارک، مهرداد مشتاقی. نبودی که بزرگ‌تر شوی، اما نامت آن‌قدر بزرگ شد که از عمرت عبور کرد. جاودانه بمان، جاویدنام.

همجنس‌گرا بودن، جرمِ انسان بودن نیست؛ اما در جهان‌هایی که تفاوت را برنمی‌تابند، گاهی دوست داشتنِ کسی شبیه خودت می‌تواند به بهای سنگینی تمام شود. چه تلخ است روزی که قانون، به‌جای آن‌که پناه انسان باشد، به شمشیری برای مجازاتِ تفاوت تبدیل شود؛ روزی که گرایش یک انسان، نه به‌عنوان بخشی از وجود او، بلکه به‌عنوان جرمی برای گرفتن جانش دیده شود. هیچ قلبی نباید به‌خاطر آن‌که متفاوت می‌تپد، محکوم به خاموشی شود. هیچ انسانی نباید میان «پنهان کردن خود» و «از دست دادن زندگی» مجبور به انتخاب شود. اعدام، پایان یک زندگی است؛ اما پیش از آن، گاهی سال‌ها ترس، سکوت و انکارِ خود بر زندگیِ انسانی سایه می‌اندازد. و شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا این باشد که انسانی را نه به‌خاطر آسیبی که به دیگری زده، بلکه به‌خاطر کسی که هست، از حقِ زیستن محروم کنند. شاید روزی برسد که هیچ‌کس برای دوست داشتن، برای متفاوت بودن و برای خودش بودن، مجبور نباشد از مرگ بترسد؛ روزی که قانون، به جای خاموش کردن صداهای متفاوت، از حقِ زندگیِ همه انسان‌ها پاسداری کند.

یک قاب از درس خوندن جوان ایرانی
یک قاب از درس خوندن جوان ایرانی