ангел-хранитель
前往频道在 Telegram
Ангел-хранитель с обожжёнными крыльями бредёт в безлунные ночи среди пепла слов; каждое слово — серое, но всё ещё пахнет полётом.
显示更多未指定国家未指定类别
373
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
Repost from ᅠ 𝓓𝖨𝗩𝖤𝖱𝖲𝖤
Repost from 𝚮so
فــور کنید
قویترین و ضعیفترین پست چنلتون رو مشخص کنم.جوین باشید ستارهها.
Repost from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
+1
چیزی که مال من باشه منو پیدا میکنه، من دنبال نمیکنم جذب میکنم.
Repost from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
+1
من شيطان درونمو نکشتم فقط بهش صبر کردن یاد دادم الان از تو قفس نگاه میکنه و هر بار که یکی قفلشو امتحان میکنه، لبخند میزنه..!
Repost from مـدفـنِ سـرخ
˓ ℭ𝖺𝗌ꤕ 𝖱-𝟣𝟥 ─ 𝐅ꤣ𝗅𝗅 𝐅ı𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 ˒
ꤍ𝗅ıꤍ𝗄 𝗍𝗈 𝚪ꤕ𝖺𝖽
Repost from مـدفـنِ سـرخ
˓ 𝚴𝖺𝗆ꤕ ˒
𝖢𝖺𝗌𝖾 𝖱-𝟣𝟥 / 𝖱-𝟣𝟥 پرونده
𝖯𝖺𝗋𝗍 10 [ 𝖫𝖺𝗌𝗍 𝗉𝖺𝗋𝗍 ]˓ 𝐆𝖾𝗇𝗋𝖾 ˒ 𝖠𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇,𝖢𝗋𝗂𝗆𝗂𝗇𝖺𝗅,𝖾𝗑𝖼𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀, 𝗉𝖺𝗋𝖺𝖽𝗈𝗑𝗂𝖼𝖺𝗅,𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝗍𝗂𝖼, 𝖡𝖫 ˓ 𝚬𝗑𝗉𝗅𝖺𝗇𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌 ˒ 𝚱𝗼𝗼𝗸𝘃 — 𝖠 𝗌𝗎𝗌𝗉𝖾𝗇𝗌𝖾𝖿𝗎𝗅 𝗍𝖺𝗅𝖾 𝖻𝗎𝗋𝗂𝖾𝖽 𝖽𝖾𝖾𝗉 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗂𝗇 𝖺 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖿 𝗈𝖿 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍𝗌,𝗆𝗒𝗌𝗍𝖾𝗋𝗒,𝖺𝗇𝖽 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽𝗌𝗁𝖾𝖽. 𝚻𝖠𝖯 𝚻𝖮 𝚪𝖤𝖠𝖣 𝚻𝖧𝖤 S𝖳𝖮𝖱𝖸 ˓ 𝚨𝗎𝗍һ꤀г : 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 , 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 ˒
Repost from N/a
𝖢𝖺𝗇︎ 𝗒𝗈𝗎 𝗌𝖾𝖾 𝗆︎𝖾? 𝖠︎𝗆︎ 𝖨︎ 𝖿︎𝖺𝖽𝗂𝗇︎𝗀︎?
𝖢𝖺𝗎𝗌𝖾 𝖨︎ 𝖿︎𝖾𝖾𝗅︎ 𝗅︎𝗂𝗄︎𝖾 𝖨︎’𝗆︎ 𝗌𝗍𝗂𝗅︎𝗅︎ 𝗌𝖾𝖺𝗋𝖼︎𝗁︎𝗂𝗇︎𝗀︎ 𝖿︎𝗈𝗋 𝗆︎𝗒 𝗌𝗈𝗎𝗅︎ 𝖯︎𝖺𝗂𝗇︎’𝗌 𝗆︎𝗒 𝗈𝗇︎𝗅︎𝗒 𝗁︎𝗈𝗆︎𝖾 𝖨︎’𝗏︎𝖾 𝗅︎𝖾𝖺𝗋𝗇︎𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝖻︎𝖾 𝖺𝗅︎𝗈𝗇︎𝖾
Repost from N/a
بعضی آدمها از جنگ خسته نمیشن؛ از چیزی خسته میشن که بعد از جنگ، هنوز درونشون ادامه داره.
آدم میتونه با هزاران دشمن بجنگه، اما هیچ سلاحی برای جنگیدن با جای خالیِ یکنفر نداشته باشه. گاهی دلتنگی شبیه زخمه؛ نه اونقدر عمیقه که تو رو از پا بندازه، و نه اونقدر سطحیه که بتونی فراموشش کنی. فقط هر روز، با هر نفس، بهت یادآوری میکنه که هنوز اونجاست. فرمانده بودن یعنی همیشه بلد باشی بایستی؛ حتی وقتی درونت مدتهاست فرو ریخته. یعنی سربازها فقط قامتت رو ببینن، نه لرزش دستهات رو. یعنی وقتی همه منتظر سقوطت هستن، باز هم صاف بایستی. نه چون نمیترسی؛ چون نمیخوای ترست، ترس آدمهای پشت سرت بشه. اما هیچکس نمیپرسه کسی که همیشه پناه دیگرانه، وقتی خودش خسته میشه، کجا پناه میبره؟ شاید برای همین بود که میدویید. میدویید تا صدای ذهنش از صدای قلبش بلندتر بشه. میدویید تا دلتنگی فرصت حرف زدن پیدا نکنه. میدویید تا به خودش ثابت کنه هنوز چیزی تو وجودش باقی مونده که میتونه ادامه بده. اما آدم نمیتونه برای همیشه از چیزی که درونشه فرار کنه. هرچقدر هم دور بزنی، آخرش دوباره به همون نقطه برمیگردی. به همون جای خالی، اسم اون آدم. و شاید غمانگیزترین حقیقت این باشه که بعضی آدمها نمیخوان برگردن؛ فقط میخوان یکبار دیگه، همون چیزی رو احساس کنن که با اون آدم از دست دادن. فرمانده هنوز زنده بود. اما بین "زنده بودن" و "زندگی کردن"، گاهی به اندازهی یه دلتنگی فاصلهست. و اون مدتها بود که تو همین فاصله ایستاده بود؛ در حدی نبود که شبیه مردهها باشه و بتونه رها کنه. حتی اونقدر آروم هم نبود که بتونه ادامه بده. فقط ایستاده بود. درست مثل سربازی که دستور عقبنشینی رو هیچوقت نشنیده. میدونی؟ بعضی از آدمها شکست نمیخورن. اونها به قدری طولانی مقاومت میکنن که یه روز، یه جایی، می فهمن دیگه چیزی از خودشون برای نجات دادن باقی نمونده. و شاید تمام تراژدیِ فرمانده همین بود... اون بلد بود همه رو نجات بده، جز خودش!
