940
订阅者
+6024 小时
+717 天
+26930 天
帖子存档
948
اینجا خیلی حالم خیلی بد بود چون حال بابا بزرگم خوب نبود همون موقع بابابزرگم رو برده بودن بیمارستان ولی هیچکس چیزی بهم نگفته بود منم بیخبر تنها توی کافه برای خودم نشسته بودم به بدبختیام فکر میکردم
که یهو این کوچولو خیلی رندوم پرید روی میز و اومد رو پام نشست
صاحب کافه اومد با تعجب گفت پشمام
گفتم چی شد؟
گفت این اصلاً تو بغل کسی نمیره جز ما خیلی عجیبه که خودش اومده سمت تو
نمیدونم شاید فقط یه اتفاق ساده بود یا حس کرده بوده نمیدونم فقط زمانبندیش برام جالب و خاص بود انگار اومده بود کنارم که تنها نباشم
948
اره من مغرورم ولی هیچوقت از عذرخواهی نترسیدم به اشتباهم اعتراف کردم و در برابر هیچ لبخندی اخم نکردم مغرور بودن با عقده ای بودن خیلی متفاوته
948
من: بذار خودم ناخنامو با دندونام ریموو کنم مگه چقدر میتونه درد داشته باشه؟
(در این لحظه تحت فشار روانی بودم)
انگشتام الان :
ایلین جون لطفاً دیگه از این گوها نخور
948
اینجور موقع ها
اونقد آدم دل نازکی میشم مثلا اگه حتی دوستم ناراحت باشه میشینم و ساعتها واسش گریه میکنم💆🏻♀️
