~Yaz beni~
前往频道在 Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
显示更多未指定国家未指定类别
224
订阅者
无数据24 小时
+147 天
+1430 天
帖子存档
224
'پارت صد و سیزدهم'
زهرخندی زد :
-البته الان با خودت میگی پنج سال پیش که داشتی از خانوادهات محافظت میکردی ناراحتیم رو دیدی و خیلی خوب دووم آوردی..حق داری..در این باره نمیتونم چیزی بگم؛حق داری..پنج سال پیش اونقدر اذیتت کردن که..اونقدر ناراحتت کردن که..من..منم جزوشون بودم..من و خانوادهام خیلی اذیتت کردیم..من..من هیچکاری نکردم..جلوشون واینستادم..نتونستم ازت مراقبت کنم..هیچوقت خودم رو نمیبخشم..بابت تک تک کارهایی که کردم هیچوقت خودم رو نمیبخشم..این گناه انقدر سنگینه که..خیلی سنگینه..سالها گذشته اما از سنگینیش کم نشده..سنگینه..میدونی چرا با خدا قهر کردم؟چون زور بنده فقط به خداش میرسه..وقتی کسی رو نداشته باشی زورت فقط به خدا میرسه..حق با تو بود..وقتی خدا راه درست رو نشون میده اما بنده اصرار داره که مسیر اشتباه رو انتخاب کنه،خدا میتونه چیکار کنه؟..خدا به خاطر اشتباهاتم از من دست کشید..منو ندید..منم چون هیچ کسی رو نداشتم زورم به خدا رسید..گفتم پس منم دیگه تو رو نمیبینم..دیگه صدات رو نمیشنوم..خیلی مسخرهست نه؟انگار با خودم لج کردم!
نفسی عمیق کشید و صورتش لحظهای در هم کشیده شد؛ از غم بود یا از درد نمیدانم.
-اگه بخوای از اینجا برم،درک میکنم..اگه بگی برو،درک میکنم..اگه حضورم به جای اینکه دردت رو دوا کنه داره به دردت اضافه میکنه..بیشتر داری درد میکشی..یعنی اگه حضورم به جای اینکه زخمهات رو خوب کنه داره بهت بیشتر زخم میزنه..اذیتت میکنه..یعنی..من..یعنی اگه بخوای میر...
-نرو!
نفس در سینهاش حبس شد و نگاهم کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود و ناباورانه به من خیره شده بود. انگار نمیتوانست باور کند که این "نرو" از زبانِ من بیرون آمده است.
گمان میکرد این حسِ من، چیزی جز ترحم نیست. فکر میکرد دلم برایش میسوزد. درکِ عشقی که هنوز نسبت به او داشتم، برایش غیرقابلباور بود. حق داشت؛ خودِ من هم سالها این عشق را باور نکرده بودم. سالها به احساساتِ دروغینی مثل نفرت و خشم چنگ زده بودم تا به خودم ثابت کنم که دیگر عاشق نیستم و فراموشش کردهام. وقتی من اینقدر از عشقی که در سینهام بود فرار کردم و واقعیت را نپذیرفتم، او چگونه میتوانست باور کند؟ اگر من آن دفترها را نمیخواندم، حتماً همان نقابی را باور میکردم که او از جنس نفرت و خشم بر چهره داشت و از او میگذشتم؛ همان نقابی که میگفت من از اشتباهات گذشتهام پشیمان نیستم و نمیخواهم بخشیده شوم. همان نقابی که غرورم را زیر سوأل برد و من را رنجاند؛ همان نقابی که میخواست برای همیشه از او گذر کنم. او حق داشت فکر کند من حالا فقط به خاطر آن نوشتهها، دلم برایش میسوزد و میخواهم به او کمک کنم؛ آن هم بی هیچ عشقی. فقط از روی ترحم!
او همیشه من را آدمی فداکار میدید. فکر میکرد حضورش در زندگی من، تنها درد و رنج به همراه دارد؛ اما من چیزی نمیگفتم، سکوت میکردم تا شاید بتوانم او را از تاریکیهای تنهایی و سنگینیِ گناهانش نجات دهم.
نمیدانم در آن لحظه، دقیقاً در ذهنش چه میگذشت، اما یک چیز را با تمام وجود حس میکردم؛ او هم به اندازهی من، در میانِ تناقضها غرق بود. ما هر دو، در یک میدانِ جنگ بودیم؛ اما نه با دشمنان بلکه با احساساتِ عجیب و درهمتنیدهی خودمان.
او همیشه، پیش از آنکه چیزی بگویم، تمامِ آنچه را که در دلم میگذشت، از چشمانم میخواند. او آشفتگیها و ترسهای پنهانم را میدید؛ انگار به جای کلمات، مستقیم به روحم خیره میشد. او جز آرامش و حالِ خوب من چیزی نمیخواست و همین، من را بیش از پیش دلباختهی او میساخت!
@yaz_beni
224
'پارت صد و دوازدهم'
گمان میکنم هیچ کس در این دنیا، به اندازهی او عاشق و شیفتهی من نبود. او نیازی به کلام نداشت؛ در عمق نگاهش، رازی نهفته بود که تنها برای من فاش میشد. چشمانش تنها از من میگفتند؛ از دلتنگیهایِ پنهانش و آن عشق سوزانی که نسبت به من در سینه داشت.
روی مبل جا به جا شدم و خود را به او نزدیکتر کردم. دستم را آرام روی گونهاش گذاشتم. با انگشت شستم، آن قطره اشکِ سرد را پاک کردم؛ اشکی که گویی عصارهی تمامِ ناگفتهها و غمهایش بود. چشمهایش را بست و نفسی عمیق و لرزان کشید؛ میدانستم که همین کوچکترین تماسِ من، چگونه طوفان درونش را به آرامشی شکننده بدل میکند.
دستم را عقب کشیدم و چشمانش را به آرامی باز کرد. در نگاهِ هر دویمان، آمیزهای از عشق و اندوه موج میزد؛ آنقدر عمیق که کلمات را بی معنا میکرد. در سکوت سنگینِ بینمان، هر دو به سرنوشتی لعنت میفرستادیم که دست رد به سینهی خوشبختیمان میزد. سرنوشتی که گویی قلمش تنها روی واژههای رنج، حسرت و جدایی چرخیده بود.
نگاهم را از صورتش دزدیدم. نفسم را حبس کردم و بعد، آهسته بیرون دادم. سنگینی نگاهش را حس میکردم.
-خوشحالی؟
سرم را به طرفش چرخاندم و اخمی کردم :
-نفهمیدم.
غمی غریب در پس صدایش دفن بود :
-از اینکه اینجام خوشحالی؟از اینکه اومدم استانبول..از اینکه کنارتم خوشحالی؟
نگاهم را به سرعت دزدیدم. سکوت کردم. نمیتوانستم چیزی بگویم. از حضورش خوشحال بودم؛ اما این خوشحالی در وجودم با احساسات زیادی در جدال بود.
نمیتوانستم برچسب "خوشحالی" را به این آشفتگیِ بینام و نشان بزنم. من درگیر تضادهای بی پایان بودم.
-تو زندگیم جز خوشحالیت هیچی نمیخوام.میخوام خوشحال باشی.میخوام همیشه حالت خوب باشه.میخوام همیشه بخندی.میخوام اون لبخند قشنگت هیچوقت از صورتت پاک نشه.
نمیتوانستم نگاهش کنم. قلبم میسوخت. لب پایینم را گزیدم و نگاهم را به سقف دوختم؛ اشکهایم در لایههای چشمم میجنگیدند تا فرو نریزند.
-من هیچوقت نخواستم اذیتت کنم اما..اما نشد..انگار موفق نشدم..همش اذیتت کردم..یک سری حرفها رو آدم نمیتونه بزنه یعنی انگار نمیشه..نمیتونه جملهبندی کنه..من تو ذهنم خیلی حرفها هست..تو سرم..کاش میتونستم بهت بگم اما نمیشه..فقط میخوام یه چیزی رو بدونم..اگه از اینکه اینجام ناراحتی..اگه از اینکه هر روز داری منو میبینی اذیت میشی..نمیدونم یعنی اگه پشیمون شدی از کارهایی که کردی..یعنی اگه حس میکنی برگردی عقب هیچوقت نمیومدی فرودگاه یا..یا هیچوقت اون دفترها رو نمیخوندی..یعنی اگه فقط دلت برام میسوزه،بهم بگو..من به ترحم نیازی ندارم..برای من فقط حالِ خوب تو مهمه..منظورم اینه..یعنی اگه بخوای..یعنی..اگه بخوای من میرم از اینجا!
حس کردم قلبم یک تپش را جا انداخت؛ انگار زمان برای لحظهای ایستاد.
با شوک به سمتش برگشتم. زبانم بند آمده بود و کلمات در گلویم خشک شده بودند :
-می..میری؟
چشمانش، حقیقت تلخی را در خود داشت که توان مواجهه با آن را نداشتم.
لبخندی به تلخی یک زهر زد و چشمانش را حول صورتم چرخاند :
-از این لحظه به بعد رفتن انقدر سخته که..تو رو ول کردن و رفتن..تو رو هر روز ندیدن..صدات رو نشنیدن..انقدر سخته که..انگار قلبم رو در بیارن و بهم بگن زنده بمون..بگن نفس بکش..اما خب دووم میارم..یعنی کنار میام..اشکالی نداره..کافیه تو حالت خوب باشه..تو ناراحت نباشی!
نگاهش را دزدید. نفس عمیقی کشید؛ دستهایش را روی زانوهایش فشار داد. تلاش میکرد ذهنش را رام کند.
-تو امروز اصلاً حالت خوب نبود..من میفهمم..من میتونم ببینم..حس میکنم بهخاطر منه..میدونم..بهخاطر حضور منه..میترسی..بین پذیرفتن و نپذیرفتن من گیر کردی..به بابات فکر میکنی..به خانوادهی من فکر میکنی..به بدیهایی که در حقت شده..من اومدم و تعادلت رو بهم زدم..امروز وقتی پرستارها داشتن حرف میزدن شنیدم..شنیدم که لحظهی آخر نرفتی اتاق عمل و نخواستی دستیار باشی..من..من وقتی فهمیدم خیلی عصبانی شدم..از خودم خیلی عصبانی شدم..من زندگیت رو از این رو به اون رو کردم..از موقعی که اومدم اینجا داری اذیت میشی...
نگاهم کرد؛ یک نگاه پرمفهوم :
-النی!من دووم نمیارم ناراحتی تو رو ببینم.
@yaz_beni
224
'پارت صد و یازدهم'
چندین ثانیه بُهت زده نگاهم کرد :
-چرا؟
غم در صدایم خانه کرد :
-چون که میخوام بفهممت.میخوام درکت کنم.
در میان انبوه ترانهها، هر روح آهنگی را برمیگزید که پژواک سکوت درونش بود. هر کس به ترانهای خاص دل میسپرد، گویی همان آهنگ، زبانِ ناگفتههای درونش بود. ترانهها دریچهای بودند به اعماقِ روح آدمها؛ از آن طریق میشد احوال درونیشان را خواند. آدمها نمیتوانستند همیشه احساسات درونیشان را فریاد بزنند؛ نمیتوانستند آنچه که واقعاً درونشان میگذشت را به زبان بیاورند؛ پس به سراغ ترانهها میرفتند.
وقتی حرفها در گلو خفه میشدند و کلمات از بیانِ تمامِ آنچه در دل و ذهن میگذشت عاجز میماندند، آدمها به ترانهها پناه میبردند.
ترانهها مرهمی بودند بر زخمهای ناگفته، یا شاید خودِ آن زخمها را در میان مصرعهایشان پنهان میکردند!
چهرهاش غمگین شده بود و سری تکان داد.
تلفن همراهش را به دست گرفت و پس از گذر چند ثانیه آهنگی پلی کرد :
[Sen eskiden güzel bakardın gözlerime
Sen eskiden anardın beni kurduğun her cümlede
Şimdi içi boş bir rüya bıraktın ellerime
Kaçamadım kurtulamadım
Hayalin her zaman peşimde]
[تو قبلاً زیبا (با مهربانی) به چشمانم نگاه میکردی
تو قبلاً در هر جملهای که میگفتی از من یاد میکردی
حالا فقط یک رؤیای توخالی در دستانم گذاشتهای
نتوانستم فرار کنم، نتوانستم نجات پیدا کنم
خیالت همیشه دنبال من است]
[Sesini duymaya ihtiyacım var
Bu deli hasrete itirazım var
Sesini duymaya ihtiyacım var
Bu deli hasrete itirazım var]
[نیاز دارم صدایت را بشنوم
به این دلتنگیِ دیوانهوار اعتراض دارم
نیاز دارم صدایت را بشنوم
به این دلتنگیِ دیوانهوار اعتراض دارم]
[Sen beni severdin eskiden
Sen beni duyardın eskiden
Şimdi sağır bi' kalp yağan bir aşk
Deniz gibi tam üstümde
Ben tek sağ kalan
Solumda var şarapnel]
[تو قبلاً مرا دوست داشتی
تو قبلاً صدایم را میشنیدی (حرفم را میفهمیدی)
اما حالا، قلبی ناشنوا و عشقی که همچون باران میبارد
مثل دریا درست بالای سرم سنگینی میکند
من تنها بازماندهام
در سمت چپم (قلبم) ترکش است]
تمام مدتی که آهنگ پخش میشد، دستهایش را مشت کرده بود و به نقطهای نامعلوم خیره بود. رگ گردنش متورم شده بود و گمان میکردم برای آنکه اشک نریزد، مقاومت میکرد. میتوانستم احساس کنم که با بند بند وجودش درد میکشد. این پنج سال برای او آسان نگذشته بود. هر چقدر هم از او خشمگین بودم، میدانستم که او نیز همانند من در این پنج سال متحمل دردهای سنگین و تیزی بود. من خانوادهام را داشتم اما او حتی خانوادهای نداشت. او پنج سال در تنهایی مطلق زندگی کرد.
تمامی مصرعها را حفظ کرده بودم و کلماتش در سرم میچرخید. غمی چند صد تُنی روی ماهیچهی قلبم سنگینی میکرد.
قطره اشکی که بر گونهام لغزیده بود را پس زدم و با چشمانی که اشک در آنها حلقه زده بود، به چهرهاش نگاه کردم.
این مصرع در ذهنم پژواک میشد :
"Sen beni severdin eskiden"
"تو قبلاً مرا دوست داشتی"
او را غمگین اما عاشقانه نگاه کردم و صدایم لرزید :
-قبلاً دوستت داشتم؟..قبلاً؟..من هیچوقت از دوست داشتنت دست نکشیدم که!
در لحظه با تعجب سرش را به طرفم چرخاند.
بُهت زده نگاهم کرد و پس از چند ثانیه قطره اشکی بر گونهاش لغزید. مقاومتش را شکسته بودم. حرفم، مقاومتش را شکست و نتوانست دیگر با اشکش مقابله کند.
سکوت بر لبانش مهر شده بود و چیزی نمیگفت.
چشمهایم را حول صورتش چرخاندم و لبخند تلخی زدم :
-خیلی دلت برام تنگ میشد؟
اشک در چشمانش حلقه زده بود و آن چنان عمیق و عاشقانه نگاهم میکرد که گویی من ارزشمندترین و زیباترین مخلوق این جهان بودم :
-نمیتونم برای توصیف دلتنگیم برای تو کلمهای پیدا کنم.
نفسی عمیق کشید و تک تک جزئیات صورتم را از نظر گذراند؛ نگاهش چندین ثانیه روی موهایم ثابت ماند و سپس چشمهایش را به چشمهایم قفل کرد :
-یه دلتنگی دیوانهوار..یه دلتنگی تمومنشدنی..من..من تو هر ثانیه از زندگیم دلم برات تنگ میشه..حتی وقتی نزدیکمی،دلم برات تنگ میشه..حتی وقتی کنارم نشستی،بازم دلم برات تنگ میشه!
@yaz_beni
224
'پارت صد و دهم'
کتم را از رختآویز کمدِ کنار در آویزان کرد و به سمت آشپزخانه رفت.
در قابلمهای را برداشت و مشغول چک کردن غذا شد :
-آها؛در مورد ماشین پرسیدی.میخواستم ماشین اجاره کنم ولی امروز یکی از دوستام از ازمیر زنگ زد؛میخواد بیاد استانبول کار داره.قراره ماشینم رو برام بیاره.اون روزی که برگشتم ازمیر با ماشینم یه تصادف کوچیک کردم.چیز؛همون شبی که تو اومده بودی ازمیر،ظهرش یه تصادف کوچیک کردم ماشینم رو گذاشتم تعمیرگاه.چون دوباره اومدم استانبول ماشینم موند تعمیرگاه فرصت نکردم برم بگیرمش.دیگه این دوستم لطف کرد بهم،قراره با ماشین من بیاد استانبول تا به دستم برسونتش.
به سمت آشپزخانه قدم برداشتم و اخمی کردم؛ سعی کردم خونسرد و بیخیال به نظر برسم :
-چیز.دوستت مَرده؟
در کنارش، پشت گاز صفحهای ایستادم.
روی گاز، سه قابلمه قرار داشت و بوی خوب غذا کل فضای آشپزخانه را به خود اختصاص داده بود. یک آن، توجهام به دو شیشهی مشروبی که روی کانتر کنار سینک قرار داشت، جلب شد و قلبم تیر کشید.
نگاهم کرد و لبخند عمیقی زد :
-آره النی؛مَرده.
در قابلمه را گذاشت و به من نگاه کرد. فاصلهی میانمان چهار، پنج قدم بیشتر نبود.
-در اصل دوستم همین تعمیرکاریه که ماشینم رو درست کرد.پارسال،پسرش مریض شد آوردتش بیمارستان ما.سنگ کیسه صفرا داشت،باید جراحی میشد.من متوجه شدم که زیاد وضع مالیه خوبی نداره و به خاطر همین موضوع میخواد پسرش رو از بیمارستان ببره و جراحیش رو عقب بندازه.بچه خیلی درد داشت.دوازده سالش بود.اجازه ندادم پسرش رو ببره.گفتم هزینهی جراحی رو من میدم.دیگه از اون موقع همش فکر میکنه مدیونه منه.همش بهش میگم کار خاصی نکردم،بزرگش نکن اما گوش نمیده.خودش امروز بهم زنگ زد،گفت میام استانبول تا ماشینت رو برات بیارم.
لبخند عمیقی زدم و به چهرهی تماشاییاش خیره شدم. من را هر بار بیشتر از قبل شیفته و حیران خود میساخت. بر عشقی که داشتم، می افزود. مقاومت را برایم سختتر میکرد.
پس از مکث طولانی و نگاههای عمیقی که در سکوت، بینمان رد و بدل شد به قابلمهای که روی گاز بود، نگاه کردم :
-این همون غذاییه که گفتی استاد فیرات دوست داره؟چیز.کارنی یاک.
خندید و چشمهایش را حول صورتم چرخاند :
-کارنی یاک نه؛کارنی یاریک.
خاطرات گذشته برایم زنده شد و لبخندی تلخ زدم :
-آها چیز من اسمش رو قبلاً نشنیده بودم.قبل از اینکه تو بهم بگی استاد فیرات این غذا رو دوست داره،اصلاً نمیدونستم همچین غذایی وجود داره.اسمش خیلی عجیبه.
لبخندی محبتآمیز زد و لحنش آرام بود :
-میدونی چرا بهش میگن کارنی یاریک(شکم پاره)؟چون شکلش شبیه شکمیه که باز شده بعدم داخلش رو پر کردن.بادمجان،گوشت چرخ کرده،پیاز و سیز،فلفل دلمهای،جعفری و رب گوجه فرنگی مواد اولیهشه.بادمجان رو باز میکنی و با این مواد داخلش رو پر میکنی.
لبخندی زدم :
-چه جالب.چیز.اما من که گوشت نمیخورم.گفتی داخلش گوشت داره.نمیتونم این غذارو بخورم.
-میدونم.
در قابلمهی دیگری را برداشت :
-اینو برای تو درست کردم.کارنی یاریک گیاهی.گوشت نداره.قارچ،سویا و عدس داره.
کارهایش، سبب میشد عشق در تک تک سلولهایم جوش و خروش کند.
لبخندی شیطنتآمیز زدم و بعد از مکثی کوتاه گفتم :
-آشپزیت خوبه؟یه وقت من و استاد فیرات مسموم نشیم.
خندید. وقتی میخندید، تلخیِ دنیا از یادم میرفت. وقتی میخندید، دنیا روشن میشد. تمام غمهایم، در میان طنینِ خندهاش، محو میشدند.
-نترس.مسموم نمیشی.من چندین ساله آشپزی میکنم.هر کی غذام رو خورده تعریف کرده.
ابروهایم را با تعجب بالا انداختم و با غیظ گفتم :
-هر کی؟کی مثلاً؟مثلاً همون دوستهای معمولیه دانشگاهت؟زهرا،نسرین،لیلا؟برای اونا غذا درست میکردی؟
لبخندی زد :
-نه...
لبخندش به آرامی محو شد و نگاهش را از من دزدید و به گاز دوخت :
-منظورم به خانوادهام بود.
خانواده برای او یک زخم عمیق و دردآگین بود.
دستی به موهایم کشیدم و با قدمهای آرام به سمت مبل سه نفرهی سالن رفتم و نشستم :
-مطمئنی استاد فیرات میاد؟
دستهایش را زیر شیرِ سینک گرفت و در حالی که میشست، گفت :
-آره؛گفت میام.راستش خیلی عجیب بود.همین که دعوتش کردم،قبول کرد.من فکر میکردم قبول نمیکنه و مجبور میشم خیلی بهش اصرار کنم.
دستهایش را با حولهای خشک کرد و با اندکی فاصله از من، روی مبل نشست.
-احتمالاً دعوتت رو قبول کرد تا بیاد اینجا دمار از روزگارمون دربیاره.
-احتمالاً.
سکوت در میانمان حکمفرما شد. سکوتی که در آن نگاههای عمیق و سنگینی رد و بدل میشد.
به تلفن همراهش که روی میز جلوی مبل بود، نگاهی کردم و چیزی ذهنم را آزار داد و طاقتم را طاق کرد :
-اوروچ!
نگاهم کرد؛ نگاهی عمیق و پرمفهوم.
-گفته بودی تو این پنج سال چندتا آهنگ بود که همش بهشون گوش میدادی..دیشب یکیش رو گوش دادم..دوست دارم یکی دیگش رو الان گوش بدم!
@yaz_beni
224
'پارت صد و نهم'
به داخل خانه قدم برداشتم و نگاهم را موشکافانه حول محیط اطراف چرخاندم. فضا حدود هشتاد متر به نظر میرسید. وسایل زیادی نداشت. در مرکز خانه، مبلهایی به رنگ سبز تیره دور هم چیده شده بودند. آشپزخانه در ضلع شرقی بود و میز ناهارخوریِ چهار نفره ای در ورودی آن قرار داشت. در ضلع غربی، یک تلویزیونِ صفحهتخت روی کنسولی کوتاه قرار داشت. چیزی که بیش از همه توجهام را جلب میکرد، پلههای چوبیِ قهوهای رنگ بود که دقیقاً در مرکز خانه، میان نشیمن و آشپزخانه قرار داشت. پلههایی که به طبقهی بالا منتهی میشدند.
بوی غذایی که در فضا پیچیده بود، حسِ آشنا و خوبی به من میداد؛ بویی که نشان میداد اینجا فقط یک سرپناه نیست، بلکه خانهای است که در آن زندگی جریان دارد.
بیاختیار به یاد خانهی ازمیرش افتادم؛ به یاد آن خانهی سرد و بیروح. خانهای که انگار تنها برای گذراندن شبها ساخته شده بود. اینجا اما، ذرهای به آن خانهی تاریک شباهت نداشت. در ازمیر، دیوارها گویی از غریبیِ اوروچ حرف میزدند؛ وسایل خانه بویِ موقتی بودن میداد و سکوت محیط، رنگِ دلتنگی داشت. اما اینجا واقعاً خانه بود؛ محیطی امن بود. انگار هر گوشهاش برایِ ماندن طراحی شده بود، نه برای فرار کردن.
-راستش من هنوز نفهمیدم.تو خیلی زود رسیدی.یعنی هر طور حساب میکنم میبینم نمیشه بیست دقیقهای رسیده باشی اینجا.نمیدونم شایدم اشتباه میکنم.
با غیظ نگاهش کردم و جوابی ندادم.
لبخند شیطنتآمیزی زد :
-یک دقیقه یک دقیقه.نکنه تو خودت آدرس خونهام رو داشتی؟
برای لحظات کوتاهی دستپاچه شدم اما تمام تلاشم را کردم تا خونسرد به نظر برسم.
چشم غره ای رفتم :
-آره تعقیبت کرده بودم؛نه که داشتم از کنجکاوی میمردم که کجا زندگی میکنی.کل دغدغهام شده بود پیدا کردن آدرس خونهات.مالاکاس!مگه من مثل توئم؟دائم تو زندگیم سرک میکشی.آدرس خونهات رو نداشتم.چطوری میخواستم داشته باشم؟استاد فیرات هم که آدرس اینجا رو نداشت.از کی میگرفتم؟دارم میگم به اینجا نزدیک بودم دیگه.یه کاری داشتم.وقتی لوکیشن رو فرستادی،کارم تموم شد اومدم.
سرش را پایین انداخت و خندید :
-باشه.عصبانی نشو.
اخمی کردم و باری دیگر چشمهایم را حول محیط اطراف چرخاندم :
-چیز.اینجا رو اجاره کردی؟
سری تکان داد :
-آره.زیاد دنبال خونه نگشتم.برام فرقی نداشت چه شکلی باشه.یعنی وقتی نداشتم بخوام برای خونه پیدا کردن تلف کنم.فقط برام مهم بود که به بیمارستان نزدیک باشه.اینجا رو با وسایلش اجاره کردم.فقط چندتا چیز مثل تخت و کمد رو خودم خریدم.
جعبهی هدیه استاد فیرات و تلفن همراهم را بر روی میز عسلی گذاشتم.
در حالی که کت چرمم را از تنم در می آوردم، گفتم :
-ماشین چی؟میخوای ماشین اجاره کنی؟
جوابم را نداد. انگار سوألم را نشنیده بود. آب دهانش را قورت داد و باری دیگر محو تماشای من شد. چشمهایش روی ترقوهام، سر شانههایم و بازویم حرکت میکرد و مغلوبِ عشق شده بود.
با نگاههای نافذش، خون را در رگهایم می جوشاند.
کت چرمم را بالا گرفتم و نگاهم را دزدیدم :
-چیز.اینو کجا بذارم؟
به خودش آمد و نفسی صدا دار کشید.
کتم را از دستم گرفت :
-بده به من.آویزونش میکنم.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هشتم'
لبخند محبتآمیزی زد :
-بگو ببینم کارات چطور پیش میره؟همهچیز خوبه؟تو بیمارستان مشکلی که پیش نیومده؟کسی که مزاحمت نشده؟کسی که ناراحتت نکرده؟همه چیز مرتبه؟
-آروم باش بابا.یه نفس بکش بین حرفهات.نگران نباش.همه چیز مرتبه.هیچ مشکلی نیست.
اخمی کرد و با دقت چشمهایش را حول صفحه نمایش گوشیاش چرخاند :
-تو بیرونی؟تو ماشینی؟کجایی؟
در لحظه سرم را به سمت راست، یعنی خانهی اوروچ چرخاندم و آب دهانی قورت دادم.
-چیز.جلوی خونهی نیلوفرم.همین که میخواستم پیاده بشم برم داخل تو زنگ زدی.
-واقعاً؟خب من پشت خط میمونم،تو برو داخل.یکمم با نیلوفر و علی حرف بزنم.دلم براشون تنگ شد.در واقع دلم برای تخته نرد بازی کردن با علی تنگ شده.
دستپاچه شدم :
-چیز بابا.نمیشه.نمیتونی با نیلوفر و علی حرف بزنی.چون چیز.نیلوفر مریض شده حالش خوب نیست.علی هم بیمارستانه خونه نیست.منم اومدم که پیش نیلوفر بمونم.چون چیزه.چون مریضه حواسم بهش باشه.چون علی خونه نیست گفتم تنها نمونه.
-ای بابا.باشه پس برو.من قطع میکنم.زودتر برو پیش نیلوفر.بهش سلام منو برسون.مراقب خودت باش یکی یدونهام.خیلی میبوسمت.
-تو هم مراقب خودت باش عزیزدلم.میبوسمت.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و چنگی به موهایم زدم.
از دروغ و پنهانکاری بیزار بودم؛ اما این روزها انگار مجبور بودم برای گذار از موقعیتها به آنها متوسل شوم.
از ماشین پیاده شدم و نگاهی به دیوارهای کوتاه خانهی اوروچ انداختم. درِ سفید و کوچکی که از قبل نیمهباز بود، راه را به داخل نشان میداد. حیاطِ کوچک و باغچهی دنجی داشت. از میان حیاط گذشتم و مستقیم به سمت درِ اصلی رفتم. یک گلدان نسبتاً بزرگ، درست کنار در خودنمایی میکرد. مقابل درِ چوبیِ قهوهای رنگ خانهاش ایستادم؛ دستم را بالا بردم و زنگِ کنار در را زدم.
پس از گذر چند ثانیه در را باز کرد.
با دیدن من لبخندی عمیق زد و نامم را با لحنی خاص و عاشقانه صدا زد :
-النی!
وقتی نامم را اینگونه صدا میزد، تمامِ رشتههای افکارم از هم میگسیخت. انگار برای لحظهای، عقل از سرم میپرید و فقط در صدایش غرق میشدم.
نگاههای نافذش به بررسی من میپرداختند. سر تا پایم را از نظر گذراند. چشمهایش با شیفتگی نگاهم میکردند.
چشمهای من نیز محو تماشای او بودند. همانند اکثر اوقات، سیاهپوش بود. آستین بلند گشاد و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود. چهرهاش از خوشحالی میدرخشید.
اخمی کرد :
-یک دقیقه.تو خیلی زود نرسیدی؟یعنی چیز.من رفتم خرید بعد که اومدم خونه سریع مشغول غذا درست کردن شدم،اصلاً حواسم نبود که لوکیشن رو برای تو و استاد فیرات نفرستادم.یهو یادم اومد.فکر کنم بیست دقیقهی پیش براتون لوکیشن فرستادم.
دستپاچه شدم و نگاهم را دزدیدم.
آنقدر درگیر آشفتگیِ ذهنم بودم که فراموش کردم اوروچ قرار است لوکیشن خانهاش را بفرستد. در واقع به نتیجهی کارم فکر نکردم و مسیر را نه با لوکیشنی که او بیست دقیقهی پیش فرستاده بود، بلکه از طریق همان لایو لوکیشنی پیدا کردم که دیشب نیکو در سیستمش ثبت و ذخیره کرده بود.
-چیز.من بیرون بودم یعنی.بعد نزدیک بودم چیز به اینجا.به اینجا نزدیک بودم.یه کاری داشتم دیگه زود رسیدم یعنی زیاد به ترافیک نخوردم.
ابروهایش را بالا انداخت و طوری نگاهم کرد که انگار از جوابم قانع نشده است.
با غیظ نگاهش کردم :
-الان ناراحتی زود رسیدم؟میخوای برم نیم ساعت دیگه بیام؟جلوی در وایستادی نمیذاری بیام داخل.
لبخند زد و فوراً از چارچوب در فاصله گرفت و کنار رفت :
-استغفرالله خانم دکتر.بفرمایید.
چشم غره ای رفتم و وارد خانه شدم.
کنار در، کمدِ ایستادهی باریکی بود که هم رختآویز داشت و هم جاکفشی. خم شد، درِ پایینی کمد را باز کرد و دمپایی روفرشی را جلوی پایم گذاشت. کتانیهای سفیدم را درآوردم و دمپایی را پوشیدم.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هفتم'
در فکر فرو رفت و چهرهاش مضطرب شد :
-میدونی دقیقاً چه تاریخی برمیگردن؟
-فکر کنم دو هفتهی دیگه برمیگردن.صبر کن.
تلفن همراهم را از روی میز آرایشم برداشتم :
-نیکو!مامان و بابام دقیقاً چه تاریخی برمیگردن؟
-امروز نوزدهم نیسانه.عادل و اسمه ششم نیسان پرواز داشتن و از ترکیه رفتن.طبق برنامهی سی روزهی اسمه باید پنجم ماییس به ترکیه برگردن.یعنی اگر تغییری در برنامهی اسمه ایجاد نشه هفده روز دیگه برمیگردن.
فادیمه سری تکان داد و چیزی زیر لب زمزمه کرد که متوجه نشدم.
ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-چی شد فادیمه؟مثل اینکه خیلی دلت برای داداش و زن داداشت تنگ شده.داری روزشماری میکنی تا برگردن.
لبخندی زد :
-دقیقاً؛دلم برای داداش و زن داداشم خیلی تنگ شده.بی صبرانه منتظرم برگردن.بین خودمون بمونه دلم برای اسمه بیشتر از داداشم تنگ شده.یا نه صبر کن.در اصل دلم برای خواهرشوهر بازی تنگ شده.
خندیدم اما خندهای تصنعی. احساس آشفتگی میکردم. پس از شنیدن حرفِ نیکو، مضطرب شده بودم. میترسیدم. ترسی که نمیتوانستم به هیچ طریقی آن را ساکت کنم. ترس از رویارویی پدرم و اوروچ!
-من دیگه برم النی.برم آماده بشم.مراقب خودت باش.
چند قدمی به بیرون از اتاقم برداشت؛ یک آن سرش گیج رفت، تعادلش به هم خورد و فوراً دستش را به دیوار تکیه داد.
به محض اینکه تعادلش به هم خورد، به طرفش خیز برداشتم :
-فادیمه!چی شد؟خوبی؟
پلکهایش را چند باری روی هم فشرد و نفس عمیقی کشید :
-خوبم.خوبم؛نترس.یه لحظه سرم گیج رفت.
اخمی کردم :
-فادیمه!تو چرا نمیای بیمارستان؟من که بهت گفتم تو یه چیزیت هست.باید آزمایش بدی.
-باز داره دکتر بازی درمیاره.خوبم بابا.یه لحظه سرم گیج رفت.تو تا حالا نشده سرت گیج بره؟بزرگش نکن.تازه اون ویتامینهایی که گفته بودی هم دارم میخورم.حالم خوبه.
با نگرانی به چهرهاش خیره بودم.
-برو.من خوبم.برو به قرار شامت دیر میرسی.همکارات رو منتظر نذار.منم برم آماده بشم.
-
ماشین را مقابل خانهی اوروچ نگه داشتم و از پشت شیشه، نمای ساختمان را برانداز کردم. یک خانهی دوبلکس بود؛ ساختمانی با طراحی مدرن و ساده که ظاهر بسیار مرتب و یکدست داشت. نه مثل خانههای قدیمیِ این محله بود و نه مثل ویلاهای لوکس و پر زرق و برق. دو طبقه روی هم بودند که با یک ساختار یکپارچه به هم متصل شده بودند. در طبقهی بالا، یک بالکن با نردههای ساده داشت که بخشی از نمای اصلی خانه را تشکیل میداد.
ماشین را خاموش کردم و جعبهی هدیهی استاد فیرات و تلفن همراهم را گرفتم؛ درست لحظهای که میخواستم در ماشین را باز کنم، تلفنم زنگ خورد.
آب دهانی قورت دادم و چند ثانیه به صفحه نمایش گوشیام خیره شدم. پدرم در حال برقراری تماس تصویری بود. خودم را روی صندلی ماشین جا به جا کردم و تلفن را جواب دادم.
گوشیام را مقابل صورتم گرفتم و لبخندی زدم :
-بابا!
-دخترم!خوبی؟دلم خیلی برات تنگ شده.
-خوبم بابا.تو چطوری؟خوبی؟منم خیلی دلم برات تنگ شده.
-من دیگه طاقت ندارم.مامانت رو اینجا ول میکنم،میام پیش تو.
خندیدم :
-دیگه چی؟همین مونده بود مامانم رو تو شهر غریب ول کنی.
-فکر کردی به من نیازی داره؟از پس خودش برمیاد.بذار برات یه چیزی تعریف کنم.ما هتلمون رو عوض کردیم؛این هتل جدیدمون از محل فیلمبرداری یکم دوره.با اسمه رفتیم ماشین اجاره کنیم،بهمون گفتن ماشین نداریم.در حالی که کل نمایشگاه پر از ماشین بود.میدونی دیگه؛انگلیسیها خیلی نژادپرستن.فهمیدن ما ترکیم،نخواستن بهمون ماشین بدن.من گفتم اینجا کلی ماشین هست.طرف با یه لحن خیلی بدی گفت هست که هست ولی برای شما نیست برید بیرون.تا من خواستم جوابش رو بدم اسمه با سر رفت تو صورتش!داد زد گفت شما انگلیسیها فکر کردین کی هستین که با ما اینطوری برخورد میکنین.آخه چندبار تو هتل هم به خاطر اینکه ترکیم باهامون خوب برخورد نکردن اسمه خیلی عصبی شده بود.
قهقهه زدم :
-چی؟واقعاً؟مرده رو کتک زد؟بعدش چی شد؟
-پس چی فکر کردی؟مامانِ تو دیوونهست.طرف گفت ازتون شکایت میکنم.اسمه گفت آره،همین الان زنگ بزن پلیس تا من یه ماشین سالم تو این نمایشگاهت نذارم!باورت نمیشه،از اسمه ترسیده بودن.ازمون عذرخواهی کردن.بهمون ماشین هم دادن.
لبخندی زدم :
-بابا تو واقعاً به خاطر حضور مامان تو زندگیت خیلی خوش شانسی.مامانِ من یدونهست.
ابروهایش را بالا انداخت و خندید :
-آره؛خیلی خوش شانسم.خبر نداری چقدر منو کتک میزنه.
شانههایم را بالا انداختم :
-حتماً یه کار اشتباهی میکنی که کتک میخوری.
-ببین ببین.چطوری پشت مامانش در میاد.تو دخترِ بابا بودی؛مثل اینکه یادت رفته.
-بستگی به شرایط داره.یه جاهایی دخترِ بابا میشم،یه جاهایی دخترِ مامان.
@yaz_beni
224
'پارت صد و ششم'
عشق من را تا لبهی پرتگاه میبرد.
چقدر بردباری در برابر عشق سخت بود!
بیهدف به سمت چپم نگاه کردم.
از نگاه کردن به صورتش خودداری میکردم :
-شنیدی چی گفتم؟به نظرت کراوات هدیهی خوبیه؟
مکث کرد.
-شنیدم..آره؛استاد فیرات کلکسیون کراوات داره..کراوات برای استاد فیرات هدیهی خوبیه..خوشش میاد.
دستی به موهایم کشیدم و به صورتش نگاه کردم :
-باشه پس.بعد از اینکه کارم تموم شد میرم برای استاد فیرات کراوات میخرم.
سری تکان داد :
-باشه.منم بعد از اینکه کارم تموم شد میرم خرید.تو خونه زیاد چیزی برای خوردن ندارم.باید مواد اولیه کارنی یاریک رو بخرم.
از پشت میز بلند شدم :
-پس میبینمت.
از پشت میز بلند شد :
-چیز.النی!من گوشیم شارژ نداشت.گذاشتم شارژ بشه.بعداً برات لوکیشن خونهام رو میفرستم.
با غیظ نگاهش کردم :
-آها؛یعنی شمارهی جدیدم رو داری؟البته؛چه سوال مسخرهای دارم میپرسم.کسی که آدرس خونهام رو داشت و از تک تک لحظات زندگیم با خبر بود مگه میشه شمارهام رو نداشته باشه؟
باز هم تحت تأثیر خشمی که در وجودم نهفته بود، قرار گرفتم :
-اصلاً تو چرا شمارهی منو داشتی؟که چی بشه؟انگار به من زنگ میزدی.انگار به من پیام میدادی.انگار با هم در ارتباط بودیم.شمارهی من به چه دردت میخورد؟
غم، تک تک جزئیات چهرهاش را رنگآمیزی کرد و لبخندی تلخ زد :
-یکبار بهت زنگ زدم.فقط یکبار.اون شب تو حال خودم نبودم؛وگرنه زنگ نمیزدم.اون شب دست خودم نبود.زنگ زدم تا صدات رو بشنوم.تک تک چیزهایی که گفتی رو یادمه.گفته بودی الو.چون من ساکت بودم و چیزی نمیگفتم دوباره گفتی الو.گفتی صدای منو میشنوین؛بفرمایید با کی کار دارین.بعدم قطع کردی.
قلبم، تپیدن را فراموش کرد و غمی سنگین در وجودم جان گرفت.
به خاطر کارم، بارها با شمارههای ناشناس روبهرو شده بودم اما هیچکدام مثل آن شب نبود. آن شب را خوب به خاطر دارم. آن شب با اولین زنگ لرزهای به قلبم افتاد. صدایی نمیآمد. اضطرابی عجیب در وجودم جوش و خروش کرده بود؛ اضطرابی بیدلیل که حالا میدانم ریشهاش کجاست. آن شب، پشت آن خط، کسی بود که تمام وجودم مشتاق شنیدنِ صدایش بود. کسی که دلتنگ شنیدنِ صدایش بودم. احساسات، فراتر از منطق بودند. قلبم آن شب، بی آنکه صدای معشوقش را بشنود، حضور او را حس کرده بود.
اشک در چشمانم حلقه زد و چنگی به روپوشم زدم. با قدمهای بلند و سریع از کافهتریا بیرون رفتم.
-
مقابل میز آرایش اتاقم ایستادم و نگاهی به خودم در آینه انداختم. کت چرم قهوهای سوختهام را بالای تاپ کرم رنگ جذبم پوشیدم و موهایم را روی شانههایم ریختم. شلوار جین سفید و گشادی با فاق بلند پوشیده بودم. کمربند چرمی قهوهای تیرهای که بسته بودم دقیقاً با رنگ کتم هماهنگ بود و انگار همه چیز را به هم پیوند میداد.
فادیمه خمیازهای کشید و وارد اتاقم شد :
-النی!
-فادیمه!بیدار شدی.من سروصدا کردم؟
-نه عزیزم.سروصدا نکردی.خودم بیدار شدم.ساعت پنج که از شرکت برگشتم خیلی خسته بودم.نفهمیدم اصلاً چطوری خوابم برد.معمولاً این ساعت نمیخوابیدم.تو کجا داری میری؟
نگاهم را دزدیدم :
-من چیز.من دارم میرم چیز...
لبخندی مرموزانه زد :
-چی شد؟داری فکر میکنی چه دروغی بگی؟
کاملاً ساختگی خندیدم :
-چی؟دروغ؟نه بابا.چرا باید دروغ بگم؟من با چندتا از همکارام دارم شام میرم بیرون.چیز.استاد فیرات هم هست.
سری تکان داد :
-آها؛به استاد فیرات سلام برسون.راستی!دیشب با برکای خوش گذشت؟
تک تک اتفاقات دیشب را به یاد آوردم و لبخند بی رمقی زدم :
-آره.خوب بود.
-منم میخوام برم خونهی مارال.شب رو پیشش میمونم.برگشتی خونه دیدی نیستم نگران نشو.
سری تکان دادم :
-باشه.خوش بگذره.
لبخندی زد و از اتاقم بیرون رفت.
پس از گذر چند دقیقه دوباره وارد اتاقم شد و اخمی از سر کنجکاوی کرد :
-راستی!ماشین اسمه کجاست؟تو پارکینگ ندیدمش.
-چیز.من امروز با ماشین مامانم رفتم بیمارستان.ماشینش الان تو پارکینگ بیمارستانه.
-چرا؟برای چی با ماشین خودت نرفتی؟
-چیز.من ماشینم یه ایرادی داشت.گذاشتمش تعمیرگاه بعد با ماشینِ مامانم رفتم بیمارستان.ماشینم درست شد با ماشین خودم اومدم خونه؛بعد دیگه ماشین مامان موند بیمارستان.حالا بعداً چیز میکنم.یه روز با تاکسی میرم بیمارستان،ماشین مامان رو میارم خونه.
همچنان اخمی بر پیشانی داشت :
-احساس میکنم تو یکم عجیب و غریب شدی ولی باشه.
مکث کوتاهی کرد :
-گفتم اسمه یادم افتاد.با داداشم اینا امروز صحبت کردی؟خبری داری ازشون؟
-آره؛امروز صبح با مامانم صحبت کردم.سر ضبط بود.بابام پیشش نبود.
@yaz_beni
224
'پارت صد و پنجم'
آب دهانی قورت دادم و فوراً نگاهم را دزدیدم.
بیسبب به محیط اطراف نگاه کردم و دمای بدنم بالا رفت. دستم را روی گردنم فشردم و نفس نسبتاً عمیقی کشیدم.
لبخندی زد :
-من زیاد اون روزها رو یادم نمیاد.بالاخره خیلی ازش گذشته.اما خب آره؛مرجان اولین دوست دخترم بود.بابای مرجان قاضی بود.مرجان در اصل استانبول به دنیا اومده؛اینجا بزرگ شده.به خاطر کار باباش برای زندگی اومده بودن ترابزون.توی کلاس ما کسی جز من و مرجان دوست نداشت دکتر بشه.اکثر اوقات با هم درس میخوندیم.هدفمون مشترک بود برای همین با هم صمیمی شده بودیم.تا اینکه یه روز اومد گفت قراره با خانوادهاش مهاجرت کنه آلمان.بعد از اینکه از ترکیه رفت ارتباطمون قطع شد.
از تمامی حرفهایش تنها یک چیز شنیدم؛ "اولین دوست دخترم".
با غیظ چند ثانیه نگاهش کردم :
-پس اولین دوست دخترت بود.اولین.اولیش.یعنی بعد از مرجان هم یه چند نفر دیگه بودن.دومین دوست دختر.سومین دوست دختر.چهارمین دوست دختر.اون اسمهایی که تازه گفتی الکی نبودن؛شوخی نکردی.
چندین ثانیه با لبخندی عمیق به چهرهام خیره شد :
-نه؛واقعاً شوخی کردم.بعد از مرجان،تو دانشکده با چند تا دختر آشنا شدم اما در حد دوست.دوستِ کاملاً معمولی.اونطوری که من و تو دوست بودیم،نه!خیلی معمولی باهاشون دوست بودم.
"اونطوری که من و تو دوست بودیم،نه!" ؛ این حرف را با لحنی شیطنتآمیز و یا شاید طعنهآمیز گفت.
چشم غره ای رفتم و زمزمه کردم :
-مالاکاس!
جرعهای آب نوشیدم و با غذایم بازی کردم :
-چیز.من گفتم استاد فیرات؛یادم افتاد که قرار بود ازش عذرخواهی کنیم.بیا زودتر یه برنامهای بریزیم.من امروز صبح بهش سلام کردم بدون اینکه نگاهم کنه از کنارم رد شد.جوابم رو نداد.انگار من وجود نداشتم.انگار منو ندید اصلاً.من دیگه نمیتونم تحمل کنم.استاد فیرات برای من خیلی عزیز و باارزشه.نمیتونم ببینم اینطوری ازم ناراحت و دلخور باشه.چیکار کنیم؟چیکار کنیم تا باهامون آشتی کنه؟خیلی ناراحتش کردیم.
-شاید واقعاً متوجه نشد.چون من امروز دیدمش خیلی بی حوصله و ناراحت به نظر میرسید.انگار فکرش مشغول بود.خودت رو ناراحت نکن؛حتماً متوجهات نشد.گاهی وقتا پیش میاد؛آدم وقتی ذهنش مشغول باشه حواسش پرت میشه،انگار نه میشنوه نه میبینه.
به یاد تمامی حرفهایی که به استاد فیرات زده بودم، افتادم و غمگین شدم.
-من خیلی استاد فیرات رو ناراحت کردم.حرفهای خیلی بدی بهش زدم.فکر کنم از من بیشتر ناراحت باشه.احتمالاً تو رو میبخشه؛با تو آشتی میکنه اما با من نه.
دستهایم را که روی میز بودند، گرفت. دستهایم را نوازش کرد و سبب شد قلبم دیوانهوار بتپد.
لبخندی از جنس عشق زد و همانطوری که دستهایم را گرفته بود، گفت :
-خودت رو ناراحت نکن.نگران نباش.درستش میکنیم.استاد فیرات باهات آشتی میکنه.میبخشتت.من میشناسمش؛خیلی آدم دلرحمیه.هر دومون رو میبخشه.من هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم تا باهامون آشتی کنه.
این آدم چگونه میتوانست با حرفهایش وجود مغشوش من را آرام کند؟
چگونه میتوانست با حرفهایش غمهایم را کمرنگ کند؟
نگاهی به محیط اطراف و آدمهایی که از کنار میزمان رد میشدند، انداختم و فوراً دستانم را از میان دستانش بیرون کشیدم.
لبخندی که بر لب داشت، ناپدید شد و نفس عمیقی کشید.
-در اصل من یه برنامهای ریختم برای اینکه استاد فیرات باهامون آشتی کنه.
اخمی از سر کنجکاوی کردم :
-چه برنامهای؟
-استاد فیرات عاشق کارنی یاریکه.کارنی یاریک غذای موردعلاقشه.داشتم فکر میکردم امشب دعوتش کنم بیاد خونهام.براش کارنی یاریک درست کنم.تو هم بیا.یه هدیهای هم براش بخریم؛موقع شام ازش عذرخواهی کنیم.حس میکنم ارزش این کار بیشتره.یعنی از رستوران رفتن بهتره.اینطوری که من شام درست کنم و تو خونهام ازش پذیرایی کنیم،خیلی بهتره.میفهمه چقدر برامون مهم و باارزشه و داریم همهی تلاشمون رو میکنیم تا اشتباهمون رو جبران کنیم.
-یعنی چیز.یعنی میگی تو خونهات ازش عذرخواهی کنیم؟تو خونهات دور هم چیز بشیم.جمع بشیم.
سری به نشانهی تأیید تکان داد.
-استاد فیرات قبول میکنه بیاد خونهات؟یعنی شاید دعوتت رو قبول نکنه.
-فکر کنم قبول میکنه.اگر هم قبول نکرد یه چندتا ترفند بلدم سعی میکنم با احساساتش بازی کنم تا بیاد.
سری تکان دادم :
-باشه پس.حالا که تو قراره آشپزی کنی و تو خونهات ازمون پذیرایی کنی؛من چیز میکنم.هدیه رو من میخرم.یعنی بالاخره منم یه کاری کرده باشم.
اخم ریزی کرد :
-باشه؛درسته.چه هدیهای میگیری؟
چندین ثانیه در فکر فرو رفتم.
به یکباره لبخندی عمیق زدم و با ذوق گفتم :
-فهمیدم چی بخرم.کراوات!استاد فیرات کلکسیون کراوات داره.خیلی کراوات دوست داره.براش کراوات میخرم.
محو تماشایم شد و با آن نگاه نافذش، قلبم را به آتش کشید :
-لبخندت خیلی قشنگه!
دستپاچه شدم و نگاهم را دزدیدم.
@yaz_beni
