~Yaz beni~
前往频道在 Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
显示更多未指定国家未指定类别
224
订阅者
+224 小时
+147 天
+1430 天
帖子存档
224
'پارت صد و هشتاد و هشتم'
غم را در اعماق وجودم لمس میکردم :
-در اصل دریا یعنی عشق...من دریا رو به عشق تشبیه میکنم!آدمها باید توی عشق حد و مرز داشته باشن...یعنی ما آدمها توی همه چیز باید حد و مرز داشته باشیم...چون اگه حد و مرز نداشته باشیم،اگه حد و مرز نشناسیم نابود میشیم...درست مثل دریا که اگه اون مرز رو رد کنی،غرق میشی و میمیری...توی عشق هم اگه اغراق کنی و پات رو از اون مرزِ تعیین شده فراتر بذاری،اگه توی معشوقت غرق بشی،میمیری!
ابروهایش را بالا انداخت و به صورتم خیره شد. نگاهش سنگین بود و غم، درون مردمکهایش خانه کرده بود. سری تکان داد و با تن صدای پایینی گفت :
-درسته!
در آن لحظه، در چشمانِ یکدیگر خیره شده بودیم و سکوت میانمان، غوغایی از کلمات بود. چشمهایمان با تمام وجود فریاد میزدند که ما، از حد و مرزهایِ عشق عبور کردهایم. هر دوی ما، در میان آن نگاه عمیق، به خوبی میدانستیم که مدتهاست در اقیانوسِ وجود هم غرق شدهایم!
اوروچ، در حالی که به شلوغی محوطه نگاه میکرد، ناگهان مکث کرد. نگاهش به بساط ذرت فروشیِ سیار آن گوشه افتاد؛ همان جایی که دودی ملایم از منقل بلند میشد و بوی وسوسه کنندهی ذرت کبابی، در هوا میپیچید.
بیمقدمه بلند شد و با لحنی که هیچ جای مخالفت نمیگذاشت، گفت :
-صبر کن برم برات ذرت کبابی بگیرم.الان میام.
تا چند قدم دور شد، صدایم را بلند کردم :
-اوروچ!برای خودت هم بگیر!
به طرفم برگشت و با لبخندی که روی لبش نشسته بود، سری تکان داد. به رفتنش خیره شدم. همانطور که قدمزنان به سمت دکهی کوچک میرفت، حسی از آرامش در سینهام دوید.
امشب، بدون شک یکی از بهترین شبهای عمرم بود!
چند دقیقهای نگذشته بود که با دو ذرت داغ که روی کاغذ روزنامه پیچیده شده بودند، برگشت. بخار از دانههایِ ذرت بلند میشد؛ دانههایی که روی آتش زغال کمی برشته و طلایی شده بودند و بوی نمک و زغال، اشتهای آدم را باز میکرد. کنارم نشست و یکی را دستم داد :
-مواظب باش نسوزی.
ذرتها داغ بودند، آنقدر داغ که انگار گرمایِ آتشِ زغال را هنوز در خود نگه داشته بودند. با احتیاط اولین گاز را زدم؛ دانههایِ ترد و برشتهای که با کمی نمک، طعمی فوقالعاده پیدا کرده بودند. اوروچ، خیلی آرام ذرتش را میخورد؛ انگار برایش مهم نبود که چقدر داغ است. من گاهی با عجله گاز میزدم و میسوختم و مجبور میشدم با خنده فوتش کنم. اوروچ با نگاهی که گوشهی لبش را به خنده واداشته بود، تماشایم میکرد.
گاز بزرگی زدم و پوستِ ذرت گوشهی لبم نشست. اوروچ بدون اتلاف وقت، دستش را دراز کرد و بدون اینکه حرفی بزند، با سرانگشتانش گوشهی لبم را پاک کرد. در آن فضا، آن حرکت سادهاش باعث شد برای چند لحظه نفس در سینهام حبس شود. نگاهش را به نقطهی مقابلش دوخت و خیلی آرام به خوردن ذرت کبابی اش ادامه داد.
در آن سکوت کوتاه، گاه نگاهمان را از تکههای سوخته و برشتهی ذرت را جدا میکردیم و با آرامشی خاص، به یکدیگر خیره میشدیم!
زمان از دستم در رفته بود و من، بی پروا و رها، میخواستم همهی دستگاهها را امتحان کنم. هر بار که نگاهم روی یکی از وسایل بازی میلغزید و کودک درونم برای سوار شدن جان میگرفت، قبل از اینکه حرفی بزنم، میدیدم اوروچ با آرامش کنار باجهی بلیت فروشی ایستاده است. انگار که افکارم را پیش از خودم میخواند؛ انگار پیش از آنکه خودم بدانم چه میخواهم، او حضورش را با فراهم کردن آن لحظه برایم قطعی میکرد. وقتی سوار میشدم، همانجا، درست کنار دستگاه میایستاد. با آن نگاه پر از عشق و لبخندی که انگار فقط سهم من بود، لحظه به لحظهی هیجانم را تماشا میکرد. انگار در چشمانش، تمام هیاهویِ شهربازی محو میشد و فقط من بودم که در آن نورهای رنگی میدرخشیدم.
آن شب، کودکِ درونم که سالها در سکوت بود، دوباره بیدار شده بود. در کنار او، تمام آن جدی بودنهایِ دنیایِ بزرگسالی را پشت دروازههایِ شهربازی جا گذاشته بودم و لبخند، لحظهای از روی لبم پاک نمیشد.
چشمهایم با دیدن پیستِ ماشین برقی، برق زد و دست اوروچ را محکم میانِ انگشتانم گرفتم و با هیجانی که نمیتوانستم پنهانش کنم، گفتم :
-اوروچ!بیا!این یکی رو دیگه تنهایی نمیرم،باید با من بیای.با هم سوار میشیم.
بدون هیچ حرفی و با همان لبخند گرمش، سری تکان داد و دستم را رها نکرد. دست در دست هم، از میانِ جمعیت گذشتیم و به سمت پیست بزرگ ماشینها رفتیم. اوروچ، دو بلیت خرید تا این بازی را در کنار هم تجربه کنیم.
پیست، محوطهای وسیع بود؛ کفیِ صیقلیاش نورهای نئونی سقف را در خود بازتاب میداد.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هشتاد و هفتم'
لبخندم عمیقتر شد :
-اما اگه خاموش میکردی هم من نمیترسیدم که...تو کنارم بودی دیگه.تنها نبودم.چون تو بودی،نمیترسیدم!
دستش را روی گونهام گذاشت و با انگشت شستش صورتم را نوازش کرد :
-من هیچوقت تنهات نمیذارم،میدونی دیگه نه؟
پلکهایم را به نشانهی تأیید روی هم فشردم و لبخندی کمرنگ زدم :
-میدونم!
فکری در ذهنم جرقه انداخت.
-اوروچ!رنگ موردعلاقت چیه؟کلاً رنگهای موردعلاقت رو بهم بگو.
بیآنکه لحظهای فکر یا تردید کند، گفت :
-سبز!
چشمهایم را ریز کردم و چند ثانیه به صورتش زل زدم :
-چون رنگ چشمهای من سبزه؟!
با شیطنت گفت :
-شاید!
لبخند زدم و چشم غره ای رفتم :
-رمانتیکبازی در نیار...
ناگهان، حسادت در ذهنم سایه انداخت :
-یه دقیقه یه دقیقه.رنگ چشمهای مرجان هم سبزه.نکنه از اون دوران،سبز شد رنگ موردعلاقت؟
پلکهایش را با کلافگی روی هم فشرد :
-یا صبر یا صبر!باورم نمیشه!موضوع باز دوباره چرخید رسید به مرجان.
نگاهم کرد :
-معلومه که نه.به خاطر رنگ چشمهای تو گفتم سبز.سبز بعد از تو برای من شد قشنگترین رنگ!
اخمی کردم و صورتم را مچاله کردم :
-برو بابا!دروغگو!
خندید :
-الله الله!
زیر چشمی نگاهش کردم :
-خب.به غیر از سبز دیگه چه رنگی رو دوست داری؟
مکث کرد.
-آبی و...سفید!چون تو سفیدی،چون تو پاکی.رنگ سفید همیشه تو رو یادم میاره!
لبخند عمیقی زدم و سرم را پایین انداختم.
-تو چی؟رنگ موردعلاقت چیه؟
ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-زرد!چون تو زردی.کله زرد!
بی صدا خندید و خطوط چهرهاش را با میمیکی مضحک در هم کشید :
-امان یا!بامزه.
-سفید.قرمز.صورتی!
بعد از مکثی کوتاه، گفتم :
-غذای موردعلاقت چیه؟
-هامسیلی پیلاو!
صورتم را از انزجار مچاله کردم و چشم غره ای رفتم.
خندید و بعد، با لحنی شیطنت آمیز گفت :
-ببین ببین.مدافع حقوق ماهیها بهش برخورد.دختر یونانیِ لوس!
با غیظ نگاهش کردم :
-من لوس نیستم!
-آره آره؛اصلاً لوس نیستی.
مکثی کرد.
-خب بگو ببینم؛غذای موردعلاقهی تو چیه؟
-اسپناکوپیتا!
اخمی کرد :
-ببخشید چی؟اسپاتیکوپنا؟
خندیدم :
-نه!اسپناکوپیتا!
-غذای یونانیه دیگه درسته؟
سری به نشانهی تأیید تکان دادم.
-البته جدیداً یه غذای دیگهای رو هم خیلی دوست دارم..کارنییاریک گیاهی!
لبخندی عمیق زد و سرش را پایین انداخت.
بعد از مکثی کوتاه، سرش را بالا آورد و اخمی کرد :
-یه دقیقه یه دقیقه...النی!تو دیشب به یونانی یه چیزی بهم گفتی...صبر کن...ای کاردمو...نه نه!ای کاردمویا...نه؛انگار اینم نبود...چی گفتی؟تکرار کن!
شانههایم را بالا انداختم :
-نمیگم!تکرار نمیکنم!اما خب چیزای خوبی ازش یادته.همینارو سرچ کنی به جواب میرسی.میفهمی که بهت چی گفتم!
چشمهایش را ریز کرد و سرش را چندباری به چپ و راست تکان داد و با لبخندی شیطنت آمیز به من خیره شد :
-تو..تو واقعاً حقه بازی النی!
چند دقیقهای در سکوتی عمیق سپری شد؛ سکوتی که من آن را با حرفم شکستم.
-وقتی ناراحتی و حالت خوب نیست میری دریا مگه نه؟
سرش را به طرفم برگرداند. چند ثانیه فقط نگاهم کرد و بعد، سرش را به آرامی به نشانهی تأیید تکان داد.
-چرا؟
نفس عمیقی کشید و به نقطهای نامعلوم خیره شد :
-چون که یاد بابام میوفتم!قشنگترین خاطرهای که از بچگیم دارم برای اون روزیه که با بابام دوتایی رفتیم دریا.بهم ماهیگیری یاد داد.درست چند روز قبل از اینکه بمیره...میدونی؛بابام دریا رو به آدمها تشبیه میکرد.میگفت بعضی از آدمها شبیه دریان،از دور که نگاه میکنی خیلی قشنگن.برات رویایی به نظر میرسن.دوست داری دنیای درونشون رو کشف کنی.نزدیکشون میشی،میبینی آره واقعاً خیلی قشنگن.واقعاً خیلی رویاییان اما..اما توی اون نقطه،توی اون لحظه،اون قدر که درگیر جذابیتشون میشی،یادت میره که چقدر میتونن خطرناک باشن.اگه توی همچین آدمهایی غرق بشی،جنازهات به زندگی برمیگرده...میگفت کاشکی هیچکس اون قدری در یک انسان غرق نشه که جنازهاش به زندگی برگرده!همش میگفت آدمها باید توی عشق و عاشقی یه حد و مرزی داشته باشن.میگفت آدم عاشق ضعیفه!یعنی...به نظرم راست میگفت...حق داشت...واقعاً دریا و آدمها خیلی شبیه همدیگهان...مثلاً وقتی میخوای شنا کنی،باید حواست رو جمع کنی،نباید اون مرز رو رد کنی،اگه مرز رو رد کنی،اگه بخوای خیلی توی دریا سرک بشی،اگه جلو و جلوتر بری،اگه از اون خطی که تعیین شده جلوتر بری،غرق میشی.دریا میکشتت و بعد،جنازهات رو به ساحل برمیگردونه!
@yaz_beni
224
'پارت صد و هشتاد و ششم'
-دارم فکر میکنم..من واقعاً چه کار خوبی کردم که خدا تو رو به من داد؟تو..تو معجزهی زندگی منی النی!
چشمانش از عشق میدرخشید و من نمیتوانستم خودم را از آن نگاه عمیق و گیرنده نجات دهم.
تکانی به شانههایم دادم و سعی کردم علیرغم غمی که حس میکردم، لبخند بزنم و شیطنت کنم :
-من که بهت گفته بودم تو آدم خیلی خوبی هستی..خدا تو رو خیلی دوست داره و خب..چون خیلی دوستت داره،من توی زندگیت حضور دارم..بالاخره آشنایی با دُرّ گرانبهایی مثل من نصیب هر کسی نمیشه..هر کسی اونقدر خوش شانس نیست که من توی زندگیش حضور داشته باشم..این موهبت فقط نصیب بندههای خوب خدا میشه!
دستهایش را عقب کشید. خودش را روی صندلی جا به جا کرد، سرش را عقب برد و چند ثانیه سر تا پایم را برانداز کرد. اخم شیرینی کرد و گوشهی لبهایش از شیطنت و خندهای که در گلویش میچرخید، جمع شد :
-ببین ببین!خانم دکتر رو ببین.چطوری از خودش تعریف میکنه.یکی به من میگفت از خود راضی.حالا خودش رو ببین.ببین چطوری به خودش مینازه!
شانههایم را بالا انداختم و با غرور گفتم :
-من واقعیتها رو میگم.
ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت :
-یعنی..قطعاً همینطوره..قطعاً شما دُرّ گرانبهایی خانم دکتر!
بی صدا خندیدم و سکوت در میانمان حکمفرما شد.
در حالی که هنوز گرمای نگاه اوروچ را روی پوستم حس میکردم، صدای مکانیکی ضعیفی آمد و احساس کردم حرکت چرخ و فلک ملایم شد. کابین، مسیر بازگشت به زمین را آغاز کرد.
کابین با صدای خفیف برخورد به سکوی فلزی ایستاد و در باز شد. اوروچ، اندکی خم شد و دستش را به سمت کمربند ایمنی من برد. انگشتانش دوباره با آن دقتی که در ابتدا داشت، قفل کمربند را باز کرد. سرش را بالا آورد و چشمهایمان به هم گره خورد. حس میکردم نمیتوانم نفسم را به درستی در ریههایم نگه دارم. نگاهش را از من دزدید و کمربند خودش را باز کرد. زودتر از من بلند شد و دستش را به سمتم دراز کرد تا کمکم کند پیاده شوم. دستش را گرفتم و به آرامی از پلههای فلزی ای که به سطح زمین راه داشت، پایین رفتیم.
اشارهای به نیمکت چوبی کردم :
-میشه یکم اونجا بشینیم؟
-باشه.بشینیم.
کمی دورتر از هیاهوی دستگاههای بازی، روی نیمکتی چوبی نشستیم.
-النی!تو از چی میترسی؟
زیرچشمی نگاهش کردم. اخمی کردم، صدایم را کمی بم و کلفت کردم و با تقلید دقیق از آن میمیکِ مضحکی که در کابینِ چرخ و فلک داشت، گفتم :
-هیچی!من از هیچی نمیترسم.
بیصدا خندید :
-ببین ببین چطوری ادای منو در میاره!
شانههایم را بالا انداختم و لبخندی زدم، اما لبخندم خیلی زود محو شد. نفس عمیقی کشیدم و چند ثانیه سکوت کردم.
-از تنهایی...از تاریکی!
نگاهش سنگین شد. سرش را به سمت من چرخاند و با غم، نگاهم کرد.
-فکر کنم پنج سالم بود.دقیق نمیدونم.دقیقاً یادم نمیاد چند سالم بود؛فقط اون شب رو خوب یادمه...اون شب توی ذهنم حک شده.ملینا چراغ خواب اتاقم رو خاموش کرد و از اتاقم رفت بیرون،درو بست.بعد من خواستم بخوابم،خوابم نبرد.یهو حس کردم دارم یکی رو توی تاریکی میبینم.خیلی ترسیدم.دویدم از اتاقم بیرون؛رفتم پیش ملینا.گفتم میشه امشب پیشم بخوابی آخه خیلی میترسم.قبول نکرد.گفتم میشه برام قصه بگی.قبول نکرد.قصه نگفت.خواستم چراغ خواب رو روشن بذارم؛گفت نمیشه النی داری خودت رو لوس میکنی.ادای آدمهای ترسو رو درنیار و خودت رو لوس نکن...اون شب من...اون شب خودمو بغل کردم و خیلی گریه کردم.از گریهی زیاد خوابم برد.بیصدا گریه میکردم تا ملینا متوجه نشه!
خشمی که با اندوه آمیخته بود را در چشمانش میدیدم. بیمقدمه، بیآنکه چیزی بگوید، من را در آغوش کشید. سرم را در سینهاش پنهان کرد و بوسهای عمیق و طولانی بر موهایم نشاند؛ بوسهای که انگار میخواست تمام آن تاریکی را با گرمای خودش پاک کند.
آرام از آغوشش بیرون آمدم و لبخندی بی رمق زدم.
-هیچوقت برات قصه نگفتن؟
-نه!هیچوقت برام قصه نگفتن.اما خودم برای خودم قصه میگفتم...مثلاً خودمو یه پرنسس تصور میکردم.توی یه قصر بزرگ دارم باله میرقصم.یا مثلاً توی جنگل دارم توت فرنگی جمع میکنم.خودم رو توی همچین موقعیتهایی تصور میکردم و سناریو میساختم و بعد...با صدای بلند برای خودم قصه میگفتم!
-ازت معذرت میخوام!ببخش!
نگاهش کردم :
-چرا؟برای چی عذرخواهی میکنی؟
سرش را پایین انداخت و غم را در صدایش شنیدم :
-به خاطر اینکه مامان و عموم بچگیت رو ازت گرفتن!
-تو چرا عذرخواهی میکنی که؟تو که هیچ گناهی نداشتی.اونموقع تو هم یه بچهی پاک و معصوم بودی!
ناگهان اخمی کرد و رنگ نگاهش تغییر کرد :
-چیز.النی!من دیشب چراغ خواب رو خاموش کردم؟
ناخودآگاه لبخند زدم :
-نه!خاموش نکردی.توی وضعیتی نبودی که بخوای به چراغ خواب فکر کنی.تا صبح روشن بود.
نفسی از سر آسودگی کشید.
او تحت هر شرایطی به من فکر میکرد!
@yaz_beni
224
'پارت صد و هشتاد و پنجم'
عظمت چرخ و فلک غول پیکر تمام میدان دیدمان را پر میکرد. چرخی عظیم از فولاد و نور که گردش کند و باشکوهش در آسمان تاریک استانبول، مثل رقص یک کهکشان به نظر میرسید. صدای ریتمیک چرخدندهها، موزیک مبهم محوطه و همهمهی صدها نفری که روی زمین در رفت و آمد بودند، زیر سایهی این سازهی غولآسا گم میشد.
نوبتمان رسید و وارد کابین شدیم. در کنار هم، روی صندلی نشستیم. هنوز دستم به کمربند ایمنی نرسیده بود که اوروچ به سمتم خم شد. بند ضخیم کمربند را کشید و با دقت، آن را روی پاهایم چفت کرد. در آن فاصلهی نزدیک، بوی عطر تلخش با هوای خنک کابین آمیخته شد. بی اختیار، لبخندی زدم. خودش را عقب کشید، روی صندلی جا به جا شد و با حرکتی آسوده، کمربند خودش را بست.
کابین با تکانی بسیار نرم از زمین جدا شد و آرام آرام رو به آسمان خزید. هرچه بالاتر میرفتیم، صدای هیاهوی شهربازی و شلوغیِ آدمها محوتر میشد. از آن ارتفاعِ خیره کننده، جمعیت روی زمین دیگر آدم نبودند؛ شبیه به نقطههایی ریز و متحرک شده بودند که روی سطح شهر میلغزیدند.
-اوروچ!تو از چی میترسی؟
سرش را به طرفم چرخاند و اخمی کرد :
-یعنی چی؟
-دیدی بعضیا از فضای بسته میترسن یا مثلاً همین ارتفاع.خلاصه از یه چیزی میترسن.تو از چی میترسی؟
سینهاش را جلو داد، بادی به غبغب انداخت و صدایش بمتر شد :
-هیچی!من از هیچی نمیترسم.
با غیظی ساختگی نگاهش کردم و با تحکم نامش را صدا زدم :
-اوروچ!
کمی مکث کرد و نفس نسبتاً عمیقی کشید. زیر چشمی، نگاهی از جنس شک و تردید به صورتم انداخت :
-اگه بگم از چی میترسم مسخرهام نمیکنی؟
-دستت درد نکنه!تو منو اینطوری شناختی؟معلومه که مسخرهات نمیکنم.
چند ثانیه مکث کرد. به نقطهای نامعلوم در دوردست تاریک شهر، چشم دوخت. با تن صدایی که ناگهان پایین، آرام و بیدفاع شده بود، گفت :
-از رعد و برق میترسم!
فوراً سرش را به طرفم چرخاند. مردمکهای تیرهاش با نگاهی موشکافانه و مضطرب روی تک تک اجزای صورتم چرخید؛ انگار کالبدشکافی میکرد تا ببیند لبهایم به خنده باز میشود یا نه. درست مثل بچهای که رازش را لو داده باشد، منتظر واکنشم بود تا مطمئن شود اعترافش برایم غیرمنطقی، مسخره یا بچگانه جلوه نکرده است.
اخمی کردم :
-چرا؟
نگاهش را دزدید :
-چی چرا؟
-همهی ترسهامون یه دلیلی دارن.یه ریشهای دارن.چرا از رعد و برق میترسی؟
سرش را پایین انداخت و سکوت سنگینی در کابین نشست. نفس عمیقی کشید که بیشتر شبیه به آهی لرزان بود؛ انگار در خاطرات جانسوزی غرق شده بود.
صدایش بمتر و خستهتر و شاید غمگینتر از همیشه شد :
-بابام..شبی که بابام مرد..شبی که اومدن گفتن عمر کوچاری بابام رو کشته..اون شب..بارون شدیدی میبارید..رعد و برق میزد..خیلی ترسیده بودم..توی خونه صدای گریه و زاری میومد..مامانم..مامان بزرگم..خیلی حالشون بد شده بود..خیلی گریه میکردن..شریف خیلی عصبانی بود..داد میزد..میگفت ریشهی کوچاریها رو خشک میکنم..همشون رو میکشم..اون شب..رعد و برق میزد..میگفتن بابام با دو تا گلوله کشته شده..من رفتم زیر میز ناهارخوری قایم شدم..دستام رو گذاشته بودم روی گوشم اما..اما بازم صدای رعد و برق رو میشنیدم..حس میکردم صدای شلیک گلوله میاد..حس میکردم دارن بابام رو جلوی چشمام میکشن..خیلی..خیلی ترسیده بودم..کسی حواسش بهم نبود..من اونجا..خیلی ترسیده بودم!
اشک در چشمانم حلقه زد. قلبم برای آن پسربچهی تنها که گوشهایش را میگرفت تا صدای دنیای بیرحمِ بزرگترها را نشنود، تیر کشید. ای کاش دنیا جای امنتری بود؛ ای کاش جنگ و دشمنی، گلوله و خون، در زندگی هیچ بچهای راه پیدا نمیکرد. کاش کسی مجبور نبود طعم تلخ بیپدری را بچشد.
دستش را میان دستهایم گرفتم و با غم به صورتش نگاه کردم :
-ازت معذرت میخوام!
با تعجب سرش را بلند کرد و اخمی کرد :
-چ..چرا؟
بغض راه گلویم را بست :
-به خاطر اینکه بابابزرگم،بابات رو ازت گرفت!
لبخند تلخی روی لبانش نشست و دوباره سرش را پایین انداخت :
-تو چرا عذرخواهی میکنی که؟تو که گناهی نداری.تو هیچ تقصیری نداری.بزرگترا میجنگن،بچهها میبازن!من با درکِ همین جمله بزرگ شدم.فهمیدم همش توی جنگی میبازم که متعلق به من نیست!
دستش را بین دو دستم محکمتر فشردم و لبخندی زدم :
-از این به بعد هر موقع که رعد و برق بزنه،دستهات رو محکم میگیرم..خیلی محکم..نمیذارم بترسی!
نگاهش را به دستهایمان دوخت. به آرامی دست دیگرش را روی دستم گذاشت؛ گرمایی آشنا در میان سرمایِ آن خاطرات تلخ جریان پیدا کرد. سرش را بالا آورد و چند ثانیه در سکوت، با نگاهی که انگار داشت تمام وجودم را دوباره کشف میکرد، به صورتم خیره شد :
-من ذهنم خیلی درگیر شده.
-درگیرِ چی؟
@yaz_beni
224
'پارت صد و هشتاد و چهارم'
گوشی را از دستم گرفت. دستم را روی شانهاش گذاشتم تا به او نزدیک تر شوم و با دست دیگرم، چوب پشمک را بالا نگه داشتم تا در کادر عکس بیفتد. لبخند زدم و به دوربین خیره شدم. صدای کلیک عکس در هیاهوی محیط پیچید.
توجهام به یقهی نامرتب پیراهن سرمهای رنگش، جلب شد :
-چیز.یقهات رو درست کن.
سرش را خم کرد و نگاهی به یقهی لباسش انداخت. پیش از آنکه خودش یقهاش را درست کند، من، ناخودآگاه دستم را جلو بردم و یقهی پیراهنش را با وسواس و دقت صاف و مرتب کردم. در همین لحظه، سرش را به سمتم چرخاند. فاصلهی بین صورتهایمان، به قدری کم شد که گرمای نفسهایش را روی گونههایم حس کردم. چشمهای من و چشمهای او در این لحظه به هم گره خورده بودند. دنیا را از یاد برده بودیم و در چشمانِ هم، غرق شده بودیم. اوروچ، آب دهانی قورت داد و چشمهای نافذش روی لبهایم قفل شد. چشمانِ من بین چشمان و لبهایش در رفت و آمد بود. نگاهش را بالا کشید و مستقیم در مردمکهایم خیره شد. صدای بلند دستگاه بازی کنارمان، طلسم را شکست. دستش لرزید و گوشی، ناخواسته عکس گرفت. با دستپاچگی، از هم فاصله گرفتیم و بی دلیل نگاهمان را حول محیط اطراف چرخاندیم.
گوشی را به سمتم گرفت :
-چیز.فکر کنم اشتباهی عکس گرفتم.دستم خورد.
نفس حبس شدهام را با صدایی لرزان بیرون دادم. سرم را تکان دادم و گوشی را از دستش گرفتم.
با ذوقی کودکانه تکهای از پشمک را جدا کردم و توی دهانم گذاشتم؛ پشمک بلافاصله روی زبانم ناپدید شد و طعمی از شیرینیِ خالص به جا گذاشت.
-تو نمیخوری؟
اخمی کرد و سری به نشانهی منفی تکان داد :
-نه!من زیاد از چیزهای شیرین خوشم نمیاد.پشمک خیلی شیرینه؛من دوست ندارم.
-از چیزهای ترش خوشت میاد؟
لبهایش را جمع کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد :
-یعنی..آره..اما اگه یه غذایی خیلی خیلی ترش باشه هم خوشم نمیاد..ترشیش باید یه حد و اندازهای داشته باشه!
سری تکان دادم :
-فهمیدم!
تکهی بزرگی از پشمک کندم و توی دهانم گذاشتم. انگشتانم کاملاً چسبناک شده بود، اما برایم اهمیتی نداشت. اوروچ، دست به سینه ایستاده بود و چشمانش تنها روی من قفل بود. لبخندی کمرنگ اما از جنس آرامش روی لبهایش نقش بسته بود و چشمانش به سبب تماشای من، برق میزد.
تکهی آخرِ پشمک را خوردم و نگاهی به دستهای چسبناکم انداختم :
-اوروچ!من میرم دستهام رو بشورم.
-باشه،برو.مراقب باش.
سریع خودم را به سرویس بهداشتی محوطه رساندم و زیر آب ولرم، دستهایم را شستم. وقتی برگشتم، اوروچ به نردههای چرخ و فلک که نزدیک ترین دستگاه بازی به سرویس بهداشتی بود، تکیه داده بود و منتظرم ایستاده بود. کنارش ایستادم. بدون اینکه کلمهای حرف بزند، از جیب شلوارش دستمال کاغذیِ تمیزی بیرون کشید و آن را سمتم گرفت.
دستمال را از دستش گرفتم و در حالی که دستهایم را خشک میکردم، زیرچشمی نگاهش کردم :
-من وقتی بچه بودم یکبار از مدرسه فرار کردم تا برم شهربازی.
ابروهایش را بالا انداخت و چشمهایش، برای لحظهای از فرط تعجب گشاد شد :
-تو..تو از مدرسه فرار کردی؟والا اگه بگم تعجب نکردم دروغ گفتم..بهت نمیاد بخوای از کلاسِ درس فرار کنی.
سرم را پایین انداختم و لبخند تلخی زدم.
-نزدیک مدرسهام یه شهربازی بود.همش بچهها تعریف میکردن که با مامان و باباهاشون میرن اونجا و خیلی بهشون خوش میگذره.منم چند بار به ملینا خواهش کردم که بعد از مدرسه منو ببره شهربازی.اما خب هیچوقت منو نبرد.همش بهم میگفت دست از سرم بردار،امروز سرم شلوغه،کار دارم.یعنی خب.چون خیلی دلم میخواست برم شهربازی از مدرسه فرار کردم...اون روز به خاطر همین از مدرسه فرار کردم.
اشک در چشمانم حلقه زده بود اما با اصرار لبخند میزدم :
-اما یعنی...الکی فرار کردم.هم پول نداشتم هم اینکه اجازه ندادن سوار چیزی بشم.بهم گفتن کوچولویی،باید با مامان و بابات بیای.منم برگشتم مدرسه!کسی هم اصلاً متوجه نشد که فرار کرده بودم.
جفت دستهایش را مشت کرد و به نقطهای نامعلوم خیره شد. رگههای خشم را در اعماق چشمانش میدیدم. شک نداشتم در این لحظه به دوران کودکی ای که خانواده اش از من دزدیده بودند، فکر میکرد و عذاب میکشید.
دستش را گرفتم. تماس دستم باعث شد گرهی مشتهایش را به آرامی باز کند.
لبخندی زدم :
-بیا سوار چرخ و فلک بشیم.
اخمی کرد :
-مطمئنی؟نمیترسی؟
چشمهایم را ریز کردم و با شک و تردید نگاهش کردم :
-نه؛نمیترسم!خیر باشه آقای دکتر؟نکنه خودت از چرخ و فلک میترسی؟نکنه فوبیای ارتفاع داری؟
-نه!این از کجا دراومد دیگه؟من از هیچی نمیترسم.مرد مگه از ارتفاع میترسه؟فوبیای ارتفاع برای بچه سوسولاست!
نفسم را با غیظ بیرون دادم :
-ببین ببین چی میگه!
بی صدا خندید و دستم را محکمتر گرفت :
-بیا بریم.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هشتاد و سوم'
-
هوای خنک شب با هیاهوی استانبول گره خورده بود. ریلهای غول پیکر رولرکاستر مثل مارپیچهای فلزی تا دل آسمان تاریک کشیده شده بودند و هر چند ثانیه یکبار، با صدای سهمگین گذر ترن و جیغ ممتد و دیوانهوار آدمها به لرزه میافتادند. صدای موسیقی الکترونیک، زنگ پر سر و صدای دستگاههای بازی، بوی وسوسهکنندهی ذرت کبابی، در هوا موج میزد. آدمها با چشمهای برقزده، برای ذرهای آدرنالین در صفهای طولانی به هم تنه میزدند و بلند بلند میخندیدند.
من در میان این هیاهوی تپنده و رنگین کمان نورها، با چشمهایی که از ذوق برق میزد، نفس میکشیدم و حس میکردم اینجا، دقیقاً همان جایی است که باید باشم.
میان آن همه ترنهای پر پیچ و خم و بازیهای جنونآمیز، چشمم به کاروسل بزرگ و پر زرق و برقی افتاد؛ گردونهی کلاسیکی پر از اسبهای تک شاخ با یالهای طلایی و زینهای رنگارنگ که زیر سقفی از صدها لامپ کوچک زرد و پرنور، با موسیقی دلنشین و ملایمی به آرامی دور خود میچرخید.
بیتوجه به نگاههای بقیه و با ذوقی کودکانه، دستم را روی میلهی طلایی یکی از اسبهای سفید گذاشتم، خودم را بالا کشیدم و روی زین چرمی اش نشستم. اوروچ، پشت نردههای برنجی گردونه، درست در چند قدمیام ایستاده بود.
دستگاه با تکانی ملایم به راه افتاد. اسب تک شاخِ من آرام بالا و پایین میرفت و میان رقص نورها دور میزد. هر بار که دور کامل میشد و گردونه من را به نقطهی مقابل اوروچ برمیگرداند، نگاهم به او گره میخورد.
در آن شلوغی و همهمهی شهربازی، او با قامت کشیده، دستهایی که در جیبهای شلوار جینش فرو برده بود و طرههای مویی که نسیم شبانه آنها را به بازی میگرفت، ایستاده بود. نگاهش با گرمایی بی پایان و عشقی عمیق، مسیر حرکت من را دنبال میکرد.
دستم را به میله تکیه دادم، با لبخندی شیطنت آمیز برایش دست تکان دادم و نگاهم را از او نگرفتم. میان هر بار اوج گرفتن و فرود آمدن اسب، در آن دایرهی تکرارشوندهی نور و موسیقی، جهانم در چهرهی مردی خلاصه شده بود که تمام توجهاش را فقط و فقط به لبخند من دوخته بود.
چرخهای مکانیکی زیر پایم با غرشی ملایم متوقف شدند. صفحه از حرکت ایستاد. با خندهای از سر سبکی، از روی اسب پایین پریدم و از پلههای کوتاه سکو پایین آمدم. به سمت اوروچ رفتم و یک آن، نگاهم به چند متر آن طرف تر قفل شد. پیرمردی با پیش بند سفید و خاکستری، کنار یک گاری چوبی ایستاده بود. چوبی باریک در دستش میچرخید و با مهارتی جادویی، تارهای نازک شکر را مثل ابری نرم دور چوب تاب میداد. بوی شکر آب شده و وانیل داغ از همان فاصله به مشامم خورد. چشمهای پیرمرد زیر نور مهتابی بالای گاریاش میخندید و لبخند چین و چروک خوردهاش، گرمترین نقطهی شهربازی بود.
اوروچ که دید حرکتم متوقف شده، رد نگاهم را گرفت تا به گاری پشمک فروش رسید. گوشهی لبش با شیطنتی ملایم بالا رفت، دستش را از جیبش درآورد و با صدایی آرام و بم، درست کنار گوشم گفت :
-پشمک دوست داری؟
سرم را به نشانهی تأیید تند تند تکان دادم.
لبخند کمرنگی زد :
-پس بیا بریم.
با لبخندی که از جنس ذوق و شوق بود، به چهرهاش خیره شدم و دستش را محکم گرفتم.
-بریم!
چند ثانیه، به دستم که قفل دستش شده بود، خیره شد. لبخندی عمیق روی لبهایش نشست و بعد، با هم به سمت گاری رفتیم.
اوروچ، دستم را به آرامی رها کرد و با پیرمرد خوش و بش کوتاهی کرد و چند لیر روی پیشخان چوبی گذاشت. پیرمرد چوبی برداشت و با چرخشی سریع، بزرگترین، پفدارترین و سفیدترین پشمک ممکن را ساخت و با احترام به دست اوروچ داد.
اوروچ، چوب پشمک را جلوی صورتم گرفت و با صدای خندان و شیطنت آمیزی گفت :
-بفرمایید خانم دکتر!
گوشهی لبم از شوق و خنده میلرزید. با هیجانِ یک کودک، چوب پشمک را از دستش قاپیدم و با لحنی شیطنت آمیز گفتم :
-ممنونم آقای دکتر!خدمات خوبی ارائه میدی؛خوشم اومد.خیلی خوشم اومد!
لبخندش را پنهان کرد و ابرویی بالا انداخت :
-این یعنی داری گول میخوری؟
سرم را با غروری مصنوعی بالا گرفتم :
-معلومه که نه.من گول نمیخورم!
چند ثانیه سکوت کرد؛ با شرارت خاصی به چشمانم خیره شد :
-اما من دارم از چشمهات میخونم که گول خوردی.گول خوردی تموم شد و رفت.کار از کار گذشت!
راست میگفت. کار از کار گذشته بود!
دیگر نمیتوانستم در برابر عشق مقاومت کنم!
صورتم را مچاله کردم و میمیک او را تقلید کردم. هر دو بی صدا خندیدیم.
گوشیام را از جیب شلوار جینم بیرون کشیدم :
-بیا سلفی بگیریم.
لبخند محوی گوشهی لبش نشست.
گوشی را به سمتش گرفتم :
-تو بگیر.
@yaz_beni
224
"Oruç! Yapma… Yapma, gıdıklanıyorum… Bırak beni... Yapma!"
"İtiraf etmeden bırakmam seni! Evet, dün gece sana, ben de seni çok seviyorum dedim diyeceksin! Yoksa bırakmam! Hadi, itiraf et!"
"Oruç! Yapma… Bırak beni... Söylemeyeceğim… Söylemeyeceğim! Yanlış hatırlıyorsun sen... Ben öyle bir şey demedim... Sana senden nefret ettiğimi söyledim!"
"Sen tam bir hilekârsın! Çok uyanıksın sen!"
224
'پارت صد و هشتاد و دوم'
صدای زنگ باری دیگر طنین انداز شد.
-یا صبر یا صبر!من کی همچین حرفی زدم؟من مردها رو برتر از زنها نمیدونم؛الکی حرف دهن من نذار.اگه اجازه بدی درو باز کنم،الان پیک میره بدون ناهار میمونیم.بعداً در مورد این مسائل بحث میکنیم.
چشم غره ای رفتم و با بیخیالی به سمت مبل قدم برداشتم. اوروچ، با عجله در را باز کرد و در همان لحظه، زمین زیر پایم خالی شد.
استاد فیرات، جلوی در خانه ایستاده بود. من و اوروچ، مثل مجسمههایی سنگی، در جای خود میخکوب شدیم. چشمهایم از فرط تعجب و وحشتی که در سینهام میپیچید، گشاد شد و نفس در سینهام حبس شد.
اوروچ سرش را پایین انداخت و نگاهی به خودش انداخت. مضطرب شد و بی اختیار، چند قدم به عقب برداشت. استاد فیرات، همان مسیر عقبنشینیِ اوروچ را پر کرد و با نگاهی که از شک به خشم تغییر میکرد، سر تا پای ما را برانداز کرد.
دست و پایم از شدت اضطراب سست شده بودند.
نگاه استاد فیرات، روی حولهی اوروچ چرخید.
به صورت اوروچ خیره شد و با صدایی که از شدت عصبانیت میلرزید گفت :
-پسرم تو چیکار کردی؟
اوروچ در لحظه به سمت من برگشت؛ در عمق نگاهش، وحشت و اضطراب را دیدم.
به طرف استاد فیرات برگشت :
-هیچی استاد!به خدا هیچ کاری نکردم.
استاد فیرات نگاهش را روی من ثابت کرد و سپس دوباره، به اوروچ خیره شد :
-اوروچ!این دختر دست من امانت بود.باباش این دخترو به من سپرده بود.تو چه غلطی کردی؟
اوروچ هر لحظه دستپاچهتر و درماندهتر میشد :
-استاد قسم میخورم من هیچ کاری نکردم!شما اشتباه متوجه شدین.هیچی اونطوری که به نظر میرسه نیست.قسم میخورم من هیچ کار اشتباهی نکردم.
با قدمهایی شتابزده و مضطرب به سمت اوروچ رفتم و در کنارش ایستادم.
گرمای شدیدی را در گونههایم حس میکردم؛ انگار پوست صورتم از شدت شرم میسوخت.
با صدایی که سعی میکرد محکم باشد اما لرزش اضطراب در آن موج میزد، گفتم :
-استاد!واقعاً شما بد متوجه شدین.اصلاً اونطوری که به نظر میرسه نیست.واقعاً بد متوجه شدین.بذارید براتون توضیح بدیم.
سرم را به سمت اوروچ چرخاندم. او هم با نگاهی مستاصل، سرش را به سمت من آورد.
-الان توضیح میدیم.
اوروچ سری تکان داد :
-آره آره.الان براتون توضیح میدیم که چی شد.
یک رقص ناشیانه و از هم پاشیده از کلمات شروع شد. جملات را یکی پس از دیگری، بدون مکث و با عجلهای مضحک، به زبان میآوردیم تا حفرهی بزرگ این سوءتفاهم را پر کنیم.
اوروچ شروع کرد :
-من چیز کردم دیشب رفتم جلوی خونه النی...
-چیز بود مست بود حالش خوب نبود...
-النی منو با ماشینم رسوند خونه...
-چون از خونه اومدم بیرون لباس خواب تنم بود.خواب بودم اوروچ اومد بیدارم کرد...
-چیز آره من نصف شب رفتم جلوی خونشون.النی رو بیدار کردم.خواب بود دیگه طبیعتاً لباس خواب تنش بود...
-آره من اوروچ رو رسوندم خونه براش قهوه درست کردم تا یکم به خودش بیاد...
-آره بعدش دیگه دیروقت بود به النی گفتم نرو همین جا بمون...
-خوابیدیم با هم.یعنی چیز،معمولی خوابیدیم.فقط خوابیدیم.خیلی معمولی خوابیدیم...
-آره آره فقط خوابیدیم.خیلی عادی.همون خوابی که همه میخوابن دیگه.چشمات رو میبندی میگیری میخوابی.بدون هیچ حرکت اضافهای...
-چیز آره.بعد بیدار شدیم.من اومدم برای ناهار غذا سفارش دادم.اوروچ رفت دوش گرفت...
-آره من رفتم دوش گرفتم.تنهایی رفتم دوش گرفتم.تنهایی...
-آره اوروچ تنهایی رفت دوش گرفت.منم اینجا روی مبل تنهایی نشسته بودم.اوروچ داشت تنهایی دوش میگرفت...
-بعد در زدن...
-من فکر کردم غذامون رو آوردن...
-منم اومدم درو باز کنم غذا رو تحویل بگیرم که دیگه شما اومدین و بقیهاش مشخصه!
استاد فیرات با نگاهی سرشار از شک و تردید، به ما خیره بود. نگاهش چنان سنگین بود که انگار داشت تمام ادعاهای ما را در هم میشکافت. آنقدر با انگشتهایم بازی کرده بودم که تمام استخوانهای دستم از شدت فشار درد گرفته بود. در این لحظه فرار را راه چاره دیدم و اوروچ را در این مخمصه تنها گذاشتم. به سمت مبل خیز برداشتم، هودیام را چنگ زدم و سوئیچ ماشینِ اوروچ را از روی میز قاپیدم. سرم را پایین انداختم؛ دیگر نمیتوانستم حتی یک لحظه هم به استاد فیرات یا اوروچ نگاه کنم.
با صدایی که از شدت اضطراب و عجله، به سختی شنیده میشد، بی آنکه نگاهی به اطراف بیندازم، گفتم :
-چیز.من میرم.کار دارم.بعداً ماشینت رو برات میارم.
در حالی که با عجله از کنار استاد فیرات عبور میکردم، بیآنکه حتی سر بلند کنم، گفتم :
-روزتون بخیر استاد!
@yaz_beni
224
'پارت صد و هشتاد و یکم'
با حولهی تن پوشی به رنگ سرمهای که تا ساق پایش را میپوشاند، مقابل من ایستاده بود. موهای قهوهای-طلاییاش کاملاً خیس بود و قطرات آب، از میان تارهای مویش میلغزید و روی پوست صورتش میچکید. نمیدانم چندین بار سر تا پایش را برانداز کردم.
با صدای بلند بشکنی که زد، به خودم آمدم و با دستپاچگی، نگاهم را از او دزدیدم و به گوشهای از اتاق دوختم.
-الو!خانم دکتر؟با توام.داشتی اونجا پیش چمدون من چیکار میکردی؟
با انگشتانم بازی کردم و در مغزم به دنبال یک دروغ بدون نقص گشتم :
-چیز.داشتم دنبال گوشوارهام میگشتم.گم شد.چیز،یه لنگه از گوشوارهام گم شد.
چند قدم به من نزدیک شد. چشمهایش را ریز کرد و با نگاهی که ترکیبی از شک و کنجکاوی بود، براندازم کرد :
-هر دوتا لنگهی گوشوارهات تو گوشته که.
اضطرابم اوج میگرفت.
دستم را بی دلیل روی گوشم گذاشتم و گوشوارهام را لمس کردم.
زیر چشمی نگاهش کردم و با صدایی که سعی میکردم عادی باشد، گفتم :
-آها چیز.پیداش کردم دیگه.روی زمین افتاده بود.پیداش کردم.
لبهایش را با حالتی تمسخرآمیز جمع کرد؛ طوری نگاهم میکرد که انگار تمام دروغهایم را در یک نگاه خوانده است.
-گوشوارهات چطوری افتاد توی چمدون من؟آخه داشتی داخل چمدون رو میگشتی.یعنی اشتباه برداشت نکن،اصلاً منظورم این نیست که داری دروغ میگی.اصلاً فکر نکن که حرفت رو باور نکردم.فقط خیلی کنجکاو شدم بدونم چطوری گوشوارهات سر از چمدون من درآورد.
لحنش سرشار از شرارت و شیطنت بود. مطمئن بودم از اینکه من را در همچین مخمصهای گیر انداخته است، نهایت لذت را میبرد.
-چیز.داخل چمدونت نیوفتاده بود که.چیز.من کنار چمدونت رو داشتم میگشتم.کنار چمدونت روی زمین افتاده بود.
ابرویش را بالا انداخت :
-اما در چمدونم بازه،وسایل داخلش بهم ریختهست.
-کار من نبود که.چمدونت همینطوری بود از اول.
لبهایش را روی هم فشرد تا خندهاش را مهار کند. صدایش از شیطنت و خندهای که در گلویش حبس بود، میلرزید :
-آره خب.راست میگی.حق با توئه.لابد دیشب که مست بودم،رفتم سراغ چمدونم وسایل داخلش رو بهم ریختم.بالاخره من که یادم نمیاد.تو دیشب هوشیار بودی،من مست بودم.پس حق با توئه کاملاً.هر چی که تو بگی درسته!
از اینکه این طور با آرامش من را بازی میداد، عصبی شده بودم. دیگر نمیتوانستم چیزی بگویم. در همین لحظه، صدای زنگ خانه طنین انداز شد. این تنها راه فرار من بود.
با قدمهایی تند و شتابزده، از اتاق بیرون رفتم و به سمت پلهها دویدم :
-غذا رسید.میرم تحویل بگیرم!
هنوز به پایین نرسیده بودم که صدای اوروچ من را متوقف کرد :
-النی!وایسا.من باز میکنم.من غذا رو تحویل میگیرم.
با لجاجت به سمتش برگشتم :
-خودم غذا رو تحویل میگیرم؛چه فرقی داره؟
کیف پول کوچکی را در دستش میفشرد. اخمی کرد، از کنارم رد شد و به سمت در رفت :
-نمیشه!تو لباس خواب تنته.من درو باز میکنم.خودم غذا رو تحویل میگیرم.
دنبالش رفتم؛ با عجله از کنارش گذشتم و درست مقابلش ایستادم تا راهش را سد کنم.
نفسم را با غیظ بیرون دادم و مستقیم به چشمان نافذش زل زدم :
-اوروچ!از دیشب تا حالا یک طوری میگی لباس خواب تنته لباس خواب تنته،انگار کاستوم تنمه.بزرگش نکن.
چشمهایش از حدقه بیرون زد و زبانش بند آمد :
-ی..ت..یو..تو..ی...
بلافاصله پلکهایش را با غیظ روی هم فشرد و نفسی از سر کلافگی کشید :
-یـوه النی!یـوه!توبه توبه!تو هم که اصلاً حد و مرز نداری.یواشتر.این چیه میگی.یا صبر یا صبر!خدایا بهم صبر بده از دست این دختر!
چشم غره ای رفتم :
-در ضمن اگه من لباس خواب تنمه،تو هم حوله تنته.یادت رفت به من میگفتی حوله وسیلهی شخصیه و آدم با حوله اینور و اونور نمیچرخه؟همون طوری که آدم مسواکش رو نمیگیره دستش و به بقیه نشون نمیده.تو الان با حوله میخوای بری غذا تحویل بگیری؟نمیشه که.نمیشه!
دندانهایش را روی هم سایید و با غیظ نگاهم کرد :
-من با تو فرق دارم.
-چه فرقی؟لابد چون من زنم و تو مردی.این دیگه تبعیض جنسیتیه!من اصلاً از این چیزا خوشم نمیاد،اصلاً!از مردهایی که خودشون رو برتر از زنها میدونن،متنفرم.از مردهایی که فکر میکنن چون صرفاً مردن میتونن هر غلطی دلشون خواست بکنن،حالم بهم میخوره.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هشتادم'
چشم غره ای رفت و بعد از چند ثانیه، گفت :
-چیز.حالا که مرور خاطرات دیشب تموم شد تو چیز کن.برو پایین.برای ناهار غذا سفارش بده.هر چی که دوست داری سفارش بده.منم برم دوش بگیرم.
همین که چند قدم برداشت و راهش را کج کرد، با صدایی بلند او را متوقف کردم :
-صبر کن.وایسا.هنوز تموم نشده.هنوز ادامه داره.میخوام حرفهات رو یادآوری کنم.خیلی چیزا بهم گفتی.
ضربهای آرام به پیشانیاش زد :
-یا صبر یا صبر!
درست مقابلش ایستادم. مطمئن بودم که در این لحظه، چشمانم از شیطنت و شرارت میدرخشد :
-بهم گفتی خیلی دلت میخواد منو ببوسی.گفتی بعد از اینکه ببخشمت،همش منو میبوسی.
با انگشت اشاره ام چند ضربهی آرام به لبهایم زدم :
-لبهام رو!گفتی بعد از اینکه ببخشمت،همش لبهام رو میبوسی.
چشمانش از تعجب گشاد شد. بیآنکه حتی پلک بزند، به لبهایم خیره شد. آب دهانش را به سختی قورت داد. پلکهایش را با حرص روی هم فشرد و زیر لب زمزمه کرد :
-توبه توبه!استغفرالله.
سرش را پایین انداخت و با کلافگی، بی دلیل دور خودش چرخید.
زیر لب با عصبانیت خودش را ملامت میکرد :
-خدا لعنتم کنه!این چه چرت و پرتایی بود به دختره گفتم.اوروچ بی ظرفیت.اوروچ بی تربیت.اوروچ عقب مونده!
لبخندی از جنس پیروزی روی لب داشتم :
-صبر کن!هنوز تموم نشده.چیزای دیگهای هم بود.مثلاً...
دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا آورد و حرفم را قطع کرد :
-النی!بسه!توروخدا دیگه نگو.دیگه چیزی نگو.توروخدا دیگه ادامه نده!حالم بد شد.به خدا فشارم رفت بالا!
دستم را روی دهانم گذاشتم و بی صدا خندیدم.
پشت سرم ایستاد، جفت دستهایش را روی شانههایم گذاشت و من را به بیرون از اتاق هدایت کرد :
-برو خوشگلم!برو پایین.راحت روی مبل بشین،هرچی دلت میخواد برای ناهار سفارش بده.بعدم برای خودت قهوه درست کن.آها؛ایهلامور هم خریدم.میتونی ایهلامور هم درست کنی.برو عزیزم؛برو پایین.منم خیلی سریع دوش میگیرم میام!
لبخندی که از رضایت روی لبهایم نقش بسته بود، انگار قرار نبود پاک شود. از اینکه توانسته بودم با یادآوری اتفاقات دیشب، او را تا این حد به مرز فروپاشی برسانم و خجالتزدهاش کنم، احساس پیروزی و خوشحالی میکردم.
از پلهها پایین رفتم و روی مبل لم دادم. گوشی را به دست گرفتم و با خیالی آسوده، برای خودم یک پیتزای سبزیجات و برای اوروچ یک پیتزای گوشت سفارش دادم. لبخندی بی اختیار روی لبم نشست. این روزها، نوعی آرامش غریب در وجودم جاری بود؛ آرامشی که از جنس عشق بود. آرامشی که انگار تمام آشفتگیهای گذشته را با خود میبرد.
عقربههای ساعت به دنبال هم میدویدند و زمان میگذشت. نگاهم را بی هدف در گوشه و کنار خانه چرخاندم که ناگهان، نگاهم روی پلهها قفل شد. فکری، مثل یک جرقه، ذهنم را روشن کرد. حضور او در حمام، فرصتی بی نظیر برای من خلق کرده بود. میتوانستم از این فرصت استفاده کنم و اتاقش را زیر و رو کنم. دلم میخواست دفترهایش را پیدا کنم؛ همان دفترهایی که احتمالاً تنها سرنخهای باقی مانده از گذشتهای بودند که او با تمام توان، از آن فرار میکرد.
وقت را تلف نکردم. با قدمهایی تند و پر از هیجان، از پلهها بالا رفتم. صدای ریتمیک و مداوم برخورد آب با کف حمام، تمام فضای اتاق را پر کرده بود. در ضلع غربی اتاق، راهروی کم عرض و باریکی قرار داشت که مستقیماً به حمامِ مستر ختم میشد.
به سمت میز پاتختی رفتم؛ روی زانوهایم نشستم و کشوها را یکی پس از دیگری باز کردم، اما همه خالی بودند. از سر کلافگی و درماندگی، چنگی به موهایم زدم. ایستادم و چشمهایم را با دقت روی وسایل اتاق چرخاندم تا اینکه نگاهم روی چمدانها و ساکهایش ثابت ماند. برقی در چشمانم درخشید. فوراً کنار بزرگترین چمدان که در آن نیمه باز بود، نشستم. لبهی سرد زیپ را گرفتم و با یک حرکت سریع، آن را تا انتها عقب کشیدم؛ صدای کشیده شدن دندانههای زیپ روی هم، در اتاق پیچید. میان لباسها و وسایل شخصی اش جستجو میکردم تا اینکه بالاخره، لبهی یکی از دفترهای سر رسید را دیدم. لبخندی پیروزمندانه بر لبانم نشست. هنوز فرصت نکرده بودم صفحهای را باز کنم که صدای سرفههای بلند اوروچ، مثل انفجار در اتاق پیچید. چشمانم از فرط اضطراب و تعجب، برای لحظهای گشاد شد و از جا پریدم. قلبم چنان محکم به سینهام کوبید که انگار میخواست از جای خود فرار کند. از شدت وحشت، دفتر از دستم لیز خورد و با صدای خفهای به اعماق چمدان سقوط کرد.
-النی!تو داری اونجا چیکار میکنی؟
صدایش از پشت سر، به گوش میرسید. لبخندی مضحک و مصنوعی روی صورتم نشاندم و سعی کردم خودم را جمع و جور کنم. با کمی مکث، از روی زمین بلند شدم و به سمتش برگشتم :
-من داشتم چیز...
با دیدنش، کلمات در گلویم خشک شدند.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هفتاد و نهم'
اخمی کرد و چهرهاش از انزجار مچاله شد و تن صدایش بالا رفت :
-چی؟گفتم کاش جای بالشتت بودم؟
پلکهایش را با غیظ روی هم فشرد و زیر لب زمزمه کرد :
-آخه "کاش من جای بالشتت بودم" چیه مرتیکه؟یعنی هیچ حرف رمانتیکتری پیدا نکردی؟فقط چرت و پرت میگی.
لبهایم را با لذت پیروزی جمع کردم؛ دائم سر تا پایش را با نگاهی شرارت آمیز برانداز میکردم :
-حتی گفتی شونهام هم خیلی خوش شانسه.بعد گفتی وقتی به من نگاه میکنی،میتونی شعر بنویسی.
جفت دستهایش را روی صورتش گذاشت، نفس عمیقی کشید و بعد، با درماندگی پیشانیاش را مالید.
چشمهایم را ریز کردم و با لحنی که سعی میکردم تهدیدآمیز و غیظ آلود به نظر برسد، گفتم :
-چی شد؟نکنه از حرفهات پشیمون شدی؟چیه نکنه وقتی منو نگاه میکنی نمیتونی شعر بنویسی؟
در کمال ناباوری، چشمانش خندید :
-نه!پشیمون نشدم.وقتی نگاهت میکنم واقعاً میتونم شعر بنویسم.
لبخندی پیروزمندانه زدم و با تحکم و غرور گفتم :
-خوبه!
مکث کردم.
-پس اگه واقعاً میتونی شعر بنویسی،نشونم بده.همین الان شعر بنویس.برام شعر بگو.منو نگاه کن و شعر بگو.اما حواست باشه،شعر باید برای خودت باشه.سرقت ادبی نکن!یالا،زود باش!
لبخندی عمیق روی لبهایش نشست و نزدیکم شد. دست راستش را بالا گرفت و موهایم را پشت گوشم زد. چند ثانیه تمام، تک تک جزئیات چهرهام را با دقت بررسی کرد. به چشمهایم خیره شد، آن قدر خیره که انگار در مردمکهایم غرق شده بود؛ سپس، با لحنی که از احساس لبریز بود، گفت :
"Gözlerinin içinde kayboluyorum
Gitmek istesem de gidemiyorum
Kaçmak istesem de kaçamıyorum
Kurtarmak istesem de kurtaramıyorum
Ne var o gözlerinin içinde?
Nasıl hapsettin beni kendine?
Bir şeyi çok iyi biliyorum;
Senden asla vazgeçemiyorum"
"در چشمانت غرق میشوم
اگر بخواهم بروم، نمیتوانم
اگر بخواهم فرار کنم، نمیتوانم
اگر بخواهم خودم را نجات دهم، باز هم نمیتوانم
در آن چشمانت چه نهفته است؟
چگونه مرا در دام خود اسیر کردهای؟
یک چیز را خیلی خوب میدانم؛
هرگز نمیتوانم از تو بگذرم."
کلماتش مثل قطره های باران روی سنگ فرش خشک وجودم نشست. برای ثانیهای، تمام آن دنیای سردم فرو ریخت. من، حالا، در این لحظه، زنی بودم که در چشمان این مرد، خودش را گم کرده بود.
این مرد بیپروا شیفتهام بود! عشقش مثل یک دریای مواج، بی مرز و بی کران بود و من، درست میان این موجها گیر افتاده بودم. فوراً سرم را پایین انداختم و نگاهم را به زمین دوختم. چند ثانیه مکث کردم؛ فقط برای اینکه بتوانم این همه احساسی را که یک باره درونم ریخته بود، دوباره سر جای خودش بنشانم. وقتی بالاخره توانستم بر خودم مسلط شوم، سرم را بلند کردم و با شیطنت به او نگاه کردم :
-خوبه خوبه.خوشم اومد.آقای شاعر شدی.خیلی خوبه؛خیلی خوشم اومد!
سرش را پایین انداخت و بی صدا خندید.
با بازیگوشی، ابروهایم را بالا انداختم و با لحنی پر از غرور گفتم :
-حق داری.حق داری وقتی منو نگاه میکنی،یهو استعدادت شکوفا بشه و توانایی شعر گفتن پیدا کنی.یعنی بهت حق میدم.تنها نیستی؛هر کسی منو نگاه کنه،میتونه شعر بگه.بالاخره این زیبایی میتونه هر کسی رو به وجد بیاره.حق میدم بهت.
هنوز جملهام تمام نشده بود که سرش را چنان با شتاب بالا آورد که صدای کشیده شدن عضلات گردنش را شنیدم.
اخم غلیظی روی پیشانیاش نشست و نفسش را با غیظ و صدایی بلند بیرون داد :
-چی؟خیر باشه؟یعنی چی که هر کی منو ببینه میتونه شعر بگه؟منو ببین،اگه کسی بخواد بهت نگاه کنه،اول چشمهاش رو از کاسه در میارم،بعدم قبل از اینکه بتونه حتی یه بیت بگه،اون زبونش رو از حلقومش میکشم بیرون تا لال بشه.الله الله!منو دیوونه نکن النی!سر به سر من نذار!
لبهایم را محکم روی هم فشار دادم تا خندهام را مهار کنم. اخمی کردم و با تن صدای بلندی گفتم :
-وحشی!
@yaz_beni
224
'پارت صد و هفتاد و هشتم'
چشمهایش را ریز کرد و چند ثانیه با غیظی ساختگی نگاهم کرد :
-من الکلی نیستم!فقط یه شیشه خوردم.
تکانی به شانههایم دادم :
-پس چقدر بی ظرفیتی.بی جنبه!
سرش را پایین انداخت؛ نفسی از سر کلافگی کشید و زیر لب زمزمه کرد :
-یا صبر یا صبر!
بعد از مکثی کوتاه، با لحنی نگران گفتم :
-چیز کن.برو دوش بگیر،حالت بهتر میشه.اگه بعد از حموم بازم سرت خیلی درد میکرد،یه مسکن بخور.
سری تکان داد :
-باشه.
روی تخت جا به جا شدم، قصد داشتم از جایم بلند شوم که ناگهان صدایش من را میخکوب کرد :
-صبر کن.یه دقیقه یه دقیقه...
رنگ نگاهش تغییر کرده بود. انگار چیزی را در اعماق حافظهاش پیدا کرده بود.
به صورتم خیره شد و با لحنی که بوی پیروزی میداد، گفت :
-یه چیزی یادم اومد.تو دیشب به من یه چیزی گفتی.
نفس در سینهام حبس شد. از شدت اضطراب، لب پایینم را زیر دندان گرفتم و در دلم ملتمسانه دعا کردم که اوروچ آن اعتراف را به یاد نیاورده باشد؛ همان جملهی "منم خیلی دوستت دارم".
چشمهایش را ریز کرد و با شیطنت و شرارت نگاهم کرد :
-یکی دیشب بهم گفت "خیلی دوستت دارم".
فوراً سرم را به سمت دیگر چرخاندم. چشمهایم را با غیظ بستم و در دلم هزاران بد و بیراه نثار خودم کردم.
صدایش سرشار از شیطنت و اشتیاق بود :
-احیاناً تو نبودی؟تو نبودی که بهم گفتی "خیلی دوستت دارم"؟چرا چرا.خودت بودی.تو بودی که دیشب به همکارت گفتی "منم خیلی دوستت دارم".
دستپاچه شده بودم؛ بدون اینکه جرئت کنم نگاهش کنم، سرم را به نشانهی انکار تکان دادم :
-نه!من همچین چیزی بهت نگفتم.داری توهم میزنی.
-النی!به من نگاه کن!
سرم را به سمتش چرخاندم و با جسارت به چشمانش زل زدم.
-اعتراف کن.تو دیشب به من گفتی "منم خیلی دوستت دارم".من یادمه.خیلی خوب یادمه!
با لحنی محکم گفتم :
-من همچین چیزی نگفتم.من هوشیار بودم و تو مست بودی.قاعدتاً هر چی من بگم درسته.وقتی میگم من همچین چیزی نگفتم،یعنی نگفتم!
با شرارت نگاهم میکرد و چشمانش میخندید :
-النی!من یادمه.
با بی تفاوتی شانههایم را بالا انداختم :
-اشتباه یادته.
-گفتی!
-نگفتم!
-گفتی!
-نگفتم!
-گفتی!
-نگفتم!
به یکباره به سمتم خیز برداشت. انگشتانش را روی ماهیچههای شکمم لغزاند و با قلقلکی ناگهانی، تمام سنگرم را فرو ریخت. سرم به عقب پرت شد و روی تخت دراز کشیدم. رویم نیم خیز شده بود و بیوقفه قلقلکم میداد.
قهقهه میزدم، پاهایم را بی اختیار روی تشک میکوبیدم و بدنم روی تخت غلت میخورد :
-اوروچ!نکن..نکن..قلقکم میاد..ولم کن..نکن!
-تا اعتراف نکنی ولت نمیکنم.باید بگی آره،دیشب بهت گفتم منم خیلی دوستت دارم.یالا،اعتراف کن وگرنه ولت نمیکنم.
روی تخت به این سو و آن سو غلت میخوردم. از شدت خنده، گوشهی چشمهایم خیس شده بود و به نفس نفس افتاده بودم :
-اوروچ!نکن..ولم کن..نمیگم..نمیگم..تو اشتباه یادته..من همچین چیزی نگفتم..من بهت گفتم ازت متنفرم!
میخندید و انگشتانش را با بیرحمیِ شیرینی روی شکمم میلغزاند :
-تو حقه بازی!حقه باز!
تمام ماهیچههای شکمم از انقباض مداوم تیر میکشید، فکم از شدت خنده درد گرفته بود و دیگر نمیتوانستم نفس بکشم :
-آی اوروچ!اوروچ ولم کن..ولم کن..دیگه نمیتونم..نمیتونم نفس بکشم.
دستهایش را عقب کشید. برای لحظهای در سکوت به صورتم نگاه کرد؛ موهایم را که در تقلا آشفته شده و روی صورتم ریخته بود، با نوازشی آرام کنار زد. بعد، عقب رفت و از من فاصله گرفت.
روی تخت نشستم؛ دستم را روی قفسهی سینهام که هنوز با ریتمی تند و نامنظم بالا و پایین میرفت گذاشتم و سعی کردم با چند نفس عمیق، خودم را آرام کنم.
لبخندی عمیق روی لبهایش نقش بسته بود و به صورتم خیره بود.
بدون هیچ مقدمهای، گفت :
-النی!امشب بریم شهربازی؟دوست داری؟
ابروهایم را با تعجب بالا انداختم :
-شهربازی؟
سری به نشانهی تأیید تکان داد.
در لحظه، ذوق و شوق به چهرهام رنگِ زندگی بخشید :
-آره؛خیلی دوست دارم.باشه،بریم.بریم شهربازی.
-باشه پس.امشب با هم میریم.
موهایم را مرتب کردم و از روی تخت بلند شدم. در همان لحظه، چیزی در ذهنم جرقه زد و با نگاهی که از شیطنت و شرارت لبریز بود، به چهرهاش خیره ماندم :
-دلت میخواد یادت بیارم که دیشب چیا بهم گفتی؟
فوراً از روی تخت بلند شد و با دستپاچگی، دستی به موهایش کشید :
-چی؟نه!نه اصلاً دلم نمیخواد.ولش کن.حرفهام رو فراموش کن.چیز کنیم.من میرم دوش بگیرم،تو هم برو پایین.
چهرهاش مضطرب شده بود. با کلافگی دستی به ریشهایش کشید. انگار با خودش کلنجار میرفت.
سر تا پایش را با نگاهی شیطنت آمیز برانداز کردم :
-بهم گفتی بالشتم خوش شانس ترین چیز توی این دنیاست!گفتی کاش جای بالشتم بودی.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هفتاد و هفتم'
روی تخت جا به جا شدم و کش و قوسی به بدنم دادم. خمیازهای کشیدم و علیرغم میل باطنیام، چشمهایم را باز کردم. چند بار پلک زدم تا مه خواب از جلوی دیدم کنار برود. نور خورشید از میان پردهی حریر سفید میگذشت و درست در مرکز اتاق، ستونی از غبار درخشان به پا کرده بود.
با دیدن چهرهی آرام اوروچ، لبخندی عمیق و بی اختیار روی لبهایم نشست. کمی دورتر از من، روی تخت خوابیده بود. در خواب، شبیه به پسر بچههای آرام و معصوم بود.
او زیباترین منظرهی کل زندگی من بود!
دوباره روی تخت جا به جا شدم و خودم را به او نزدیک کردم. بدنم را کمی بالا کشیدم، آرنجم را به بالشت تکیه دادم و با شور و اشتیاقی که از ته دل میآمد، موهایش را نوازش کردم. سرم را کج کردم و برای چند ثانیه، تمام وجودم را وقف تماشای جزئیات چهرهاش کردم؛ مژههای طلاییاش، استخوان گونهاش، فرم بینیاش، ریشهای نامرتبش و لبهایش. دستم را روی گونهاش گذاشتم و ریشهایش را به آرامی نوازش کردم. با هر حرکت انگشتانم روی پوستش، تمام آشوبهای درونم آرام میگرفت. در آن لحظه، زمان متوقف شد و من در دریایی از آرامش غرق بودم.
ناگهان، اوروچ روی تخت تکانی خورد و صداهای نامفهومی از گلویش خارج شد. داشت خواب میدید.
-مرج..مرجان..تو..مرجان..چقدر..چقدر خوشگلی...
چشمانم از حدقه بیرون زد و برق از سرم پرید. فوراً روی تخت چهار زانو نشستم. قفسهی سینهام از شدت عصبانیت بالا و پایین میرفت.
با خودم زمزمه کردم :
-چی گفت؟مرجان؟گفت مرجان؟داره خواب مرجان رو میبینه؟
سرش روی بالشت تکان خورد و با همان لحن کش دار و خوابآلود گفت :
-مرجان..تو..خیلی خوشگلی..خیلی..بیا..بیا با هم بریم..مرجان...
چشمهایم را آنقدر از فرط خشم گشاد کرده بودم که پلکهایم از کشیدگی بیش از حد، تیر میکشید.
مشتی محکم به بازویش کوبیدم :
-اوروچ!بیدار شو!
با حرص و شتاب، بالشت را از کنارم برداشتم و آن را میان مشتم مچاله کردم :
-اوروچ!بیدار شو!بیدار شو وگرنه با بالشت خفهات میکنم.داری خواب مرجان رو میبینی؟مرتیکهی بیشعور!بی تربیت!عقب مونده!مالاکاس!
به یکباره چشمانش را باز کرد. همانطور که دراز کشیده بود، با خونسردی، سرش را روی بالشت تکان داد و به من خیره شد. اخمی کرد؛ چهرهاش کاملاً جدی به نظر میرسید :
-چی شد خانم دکتر؟سرت گیج میره؟نکنه فشارت افتاد؟
گیج شده بودم؛ اخمی کردم :
-چی؟
لبخند کش دار و شیطنت آمیزی زد :
-چی چی؟
روی تخت نشست و قهقهه زد؛ بلند و بیامان.
در حالی که نفسهایم را با صدا و عصبانیت بیرون میدادم، گفتم :
-یه دقیقه،تو..تو خواب نبودی؟داشتی برای من فیلم بازی میکردی؟
دستی به یقهی لباسش کشید و ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت :
-آره؛خواب نبودم.بیدار بودم.داشتم تو رو اذیت میکردم.
بالشت را با تمام توان به بازویش کوبیدم :
-خیلی بی مزهای!
لبخندی روی لبهایش نشست و چشمانش که حالا دوباره از آن عشق همیشگی لبریز شده بود، حول صورتم چرخید :
-یک ساعت پیش بیدار شدم.داشتم زیباترین منظرهی کل زندگیم رو تماشا میکردم!
لبخندش آرام آرام محو شد و این بار، با آن نگاه شیطنت آمیز، ابروهایش را بالا انداخت :
-تو هم بیدار شدی داشتی زیباترین منظرهی زندگیت رو تماشا میکردی نه؟آدم همکارش رو اینطوری با عشق نوازش میکنه؟
تکانی به شانههایم دادم. دستپاچه شده بودم. با یقهی لباس خوابم بازی کردم و سعی کردم بحث را عوض کنم :
-چیز.ساعت چنده؟
-یازده و نیم.
بی آنکه نگاهش کنم، با لحنی متعجب گفتم :
-واقعاً؟چقدر خوابیدیم.ظهر شد.
-چیز.النی!من معذرت میخوام.دیشب اومدم شیشه رو شکوندم.نصف شب ترسوندمت.ببخشید واقعاً.واقعاً نمیخواستم همچین کاری کنم.نمیخواستم تو رو بیدار کنم.یعنی...دست خودم نبود.ببخشید.معذرت میخوام.خیلی ترسیدی؟
نگاهم را به صورتش دوختم. در عمق مردمکهایش، پشیمانی و نگرانی را میدیدم.
-آره؛ترسیدم.خیلی ترسیدم.اما چیکار کنم؟بالاخره یه مالاکاس بیشتر توی زندگیم ندارم.باید بسوزم و بسازم.مجبوراً!
چشمهایش را ریز کرد و لبخندی کج روی لبش نشست :
-مجبوراً؟
لبخندم را فرو خوردم و سری به نشانهی تأیید تکان دادم :
-مجبوراً!
اخم کردم و با نگاهی موشکافانه، صورتش را زیر نظر گرفتم :
-تو چیزی از دیشب یادت میاد؟یعنی چیز.چقدر از اتفاقات دیشب رو یادته؟
دستش را با کلافگی روی پیشانیاش فشرد :
-سرم خیلی درد میکنه..چیز زیادی یادم نیست..چیزای پراکندهای یادمه..تصویر و صداها زیاد واضح نیستن!
ابروهایم را در کمال خونسردی بالا انداختم :
-آره خب طبیعیه.وقتی اندازهی یه گالن مشروب بخوری همین میشه.الکلی!
@yaz_beni
224
واییییی تو فوقالعادهای 😭🤍
قلمتتتت واقعاً معجزهست، انقدرررر زیبا و دلنشین مینویسی که آدم واقعاً میمونه مگه میشه اصلاً؟! 😭😭
آیناززززز خیلیییی خوب بوددددد، واقعاً خیلی خوب بودددد 😭🤌🏻🤍 مگه میشه هر جملههه طوری نوشته بشه که انگار همون لحظه دقیقاً اونجایی و داری همهچیو با چشم خودت میبینی؟!
اصلاً نمیدونم چطوری توضیحش بدم، ولی من موقع خوندن واقعاً فقط «نمیخوندم»... انگار داشتم اون صحنه رو زندگی میکردمممم 😭😭
تصویرسازیهات، توصیفهات، انتخاب کلماتت، حتی ریزترین جزئیاتشون یه جوریه که آدم ناخودآگاه خودش رو وسط داستان پیدا میکنه. 🥹🤍
انگار صحنهها فقط نوشته نمیشن، ساخته میشن و جلوی چشم آدم شکل میگیرن. 😭
و چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم اینه که تو فقط اتفاقات رو تعریف نمیکنی؛ حس و حالشون رو هم منتقل میکنی. آدم میتونه فضای صحنه، احساس شخصیتها و حتی اون لحظهای که داری میخونیش رو حس کنه. 🥹🤍
واقعاً توی قلمت یه ظرافت خاصی هست که باعث میشه حتی جملههای ساده هم قشنگ و ماندگار بشن.
توصیفهات انقدر زندهان که آدم دلش میخواد مکث کنه و دوباره بخونتشون، چون هر بار یه جزئیات تازه توشون پیدا میکنی. 😭🤌🏻
خیلییییییی فوقالعاده استتتتت، عالیییی بوددددد 😭😭🤍✨
واقعاً بینظیر بود؛ قلمت یه جوریه که آدم رو از دنیای خودش جدا میکنه و برای مدتها میبره توی دنیای داستان، طوری که حتی بعد از تموم شدن صحنه هم حالوهوای اونجا توی ذهن آدم میمونه. 😭🤍
224
Do you get deja vu...وایییی مردم از شباهت قشنگشون ، این صحنه تو یارگی یکی از صحنه های مورد علاقه امه و واقعا موقع خوندن پارتای جدید دچار دژاوو شدم
