ch
Feedback
~Yaz beni~

~Yaz beni~

前往频道在 Telegram

Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فن‌فیک "قطب‌نمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیام‌های ناشناس : @yazbenibot

显示更多
未指定国家未指定类别
224
订阅者
+224 小时
+147 天
+1430 天
帖子存档
نه بابا گریه چیه خاک رفته تو چشمام😭😭😭😭
+6
نه بابا گریه چیه خاک رفته تو چشمام😭😭😭😭

photo content
+1

"Ezilip büzüldüm hep, yüzünün karşısında"
"Ezilip büzüldüm hep, yüzünün karşısında"

دنبال یه مقصر میگشتم نگو که مقصر زمان بوده فکر میکردم خیلی وقته گذشته اما انگاری هنوز زود بوده بزرگ شدم، با خودم حساب و کتاب کردم از خودم دور شدم همیشه در برابر چهره‌ی تو خرد و شکسته شدم نمیگذره، آه، نمیگذره امتحان کردم فراموش کردنت رو بدون تو موفق شدن رو توی بازی زندگی آروم نمیگیره، آه نه دردی که به جا گذاشتی و نه این سوزی که به ارث گذاشتی آه، فهمیدم توی این همه شلوغی خیلی تنهام نبودنت دردِ دل منه این بارِ غم درست کنارمه
🧭 #Music 🫀
@yaz_beni

'پارت دویست و پنجم' -چیز.بریم همون ساحلی که اون شب بهم کلک زدی منو بردی.گفتی یه زخمی هست.بریم همون منطقه. -کلک زدم؟ -نزدی؟قرارم با برکای رو خراب کردی دیگه.با نقشه منو بردی اونجا! نفسش را با غیظ بیرون داد : -اسم اون عوضی رو نیار.دیگه امشب پتانسیل ندارم.به خدا سکته میکنم. -باشه اوروچ!بزرگش نکن. چند لحظه‌ای گذشت. سرش را به طرفم چرخاند و سکوت ماشین را شکست : -میخوای در مورد چی باهام صحبت کنی؟ با شیطنت گفتم : -وقتی برسیم،صحبت کنم میفهمی. تشویش توأم کنجکاوی را در جزئیات چهره‌اش می‌دیدم : -نمیشه همین الان بگی؟نمیشه همین‌جا صحبتت رو شروع کنی؟بالاخره چند دقیقه دیگه میرسیم ساحل دیگه.میتونی همین الان شروع کنی. در کمال آرامش و خونسردی، سری به نشانه منفی تکان دادم : -نه!متأسفانه نمیشه.باید برسیم ساحل! -یا صبر یا صبر! بعد از مکثی کوتاه گفتم : -چیز.اوروچ!تو برای چی به یامان گفتی بیاد بگه از من فیلم و عکس نگیرن؟ زیر چشمی نگاهم کرد و برقی از شیطنت در چشمانش درخشید : -یعنی...نخواستم تیتر روزنامه‌ها و صفحات مجازی بشی.صدات خیلی خوبه.یهو دیدی دنبالت راه میوفتادن.جلوی خونه‌ات صف میکشیدن.چیز.این تهیه‌کننده‌ها بهت هی زنگ میزدن.هی اصرار میکردن بیا خواننده‌ی ما شو.بیا زیر نظر ما کار کن.بیا آهنگ بده.آلبوم بده.بعد خب تو قاعدتاً نمیتونستی بری دیگه.چون دکتری،خواننده نیستی که.ولی اینا هی بهت زنگ میزدن،هی اصرار میکردن.خلاصه اینطوری اذیت میشدی.منم ‌نخواستم آرامشت بهم بریزه!نخواستم اذیت بشی.برای همین مشکل رو از ریشه حل کردم! لب‌هایم را روی هم فشردم و جلوی خنده‌ام را گرفتم : -آره آره قطعاً به خاطر همین بوده.یعنی مطمئنم به خاطر همین بوده.مطمئنم تو توی اون لحظه به همچین چیزایی فکر کردی.مطمئنم.یعنی اصلاً مشکلت چیز دیگه‌ای نبود؛اصلاً! در همین حین، تلفن همراهش لرزید و نام "خانم مدیر" روی صفحه مانیتور ماشین نمایان شد. چشم‌هایش روی صفحه قفل شد. اضطراب را در نگاهش دیدم. -جواب بده دیگه! سری به نشانه‌ منفی تکان داد : -ولش کن!نمیخوام صحبت کنم. دستش را به سمت مانیتور برد تا رد تماس بزند، اما معطل نکردم؛ مچ دستش را گرفتم و مانع شدم. -اوروچ!جواب بده. نمی‌دانم چرا، اما حس غریبی داشتم. یک کنجکاوی سنگین و مبهم من را به سمت شنیدنِ این مکالمه می‌کشاند. پلک‌هایش را با عصبانیت روی هم فشرد و علی‌رغم میل باطنی‌اش، دکمه‌ی پاسخ تماس را لمس کرد. صدای زنی جوان، با لحنی مضطرب و نگران در فضای ماشین طنین انداز شد : -خدایا شکرت!بالاخره جواب دادین.حالتون خوبه آقای دکتر؟چند روزه دارم باهاتون تماس میگیرم اما جواب نمیدین. تلفیقی از خشم، اضطراب و کلافگی روی چهره‌ی اوروچ نشسته بود. -بفرمایید خانم مدیر.چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟ -من خیلی نگرانتون شدم.بچه‌ها خیلی دلشون براتون تنگ شده.بیشتر از یک ماهه که نمیاین پرورشگاه...من هفته‌ی پیش اومدم بیمارستان بهم گفتن دیگه اینجا کار نمیکنین.اتفاق بدی افتاده؟شما کجایین؟ اوروچ عصبی بود. پاسخ‌های کوتاه و سرد می‌داد تا هر چه سریع‌تر این مکالمه را تمام کند : -کار دارم خانم مدیر.ازمیر نیستم! -میدونم از دست من خیلی عصبانی‌‌این.از اون روزی که بوسیدمتون دیگه نیومدین پرورشگاه.نمیدونم چند بار دیگه باید ازتون عذرخواهی کنم. در یک لحظه، دنیا متوقف شد. سرم را با شوک و ناباوری به طرف اوروچ چرخاندم. نگاه‌مان در هم گره خورد. اشک، بی‌اختیار در چشم‌هایم حلقه زد و "از اون روزی که بوسیدمتون" بارها و بارها در سرم پژواک شد. اوروچ فوراً نگاهش را دزدید و با غیظ پلک‌هایش را روی هم فشرد. -خانم مدیر من بعداً بهتون زنگ میزنم. تلفن را قطع کرد. هوا در ماشین سنگین شد؛ انگار تمام اکسیژن را یک ‌جا بیرون کشیده بودند. دستی نامرئی، محکم گلویم را چسبید. هر چه هوا می‌بلعیدم، به ریه‌هایم نمی‌رسید. چیزی گره‌ خورده و سخت در گلویم گیر کرده بود. سردیِ مرگباری از میان پوست و استخوانم عبور می‌کرد. دیواره‌های ماشین منقبض می‌شدند، نزدیک و نزدیک‌تر می‌آمدند، انگار می‌خواستند من را ببلعند و خرد کنند. با لحنی که بیشتر از خشم، لبریز از درماندگی و التماس بود، گفتم : -ماشین رو نگه دار!میخوام پیاده بشم. -النی!بذار برات توضیح بدم. -اوروچ!بزن بغل! به او نگاه نمی‌کردم. تصویر خیابان و چراغ‌های شهر از پشت شیشه‌ی ماشین، برایم کدر، تار و نامفهوم شده بود. -النی!ببین.اونطوری که فکر میکنی نیست.من نبوسیدمش که.اون یهویی اومد جلو.من اصلاً... فریادی کشیدم که حس کردم تارهای صوتی‌ام سوخت و خراشیده شد : -بهت گفتم ماشین رو نگه دار! -باشه باشه.آروم باش.باشه! @yaz_beni

'پارت دویست و چهارم' علی گفت : -اوروچ!النی خودش حقش رو گذاشت کف دستش.یه مشت زد توی صورت ساواش.حتی فکر کنم یه مشت نه؛چندتا مشت.تکنیک‌های عجیب و غریب بوکس رو روش پیاده کرد.بعد نیلوفر پرید موهای ساواش رو کشید.منم اون وسط داشتم نیلوفر و النی رو کنترل میکردم تا کار به اداره آگاهی نکشه.بعدم که خب هر سه تامون رو از اونجا پرت کردن بیرون.کارت عضویتمون باطل شد.دیگه هیچوقت نمیتونیم پامون رو بذاریم کِمِر کانتری کلاب. اوروچ در لحظه، به طرفم چرخید و با بهت‌زدگی به صورتم خیره شد : -تو..تو کتکش زدی؟ با خونسردی تکانی به شانه‌هایم دادم : -پس چیکار میکردم؟بهم توهین کرد.چون صرفاً جوابم منفی بود بهم توهین کرد.وایمیستادم نگاهش میکردم؟ نگاه اوروچ در کسری از ثانیه تغییر کرد. خشم آتشین در چشم‌هایش جای خود را به تحسینی عمیق و شگفتیِ خالص داد. با صدایی که حالا نرم‌تر شده بود، گفت : -ماشالله بهت!کار خیلی خوبی کردی.دستت درد نکنه! نیلوفر با عصبانیت نفسی کشید : -باورم نمیشه!کل ماجرا رو چرا لو دادین؟من میخواستم فقط تا لحظه‌ی پیشنهاد ازدواج رو برای اوروچ تعریف کنم.گند زدین. علی از روی صندلی بلند شد و دست نیلوفر را گرفت تا او را هم بلند کند : -پاشو نیلوفر.پاشو بریم خونه. اوروچ کت چرمم را از روی صندلی برداشت و به سمتم گرفت : -بیا!بپوش بریم.دیر وقته.ببرمت خونه،استراحت کن.تا چند ساعت پیش بیمارستان بودی،خیلی خسته شدی. بی‌اختیار لبخندی گوشه‌ی لبم نشست. به کمک او کت را پوشیدم، گرمای دستانش روی شانه‌هایم حس آرامش عجیبی داشت. اوروچ هم کتش را پوشید. به سمت نیلوفر رفتم و با تهدید سری تکان دادم : -فردا به حسابت میرسم. اخمی کرد : -برو بابا! از هیاهوی کلوب بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم. سکوت سنگینی فضایِ داخل ماشین را پر کرده بود. هنوز چند دقیقه‌ای از حرکت نگذشته بود که اوروچ سرش را به طرفم چرخاند : -النی!من میگم بریم این کلابه.من خودمم این عوضی رو کتک بزنم.اینطوری خیالم راحت نمیشه. نفسم را با کلافگی بیرون دادم : -اوف اوروچ!نیازی نیست.یک سال از اون ماجرا میگذره.دیگه تموم شده رفته.نیازی به باز کردن دفترهای قدیمی نیست. نگاهش را از من دزدید و غم در صدایش خانه کرد : -ازت معذرت میخوام! اخمی کردم : -چرا؟ -یعنی..اگه من بودم..اگه کنارت بودم..تو مجبور به تحمل همچین چیزایی نبودی..اگه من بودم کسی به خودش اجازه نمیداد به تو توهین کنه..یعنی ببخش..ببخش که تنهات گذاشتم..ببخش که مجبور شدی تنهایی با همه‌ چیز بجنگی..ببخش که اون حرف‌ها رو از اون عوضی شنیدی!ببخش که مجبور شدی تنهایی از خودت دفاع کنی! قلبم تیر کشید و نگاهم را به نیم‌ رخ صورتش دوختم : -اوروچ!نیازی به عذرخواهی نیست که.یعنی من نمیفهمم؛دلیلی نداره تو برای همچین چیزی از من عذرخواهی کنی...اگه امشب نیلوفر این موضوع رو باز نمیکرد من هیچوقت برات تعریف نمیکردم.چیزیه که تموم شده رفته.من حتی در موردش به مامان و بابام هم چیزی نگفتم.چیز بی اهمیتی بود. به جاده نگاه می‌کرد و غم در صدای بم‌اش اوج گرفت : -تو بهم گفتی..گفتی که اول خانواده‌ات بیست سال از زندگیم رو دزدیدن و بعد تو پنج سال دیگه‌اش رو ازم دزدیدی..یعنی..درست گفتی..حق با تو بود..من روزها و سال‌هایی که میتونستیم کنار هم باشیم رو از هردومون دزدیدم..به این فکر میکنم..خیلی..یعنی..اگه توی این پنج سال کنارت بودم... سکوت کرد. فکش لرزید و دیگر چیزی نگفت. جمله‌اش در میانه‌ی هوا معلق ماند، انگار سنگینیِ واژه‌ها نفسش را گرفته بود. او همیشه در بروز غم‌هایش ناتوان بود؛ عشق را فریاد می‌زد، اما غم‌هایش را در گلو می‌کشت. همیشه با غم‌هایش تنهایی می‌جنگید! چند ثانیه با بغض نگاهش کردم و بعد، نگاهم را دزدیدم. کیفم روی پاهایم بود؛ دستم را روی آن گذاشتم، به یاد هدیه‌اش افتادم و لبخندی روی لبانم نشست. گذشته برای ما قفسی بود که دیوارهایش از حسرت ساخته شده بود؛ دیوارهایی که هر دو سال‌ها در آن حبس شده بودیم. اما حالا، من کلید را در قفلِ این قفس می‌چرخاندم. نه برای فراموشی، که برای بخشیدن خودمان. وقت آن بود که به جای سوگواری برای سال‌های سوخته، به گرمای این لحظه تکیه کنیم و از نو قد بکشیم. زمان آن رسیده بود که سایه‌ی سنگینِ سال‌های از دست رفته را از روی شانه‎‌هایمان کنار بزنیم. شاید زخم‌های کهنه هنوز هم جایشان می‌سوخت، اما دیگر قرار نبود بهانه‌ای برای درجا زدن باشند. باید کتاب نیمه‌ سوخته‌ی گذشته را می‌بستیم و با دستانی لرزان، اما مصمم، فصلی جدید را ورق می‌زدیم! -اوروچ! نگاهش همچنان به جاده دوخته شده بود. -بله! -میشه بریم ساحل؟ سرعت ماشین برای لحظه‌ای کم شد و با تعجب نگاهم کرد : -ساحل؟الان؟چرا؟ -میخوام باهات در مورد یه چیزی صحبت کنم. کنجکاوی و رگه‌ای از نگرانی در صورتش دوید. مکثی کرد و بعد، راهنما زد : -باشه.میریم ساحل. @yaz_beni

'پارت دویست و سوم' نیلوفر خواست جرعه‌ای از شراب بنوشد که علی با حرکتی عصبی و سریع، لیوان را از دستش قاپید. نیلوفر، اخمی غلیظ به علی کرد و بعد، نگاهش را روی صورت برافروخته‌ی اوروچ قفل کرد. مستی در چشم‌هایش می‌رقصید : -خب ببین این پسره،توی همین کِمِر کانتری کلاب خونه داره.خیلی پولداره...اصلاً زمین گلف هم برای باباشه!ما دو سال پیش که عضو کلاب شدیم،باهاش آشنا شدیم.چیز اسمش...اسمش ساواشه!خلاصه ساواش و النی با هم گلف بازی میکردن.چیز.ساواش اونجا گاهی به بقیه گلف آموزش می‌داد.اما به آدم‌های خاص.یعنی به هر کسی گلف آموزش نمی‌داد.همون روز اول که رفتیم،اومد جلو و به النی گفت اگه مایل باشین،من شخصاً بهتون آموزش میدم.خیلی جنتلمن بود،خیلی آدم محترمی بود.همیشه هم با بهترین چیزها از ما پذیرایی می‌کرد؛آبمیوه،شراب،کباب،کیک،میوه...نگو که این همه محبتش فقط و فقط به خاطر النی بود!دلش پیش النی گیر کرده بود.به خاطر النی به من و علی هم حال می‌داد.پارسال دیگه طاقت نیاورد؛یه انگشتر خرید و خیلی بی‌ مقدمه و یهویی وسط زمین گلف به النی پیشنهاد ازدواج داد. اوروچ با هر کلمه، تکه‌ای از وجودش فرو می‌ریخت. جفت دست‌هایش را در موهایش فرو برد و چنگی زد. مدام زیر لب، با غیظ می‌گفت : -دارم دیوونه میشم.دارم دیوونه میشم.دارم دیوونه میشم. نیلوفر خندید : -صبر کن بگم دقیقاً موقع پیشنهاد ازدواج به النی چی گفت.خیلی پیشنهاد عاشقانه‌ای بود! از زیر میز چنان لگد محکمی به ساق پای نیلوفر کوبیدم که از درد به خودش پیچید : -خفه شو نیلوفر! علی که اوضاع را رو به انفجار دید، دستش را پشت نیلوفر گذاشت و گفت : -بلند شو عزیزم.بلند شو بریم خونه. نیلوفر با تحکم دست علی را پس زد و با بی‌ تعادلی روی صندلی جا به‌ جا شد : -ولم کن!صبر کن...دارم با اوروچ حرف میزنم. قفسه‌ی سینه‌ی اوروچ با شدت بالا و پایین می‌رفت؛ نفس‌هایش کوتاه و سنگین بود. نیلوفر فقط به اوروچ نگاه می‌کرد : -جلوی النی زانو زد.گفت... علی که فهمیده بود نیلوفر قصد دارد داستان را به جایِ خطرناکی بکشاند، با عجله حرفش را قطع کرد : -نظرت چیه برسی به اون بخش از داستان که النی بهش جواب منفی داد و اون ساواش عوضی هم روی واقعیشو نشون داد و به النی توهین کرد؟ چشمانم از تعجب و وحشت گرد شد. با ناله، جفت دست‌هایم را روی صورتم گذاشتم : -نگو علی!توروخدا نگو!اونو نگو!از اون بیشتر عصبانی میشه.نگو!دارم دیوونه میشم.دارم از دست این زن و شوهر دیوونه میشم! اوروچ با گیجیِ مطلق، به علی خیره شد و با لحن غیظ آلودی گفت : -صبر کن.تو چی گفتی؟چی گفتی؟به النی توهین کرد؟یعنی چی؟ نیلوفر مشتی به بازوی علی کوبید : -احمق!من میخوام یه کاری کنم اوروچ قدر النی رو بیشتر بدونه.بفهمه النی چقدر طرفدار داره.چرا گند میزنی به همه چی؟ علی چشم ‌غره‌ای به نیلوفر رفت؛ رو به اوروچ کرد و گفت : -ببین داداش اینطوری بهت بگم این ساواشِ عوضی نه جنتلمن بود،نه محترم!از اون بچه ‌پولدارایی بود که فکر میکرد همه چیز خریدنیه.تا اون روز،هیچ‌کس بهش نه نگفته بود.هیچ دختری بهش جواب رد نمی‌داد.وقتی جلوی النی زانو زد و پیشنهاد ازدواج داد،النی خیلی سریع و محکم بهش گفت نه.این چند ثانیه خشکش زد.آبروش جلوی دوست و آشناهاش رفت.اون اطراف همه میشناختنش دیگه.النی کاملاً محترمانه بهش گفت آدم به کسی که فقط چند بار دیدتش و هیچ شناخت خوبی ازش نداره پیشنهاد ازدواج نمیده.النی خیلی چیزها بهش گفت.من الان یادم نمیاد.ولی خیلی محترمانه با این عوضی حرف زد.این بعد از شنیدن حرف‌های النی،داشت از عصبانیت منفجر می‌شد.هر چی از دهنش در میومد،هر چی لایق خودش بود به النی گفت.به النی گفت تو خیلی... با دستپاچگی، حرف علی را قطع کردم : -باشه علی باشه.بسه!باشه!دیگه ادامه نده.بسه! اوروچ سرش را به طرف من چرخاند و چند ثانیه به من خیره شد. در پس چشمانش، احساسات زیادی می‌دیدم اما خشم غالب بود : -به تو توهین کرد؟به تو؟به تو بد و بیراه گفت؟به تو؟ پیش از آنکه فرصت کنم واکنشی نشان دهم، اوروچ با حرکتی شتاب زده از روی صندلی بلند شد : -پاشو بریم. با تعجب و نگرانی گفتم : -کجا؟ آن‌قدر عصبی بود که انگار خون در رگ‌هایش به جوش آمده بود : -همین کِمِر کانتری کلاب.بریم من این عوضی رو از روی زمین محوش کنم.هیچکس نمیتونه به تو توهین کنه.شنیدی؟هیچکس!پاشو بریم. با دستپاچگی از روی صندلی بلند شدم : -اوروچ!آروم باش.یک سال از اون ماجرا میگذره.اصلاً چیز مهمی نبود که.تموم شده رفته. @yaz_beni

'پارت دویست و دوم' چند ثانیه‌ای مکث کردم، نفس عمیقی کشیدم و بعد، به طرف نوازنده‌ها برگشتم : -میتونیم شروع کنیم. اوروچ، فشار انگشتانش را دور میکروفون بیشتر کرد. چشمانش را بست و آماده شد تا تمام آن اندوه انباشته‌ شده را، از طریق کلمات این آهنگ، برون‌ریزی کند. من هم چشمانم را بستم و خودم را به دست نت‌های موسیقی سپردم : Bir suçlu arıyordum Meğer zamanmış oysa Çok geçti sanıyordum Hep erkenmiş oysa Büyüdüm hesaplaştım Kendimden uzaklaştım Ezilip büzüldüm hep Yüzünün karşısında Ah, geçmiyor ah Denedim unutmayı Sensiz başarmayı Hayat oyununda Dinmiyor, ah Ne bıraktığın acın Ne şu mirasın sızın Ah, anladım çok yalnızım Büyük kalabalıkta Yokluğun gönül sızım Bu yük yanı başımda Anladım çok yalnızım Büyük kalabalıkta Yokluğun gönül sızım Bu yük yanı başımda کلمات را از اعماق غم‌هایمان بیرون می‌کشیدیم و با هر تلاقی نگاه‌مان، این رنج مشترک شعله‌ورتر می‌شد. من و او همیشه در میان آدم‌ها، در میان جمعیت، تنهاترین بودیم. تنهاییِ ما از جنس فقدان بود، فقدان یک حضور حیاتی؛ جای خالیِ من در زندگی او و جای خالیِ او در زندگی من! سال‌ها این بار سنگینی که از جنس جای خالی یکدیگر بود را بر دوش کشیدیم و درک کردیم برخی دردها، هرگز تمام نمی‌شوند. برخی دردها در تار و پود وجودمان حل می‌شوند و ما فقط یاد می‌گیریم که چگونه با این استخوان‌هایِ شکسته، به زندگی ادامه دهیم. به سقف خیره شدم و با تمام توان، اشک‌هایم را فرو خوردم. دستم را گرفت و سرمایِ انگشتانم در برابر حرارت دست او رنگ باخت. به من نزدیک‌تر شد. چشمانش را که لبریز از غم بود، حول صورتم چرخاند : -تو تنها نیستی،میدونی دیگه نه؟ چند ثانیه با رنج به او خیره شدم و پلک‌هایم را به نشانه تأیید روی هم فشردم : -میدونم!تو هم تنها نیستی،میدونی دیگه نه؟من هستم. لبخند تلخی زد : -میدونم. دست در دست یکدیگر از صحنه پایین آمدیم و پشت میز نشستیم. زمان می‌گذشت و سکوتِ سنگین میان ما، در بین همهمه و شوخی‌های نیلوفر و علی گم می‌شد. نیلوفر جرعه‌ای دیگر از شراب نوشید و با چشمانی که حالا کمی خمار بود، به ما نگاه کرد : -بیاین یه برنامه‌ریزی کنیم چهارتایی بریم گلف بازی کنیم. علی سری تکان داد : -فکر خوبیه.خوش میگذره. اوروچ به تکان دادن سرش اکتفا کرد و چیزی نگفت. اخمی کردم و به نیلوفر خیره شدم؛ در چهره‌‌اش هاله‌ای از مستی موج می‌زد. نیلوفر بی صدا خندید : -النی!گفتم گلف،میدونی یاد چی افتادم؟ -یاد چی؟ -یاد کِمِر کانتری کلاب! نگاهش را از من دزدید و با شیطنتی که بویِ خطر می‌داد، به اوروچ دوخت : -کِمِر کانتری کلاب،پاتوق‌ من و النی و علی بود.معمولاً ماهی یکبار میرفتیم اونجا.گلف،سوارکاری،شنا...خیلی خوش میگذشت...فکر کنم پارسال بود.آره آره؛پارسال بود.پارسال تو زمین گلف،یه پسر خیلی پولدار و جذاب به النی پیشنهاد ازدواج داد! اوروچ که تا چند ثانیه‌ پیش با بی‌حوصلگی لیوان خالی‌اش را می‌چرخاند، خشکش زد. چشمانش گرد شد و رنگ از صورتش پرید. رگ‌هایِ گردنش ناگهان بیرون زد و با صدای بلندی گفت : -چـی؟پیشنهاد ازدواج داد؟ پلک‌هایم را با حرص روی هم فشردم و زیر لب، بد و بیراهی نثار نیلوفر کردم. نیلوفر، بی‌توجه به غیظ اوروچ، خندید : -آره!رسماً پیشنهاد ازدواج داد.با یه حلقه‌ی گنده و گرون‌قیمت!برگشت به النی گفت من ماه‌هاست که دارم بهت فکر میکنم...صبر کن بذار از اول برات تعریف کنم. سرم را به چپ و راست تکان دادم : -نه نیلوفر!ساکت شو. علی به نیلوفر خیره شد و نامحسوس با چشم و ابرو به اوروچ اشاره کرد : -آره نیلوفر به نظر منم ساکت شو.الان وقتش نیست. نیلوفر اخمی کرد و لیوان شرابش را در دست گرفت : -چرا ساکت شم؟ اوروچ روی صندلی‌اش جا به جا شد. فکش منقبض شد و خون به چهره‌اش دوید. به نیلوفر خیره شد و با صدایی که از ته گلو و با غیظی غیر قابل ‌کنترل بیرون می‌آمد، گفت : -نه نه!ساکت نشو.بگو.تعریف کن.بگو.این عوضی کی بود ها؟کی بود؟ @yaz_beni

'پارت دویست و یکم' هر بار که چشم‌هایم را باز می‌کردم، دنیای اطرافم محو می‌شد و تنها در میان جمعیت او را می‌دیدم. تنها او در قاب چشمانم باقی می‌ماند. در نگاهش غرق می‌شدم و کلمات آهنگ، نه از حنجره، که از اعماق روحم بیرون می‌آمد. من واقعاً در بندِ او بودم؛ یک زندانیِ خودخواسته که حتی اگر اراده می‌کرد، راه گریزی از زنجیر این عشق نمی‌یافت. این عشقی بود که سال‌ها با خود حمل کرده بودم، سنگین و مقدس. می‌دانستم اگر بارها و بارها به عقب برگردم، به آن آغاز، باز هم انتخابم او بود. باز هم می‌خواستم که عاشقِ این مرد شوم، باز هم می‌خواستم که در عشقِ او حبس شوم. او اولین، آخرین و تنها معشوقِ قلب من بود! می‌توانستم اشکی که در چشمانش حلقه زده بود را ببینم. در طول اجرا، هر بار که چشمانم را باز کردم، گوشی‌اش همچنان در دستش بود و دوربین، خیره به من. هر بار که نگاهمان به هم گره می‌خورد، از همین فاصله‌ی کوتاه، صدها حرف ناگفته میان ما رد و بدل می‌شد! صدای تشویق‌هایِ جمعیت مانند موجی به سمتم آمد. لبخندی خجالت‌زده بر لبانم نشست و سرم را پایین انداختم. صدای سوت هیجان‌زده‌ی نیلوفر در فضای کلوب پیچید و لبخندم را عمیق‌تر کرد. از گوشه‌ی چشم دیدم که اوروچ گوشی را روی میز گذاشت؛ لبخند محوی بر لب داشت و با وقار، همراه با بقیه برایم دست می‌زد. در همین حین، دختری جوان که پشت یکی از میزهایِ کناری، تک و تنها نشسته بود، لیوان مشروبش را یک نفس سر کشید و با صدایی که از مستی و هیجان می‌لرزید، فریاد زد : -لطفاً یه آهنگ دیگه هم برامون بخون. صورتم را از خجالت و شرمندگی جمع کردم : -عذر میخوام.واقعاً نمیتونم... -لطفاً! نیلوفر که حسابی سرِ ذوق آمده بود، صدایش را بلندتر کرد : -آره النی!یه آهنگ دیگه هم بخون. در میانِ این همهمه، علی به اوروچ نگاه کرد و با تحکم گفت : -اوروچ!پاشو.برو بالا پیش النی.با هم دیگه یه آهنگ برامون بخونین.بجنب،وقت رو تلف نکن! اوروچ لحظه‌ای خشکش زد. ابروهایش در هم گره خورد و با چشمانی گرد شده از شوک و تردید، به علی خیره ماند : -چی؟من که صدام خوب نیست.نه!نمیشه!یعنی...نمیتونم. علی اخمی کرد : -پاشو ببینم.اون شب با هم رفتیم قهوه‌خونه،آهنگ خوندی.صدات خیلی هم خوب بود.پاشو پسر.یالا! نیلوفر با هیجان و ذوق فریاد زد : -اوروچ!بلند شو،زود باش! در همان لحظه، اوروچ سرش را به سمت من چرخاند. چند ثانیه‌ی طولانی به من خیره ماند؛ در عمق نگاهش، جنگ میان تردید و میل را می‌دیدم. برای پایان دادن به این سکوت، میکروفون را جلوی لب‌هایم گرفتم و با شیطنت گفتم : -بیا اوروچ فورتونا!بدون تو آهنگ نمیخونم. گویی این جمله‌یِ من، کلید گشودن قفلِ تردیدش بود. لبخندی ناخودآگاه بر لبانش نشست و از روی صندلی بلند شد. با قدم‌هایی که هنوز ردی از تردید داشت، از سه پله‌یِ کوتاه بالا آمد و درست در کنارم ایستاد. برای چند ثانیه، هیچ‌کس وجود نداشت؛ فقط ما بودیم و لبخندی محو که میان ما معلق بود. گیتاریست، میکروفونِ دیگری به سمت اوروچ گرفت. اوروچ تشکری کوتاه کرد و میکروفون را در دست گرفت. در همین حین، صدای آن دختر جوان دوباره بلند شد؛ با لحنی کش‌دار و غم‌زده که نشان از گیجی و مستیِ بیش از حد داشت، گفت : -میشه یه آهنگ درخواستی داشته باشم؟از دوست‌پسرم تازه جدا شدم.حالم اصلاً خوب نیست.خیلی حالم بده؛خیلی.میشه آهنگ Anladım از Çağan Şengül و Hande Mehan رو بخونید؟ یامان که درست پایینِ پله‌های سن ایستاده بود، نگاهش را بین من و اوروچ چرخاند : -ما اینجا مانیتور نداریم؛یعنی نمیتونین لیریکس رو ببینین.این آهنگ رو تا حالا شنیدین؟حفظ هستین؟میتونین بخونین؟ من و اوروچ، در حالی که هر دو به یامان خیره شده بودیم، هم‌زمان و با صدایی که انگار از یک ریشه‌ی واحد می‌آمد، گفتیم : -شنیدم.میتونم بخونم! بلافاصله به سمت یکدیگر برگشتیم و نگاهمان در هم گره خورد. در چشم‌‌های او، نه فقط رنج، که بازتاب دردهایِ خودم را دیدم. ما دو عاشقِ سرگردان، در تمام این سال‌هایِ دوری، با موسیقی‌های یکسانی مرهم بر زخم‌هایمان گذاشته بودیم. هر دو، نبودنِ یکدیگر را با آهنگ‌های یکسانی زندگی کرده بودیم. دانستن اینکه او هم دقیقاً مثل من، با همین نغمه‌ها، لحظات تنهایی‌اش را سپری کرده بود، چنان سنگین بود که نفسم را برید. نگاهم را از او دزدیدم تا از فروپاشی جلوگیری کنم. @yaz_beni

از اوروچ، النی رو نگیرین...
➰ @yaz_beni ➰

Mevzu kapandı sildim ben bizi
➰ @yaz_beni ➰

When I’m vulnerable, he’s straight-talking to my soul
➰ @yaz_beni ➰

یکی اینجا دوباره داره اورل اتک میگذرونه.

Yok değil var
➰ @yaz_beni ➰

I wanna go back home
➰ @yaz_beni ➰

Baktığın her yerdeyim...🤍
#Edit | @OrElHome

ببخش اگر که با خیال بودن تو زنده ام اگر تو را نبردم از یاد ببخش اگر که از امید دیدن تو گفته ام به آرزوی رفته بر باد تویی تمام ماجرا که رفته ای ولی مرا به حال خود نمیگذاری صدای قلب من چرا غمت نمیکشد مرا چرا هنوز ادامه داری

میرم گریه کنم.

حرفای اوروچ برای بخشیده شدن توسط النی تو رمانت تو این اهنگ خلاصه شده🥲.

Alireza Ghorbani - Mara Bebakhsh.mp310.84 MB