313
订阅者
-324 小时
-207 天
-2230 天
帖子存档
313
یادمه مامانجون همیشه جیپش پر بود از شکلات با پوست زرد رنگ، مزشون هنوز زیر زبونمه.نمیدونم چیشد که اینطوری شد انقد دور شدیم انقد غریبه شدیم کجاست اون قهقه ها و از نرده حیاطشون بالا رفتن،یادمه همیشه باباجون میگفت سعیده دختر منه هرکس بهش چیزی بگه با من طرفه توی همه عکسا یا بغلشم یا کنارشم یا دستشو گرفتم.نمیدونم چرا ارتباطا از بین رفت ادما انقد سنگدل شدن.الان چندم چه ماه وچه سالیه؟لرزش دست باباجون بیشتر شده یادمه هروقت کنار باباجون میخوابیدم و ساجده کنار مامانجون به باباجون میگفتم دستتو بده من ماساژش بدم همیشه میگفت سعیده همیشه دستاش دستامو گرم میکنن.یادمه همیشه زیر کرسی مامانجون میرفتیم و مامانجون نارنگی و کلی آجیل میاورد و باهم حرف میزدیم و میخندیدیم.همیشه وقتی خونه مامانجون و مرتب میکردیم مامانجون به عنوان تشکر میگفت عروسیت میرقصم ولی نمیدونم تا اون موقع همه چیز درست میشه؟روزی میرسه مثل قبلا مامانجون کل سماورشو پر از آب کنه با قصد اینکه سعیده عاشق چاییه و به زور بگه باید چایی بخوری؟کدوم مادربزرگی همش به نوه اش پول تو جیبی میده که خوراکی بخره.کی لواشکا رو نگه میداره واسه دوقلو های دخترش.نمیدونم ولی امیدوارم عمرم تموم نشه و هنوزم لبخند مامانجون و صورت معصوم و قشنگشو ببینم وسر سفرشون دوباره از ته دل بخندم.
