2 184
订阅者
-1324 小时
-937 天
+83630 天
帖子存档
2 184
هر دو تاشون خیره به ستاره هان :)))
رامی اومده میگه غذا ها عالی بودش
به چی نگا میکنی ؟؟
میگه به ستاره ها نگا میکنم
رامی کصشررر میگه، میگه فلاکت میاره و فلان 😐💔🤣
2 184
میگه چون وقتی ستار تو
تو آسمون اینجوری میدرخشه یعنی زنده ای 😭😭😭😭
میگه میدونم تو هم داری به من فکر میکنی
هر جور شده تو رو پیدا میکنم و باهم زندگی میکنیم :)))
2 184
سرهات یاد اون موقعی که برای ییلدیز ستاره گرفته بود افتاد
داره زجه میزنه 😭😭😭💔
میگه میدونم زنده ای :)
2 184
اوووو مریم هم آزاد کرده
عاشیر اومده اتاق زیان میگه مامانم آزاد شده
زیان میگه میدونم، عشیر میدونی ک من طاقش دادم ؟؟
دیگه نمیتونه بمونه اینجا
عشیر میگه باید بمونه به عنوان زنت نه اما مادرم
زیان یه شرط میزاره
2 184
سلطان باز داره زر میزنه میگه چقدر دنبال ییلدیز میخوای بچرخی ها؟؟؟
سرهات هم میگه من هیچوقت خسته نمیشم و پا پس نمیکشم
کل دنیارو هم بخاطرش میگردم 😭😭😭
سلطان میگه درگیر یه عشق سیاه شدی
باید تمومش کنی
اون بیرون عشیرت بهت نیاز داره آعا هستی
سرهات میگه تمومش کن ....
بهش گفت تو برو خانم اعا شو و وضعیت و درست کن
و منم تا وقتی ک ییلدیز و پیدا نکنم
وضعم همینه 😭😭😭💔
2 184
سلطان اومد اتاق سرهات
سرهات شک کرده
میگه مامان 🙃
سلطان هم زر میزنه میگه قبلنا بچه هام میومدن دستمو بوس میکردن اما الان چی
سرهات بغلش میکنه و بوسش میکنه
سلطان بهش تسلیت میگه
بعدش میگه اتفاقه دیگه باید بیفته
منم آزاد شدم جزامو کشیدم...
2 184
سررا رفته بود بیرون دوباره
برگشت خونه، رامی جلوش سبز شده
میگه مگه نگفتم نری ؟؟
این دومین بار شدشاااا
ییلدیز گفت باشه رامی دیگه نمیرم
بخاطر صمد رفتم چون باز پیداش نیست 🙃💔
2 184
سرهات بخاطر اینکه یوسف و هاتچیک بهشون آسیبی نرسه اونارو از عمارت دور نگه داشته و دیگه اجازه نمیده یوسف پیشش باشه
گفت من زنم و بچمو از دست دادم نمیخوام شمارم از دست بدم
گریه کردن همو بغل کردننن😭😭😭💔
2 184
یوسف اومده پیشش
حال همو میپرسن، یوسف میگه تو حالت چطوره؟
هنوز دنبال ییلدیزی، ایشالا ک پیداش میکنی 😭
2 184
سرهات از خواب پرید، خیره شده به شال ییلدیز، بوش میکنه :))
اتاق کلا شدن اعلامیه های ییلدیز 😭😭😭
بلند شده به اعلامیه ها نگا میکنه میگه کجایی تو
