143
订阅者
无数据24 小时
-177 天
-8930 天
帖子存档
هیچ دلخوشی و آرامشی وجود نداره، خواب ندارم، یادم میره قرصامو بخورم، فکر و خیال دست از سرم برنمیداره، بدخلقی رهام نمیکنه، تمام تنم درد میکنه و روحم بهقدری سنگین شده که نفس کشیدن هم برام سخت شده، قفسهسینهم سنگین میشه، انگار یه میله داغ شده رو تو قلبم فرو کردن، نمیتونم درس بخونم، نمیتونم درست فکر کنم، درست تصمیم بگیرم، نمیتونم غذا بخورم، شبها با درد معدهم بیدار میشم و تا خورشید طلوع کنه بیدار میمونم تا موقعی که دردش کم بشه و بتونم بخوابم، با کمترین صدا میپرم، با هر صدایی استرس میگیرم، شب و روزم یکی شده، ساعتها، عقربهها، بدون اینکه توجه کنم میگذره، به خودم میام و میبینم ساعتهاست که به این نقطه زل زدم، هیچکاری نمیکنم، روزها دیر میگذره، دیگه برای خوشحالیِ خودم هیچ راهی ندارم، فضای مجازی حالمو بدتر میکنه، همه چیز بهم ریخته، هیچ راهی نیست، هیچی نیست. اگه انقدر درمانده نشده بودم، لازم نبود چیزی بگم. اصلاً لازم نبود.
«دارم به خاک و خون میکِشم.»
واقعاً تنها مسیجی که دوست دارم هر روز بنویسم و در جوابِ اینکه «چرا انقدر کمپیدا شدی، کجایی، چکار میکنی؟» بفرستم. آخرشم فقط خودم بدونم چقدر حرف پشتشه.
دوست دارم اینجا بمونه تا هر کی دید، حتی خودم، یادمون بیاد این یه چیز طبیعیه. برای چیزای طبیعی دنبال راهحل و درمان نگردید. کمتر خودتون رو عذاب بدید، بیشتر از هر چیزی خودتونو دوست داشته باشید و محکم بغل کنید.
ببین من از ترک پوستی اذیت شدم و اینارو گفتم حتی یه جا شنیدم می گفتن میشه عمل کرد تو راه حلی نداری؟
فقط میتونم بابت اینکه مدرسه نمیرم و هیچ امتحان الهیای ندارم، خدا رو شکر کنم و آینه رو ببوسم. همینطوری و از سرِ خودشیفتگی.
این سمفونی، آغاز شده بود. هیچ اهمیتی نداشت که این بار نوازندهٔ این اروئیکا، بتهوون نبود. هیچ اهمیتی نداشت که این بار اروئیکا، سمفونی شمارهٔ سه نبود. سمفونی شماره چهار، اروئیکای ما همچنان، همونقدر حماسی بود. نتهای ما بههم ریختهست، اما همهچیز درست سر جای خودش قرار گرفت. قهرمانها راه خودشان رو پیدا کردند و سوال، اینجا بود که: «چرا در تمام نتهای این سمفونیِ حماسی، من شکستم و شکستم و شکستم؟» شاید قهرمانِ این حماسه، من نبودم. گاهی فکر میکنم من فقط راوی بودم. نویسنده بودم، شکننده بودم، شاعر بودم و شعر نبودم. شاید این تمام چیزی بود که من بودم. یک نوازندهٔ ضعیف، با ارشهٔ شکسته. اما، باز هم بخشی از این سمفونی بودم.
- قطعهٔ دوم.
قلم و کاغذِ زیرِ دستم، دوباره و دوباره راهشو پیدا کرد. انگار که میخواد چیزی به من بگه، چیزی که من برای شنیدنش فراری، خسته، ناشنوا و گمشدهم.
همه چیز به یه نحوی بهم ریخته و من نمیدونم چکار کنم، از کجا شروع کنم، چیو درست کنم و چیو رها کنم. خستگی از تمام وجودم داد میزنه.
تکتکِ پُلای شهرمون انقدر خوشگله که فقط جون میده از روشون بپری تو آب. حالا به خصوص شب.
