ch
Feedback
Survivor guilt

Survivor guilt

前往频道在 Telegram

زن، زندگی، آزادی. برای همیشه. ‌ @Survivorebot

显示更多
未指定国家未指定类别
143
订阅者
无数据24 小时
-177 天
-8930 天
帖子存档
تو اتوبوس نشسته بودم، یه بچه خیلی کوچولو و ناز اومد سرشو رو پاهام گذاشت و خوابش برد. فکر می‌کردم مادرش پشت سرمون نشسته باشه، من تا وقتی به ایستگاه موردنظر رسیدم، پیاده شدم و بچه هم بند کیفم رو گرفته بود با چشم‌های نیمه‌باز و خواب‌آلود اومده بود دنبالم. تا اومدم کلید انداختم، بچه چشم‌هاشو باز کرد و با کلی جیغ و داد که "منو دزدیدن!"

امروز متهم به آدم‌ربایی شدم، عاشق زندگی و سوپرایزهاشم.

شما هم به اون چیزی فکر می‌کنید که فکر می‌کنم؟ می‌دونم، می‌دونم اولین چیزی که به ذهنتون خطور کرد چیه، منم همین‌طور.

جواب دادم: ای آفتاب! چرا نَمُردم؟ مُردم. به هر قدم، سر هر کوچه، پیچ هر معبر هزار بار و هزاران بار. ولی لیاقت آن سروهای گلگلون را که کاشتم، نداشتم. میان جنگل آن سروها نخوابیدم که من سپیدی خاکسترم که ته‌نشین شده‌ام و مانده‌ام که تا عبور کنند این جنازه‌های جوان و باد سرد بیاید و این سپیدی بی‌شکل و بی‌حرارت را به چهره‌های جوانان خاک بفشاند. کنون که آینه را پشت و رو نمی‌نگرم، نشسته‌ام و ته‌نشین شده‌ام و مانده‌ام که تا عبور کنند این جنازه‌های جوان و باد سرد بیاید و باد سرد بیاید و باد سرد بیاید که نااُمیدی و ماندن، همیشه دشوار است. دی، ۱۳‌۶۶

چو می‌گذشتم از آن باغ‌هایِ وهم‌انگیز و جاده هایِ گل‌آلودِ پشتِ خندق‌ها میان دود و خرابی، چه سروهایی دیدم چه سروهای بلندی که سرنگون شده بودند. و آفتاب که از پشتِ دود می‌تابید سوال کرد :«چرا نَمُردی؟ اگر لیاقت آن سروهای گلگون را که کاشتی، نداشتی، چرا نَمُردی؟» چو می‌گذشتم از آن شهرهای ویرانه، و خانه‌های معلق به زیر ماه زُکام، که عطسه‌ای عصبی داشت روی ویرانی و خاک بود، و بر آن کند و کوی کفتاران و باختر همه‌جا خواب بود و حیرانی. شنیدم از شبِ ناخوش :«چرا؟ چرا نَمُردی؟»

تنها بجنگ، تنها بجنگ.
+1
تنها بجنگ، تنها بجنگ.

بدترین چیزی که در مورد من وجود داره اینه که متأسفانه، توانایی این رو دارم دووم بیارم. چیزی که بیشتر از هر چیزی من رو خسته‌تر می‌کنه همینه، من دووم میارم.

نمی‌دونم خودمو برای تهکوک بزنم یا یین‌وار. دو دقیقه صبر کنید هندل کنمممم.

دیگه صحبت‌هام درمورد فراموشیِ خودمم هم یادم می‌ره. اکه‌ هی.

.

.

.

تو خودت هم گی‌ای. ساکت شو.

احمق من همه چیز رو یادم می‌مونه.

می‌خوام یه کارزار راه بندازم داداشم رو از تلگرام بندازیم بیرون. برگشته می‌گه من کِی گفتم.

وای کِی برسه من تو چنل خودم معذب نباشم.

بخاطر مهم بودن ادب و احترام خیلی چیزای آبروریزی رو نمی‌گم.

حتی بی‌ال هم نگاه نمی‌کنید، تهکوک هم که نمی‌شناسید.

دلم می‌خواد یه‌چیزی رو براتون تعریف کنم ولی نمی‌دونم انقدر صمیمی و راحت شدیم که تعریف کنم یا نه.

من و داداشم اصرار داریم اون پسره و آروین با هم می‌رن باشگاه و با موتور دور دور می‌زنن، ۱۰۰٪ استریت نیستن.