رَکیذ
关闭频道
显示更多
未指定国家未指定类别
234
订阅者
+524 小时
+107 天
+2330 天
帖子存档
234
گفتم اگر هیچوقت هیچکس دنبالمون نیاد چی؟ گفت اونوقت همینجا تموم میشیم. گفتم آخه نزدیک پارک مغازه؟ اینجا هم شد جا؟
234
گفت سیب رو توی راه بخوریم بلند شو خیلی دیر شده روی چمن ها دراز کشیدم گفتم من نمیام من میخوام همینجا بمونم تا ابد.
234
چشمامونو بستیم و گذاشتیم بین دندونامون. به قدری شیرین بود که انگار معلم ادبیات پشت به ما رو به تخته ماژیک به دست داره ماضی رو توضیح میده و ما داریم ته کلاس نارنگی میخوریم
234
خندیدیم بلند با صدای بلند نصفش کردم گفتم نصف من نصف تو گفت باشه. گذاشتمش بین دندون هام و چشمام رو بستم به قدری ترش بود که محکم چشمام رو فشار دادم بهش نگاه کردم و دیدم اونم همینجوریه و بازم خندیدیم.
234
یه شب خیلی خسته بودم خیلی زیاد میدونستمم کسی دنبالم نمیاد باید تموم راه رو پیاده میرفتم من بودم خانوم جعفری بود دوستمون دو تا میوه بود سیب و نارنگی. گفتم من نارنگی مو باز میکنم تو هم باز کن ببینیم نارنگی کدوم مون خوشمزه تره گفتش باشه
234
پارسال این موقع سرکار بودم، گاهی از سرما سگ لرز میزدم شب که میومدم خونه انقد جنازه بودم که صبحش لباسمو عوض میکردم. با ذوق روزها صبح زود میرفتم سرکار بسته های لوازم التحریر برای بچه ها آماده میکردیم. شلوغ بود خیلی شلوغ بود یه شب از خستگی چایی ریختم یادمه انقد شلوغ شد به بخار چایی زل میزدم عین یه ماهی که آب میخواد همونجوری دلم چایی میخواست. از خستگی زیاد شیفت عوض میکردیم تا ساعت دو و سه صبح میموندیم حتی یه شب هر هفت هشت نفرمون توی مغازه موندیم تا صبح.
234
برا بودنم صبر کن اگه امکانش هست؛ تو تماشا نکنی این نبرد من بیفایده است؛ جهان با من همراه شو اگه امکانش هست.
234
برا بودنم صبر کن
اگه امکانش هست
تو تماشا نکنی
این نبرد من بیفایده است
جهان با من همراه شو
اگه امکانش هست
234
اکتبر سال پیش هر روز باهاش میرفتم بیرون و زیر بارون قدم میزدیم، خبر نداشتم که امسال پیشم نیست ولی انگار یکی بهم گفته بود که از همه لحظاتی که پیشمه باید لذت ببرم .
