ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

رَکیذ

رَکیذ

关闭频道

显示更多
未指定国家未指定类别
234
订阅者
+524 小时
+107 天
+2330 天
帖子存档
صدای بوق اومد. گفت چرا اینجا خوابیدید؟ پاشید بریم خونه. همزمان گفتیم ما نمیاییم شما برید.

گفتم اگر هیچوقت هیچکس دنبالمون نیاد چی؟ گفت اونوقت همینجا تموم میشیم. گفتم آخه نزدیک پارک مغازه؟ اینجا هم شد جا؟

دراز کشید گفت منم همینطور.

گفت سیب رو توی راه بخوریم بلند شو خیلی دیر شده روی چمن ها دراز کشیدم گفتم من نمیام من می‌خوام همینجا بمونم تا ابد.

چشمامونو بستیم و گذاشتیم بین دندونامون. به قدری شیرین بود که انگار معلم ادبیات پشت به ما رو به تخته ماژیک به دست داره ماضی رو توضیح میده و ما داریم ته کلاس نارنگی میخوریم

پوست نارنگی دور دستاش می‌چرخید و بعدش نصفش کرد گفت این مال من این مال تو گفتم باشه.

گفتم حالا نوبت توعه گفتش باشه.

خندیدیم بلند با صدای بلند نصفش کردم گفتم نصف من نصف تو گفت باشه. گذاشتمش بین دندون هام و چشمام رو بستم به قدری ترش بود که محکم چشمام رو فشار دادم بهش نگاه کردم و دیدم اونم همینجوریه و بازم خندیدیم.

همه جا بوی نارنگی گرفت.

گفتم اول من گفتش اول تو.

نشستیم کنار جدول؛

یه شب خیلی خسته بودم خیلی زیاد میدونستمم کسی دنبالم نمیاد باید تموم راه رو پیاده میرفتم من بودم خانوم جعفری بود دوستمون دو تا میوه بود سیب و نارنگی. گفتم من نارنگی مو باز میکنم تو هم باز کن ببینیم نارنگی کدوم مون خوشمزه تره گفتش باشه

یادش بخیر.

پارسال این موقع سرکار بودم، گاهی از سرما سگ لرز میزدم شب که میومدم خونه انقد جنازه بودم که صبحش لباسمو عوض میکردم. با ذوق روزها صبح زود میرفتم سرکار بسته های لوازم التحریر برای بچه ها آماده میکردیم. شلوغ بود خیلی شلوغ بود یه شب از خستگی چایی ریختم یادمه انقد شلوغ شد به بخار چایی زل میزدم عین یه ماهی که آب میخواد همون‌جوری دلم چایی میخواست. از خستگی زیاد شیفت عوض میکردیم تا ساعت دو و سه صبح میموندیم حتی یه شب هر هفت هشت نفرمون توی مغازه موندیم تا صبح.

برا بودنم صبر کن اگه امکانش هست؛ تو تماشا نکنی این نبرد من بی‌فایده است؛ جهان با من همراه شو اگه امکانش هست.

برا بودنم صبر کن اگه امکانش هست تو تماشا نکنی این نبرد من بی‌فایده است جهان با من همراه شو اگه امکانش هست

آوید مرسی واسه استارز بوس بهت

photo content

I can't move on baby doll

اکتبر سال پیش هر روز باهاش میرفتم بیرون و زیر بارون قدم میزدیم، خبر نداشتم که امسال پیشم نیست ولی انگار یکی بهم گفته بود که از همه لحظاتی که پیشمه باید لذت ببرم .