ch
Feedback
تَبار | TABAR🇦🇫

تَبار | TABAR🇦🇫

前往频道在 Telegram

«تَبار؛ جایی که گذشته زنده می‌شود.» ریشه در تاریخ، هویت در فرهنگ 📜 #تاریخ | 🏛️ #تمدن | 🎭 #فرهنگ | 🏺 #میراث #افغانستان کانال ما را با دوستان خود به اشتراک بگذارید ❤️ https://t.me/tabarafg ارتباط ⬇️🆔 #تبادل @RHS_314

显示更多
未指定国家未指定类别
677
订阅者
-1324 小时
-597 天
-39430 天
帖子存档
«زمانی که آریانا افغان از معتبرترین شرکت‌های هوایی منطقه بود. در این عکس، مهمانداران آریانا در برابر یکی از هواپیماهای این شر
«زمانی که آریانا افغان از معتبرترین شرکت‌های هوایی منطقه بود. در این عکس، مهمانداران آریانا در برابر یکی از هواپیماهای این شرکت دیده می‌شوند؛ یادگاری از دورانی که پروازهای افغانستان تا اروپا و آسیا امتداد داشت و نام آریانا در بسیاری از فرودگاه‌های جهان شناخته شده بود.» #تاریخ_افغانستان #آریاناافغان 📚 @tabarafg | تاریخ در قاب زمان

@tabarafg🇦🇫✨

در با صدای بدی باز می شود.نمی شنوم پدرم چه می گوید چون او سرش را زیر گوشم آورده و زمزمه می کند. "دوستت دارم.دوستت دارم ماه زیبای..." و بعد ضربه ای به پشتش می خورد و من جیغ می کشم. صدایش را می شنوم‌. "حرامزاده ای اینجاست‌او دختر من نیست.دختر من اگر بود پی هرزه بازی اش او را در آغوش مردی برهنه نمی یافتم.بکشیدش.این دختر را بکشید تا نام این دیار را به نجاست نکشانده با هرزگی هایش" و بعد ضربه هایی به تن او می خورد و من به جای او جیغ می کشم. "نزنیدش.نزنیدش..." کسی به صدای من گوش نمی دهند‌. دستانش از دیوار خلاص می شوند و به دور من حلقه می شوند‌.مردان مثل حیوانات وحشی صداهایی می دهند و دشنام می دهند.سرم را بالا می آورم‌.از روی شانه اش پدرم را می بینم که شمشیر پدر بزرگم را در دست دارد جیغ می زنم "نه...!" می خواهم بروم ولی او جلویم را می گیرد "من را ببرید.من را ببرید.من بودم که اغوایش کردم.من بودم.او بی گناه است." سر جایم می ایستم و دستانش جان ندارند که مانعم شوند.نامم را صدا می زند. به چشمان پدرم نگاه می کنم. "او بی گناه است.من را ببر.هرزه ات را ببر پدر" با نفرت و خشم و اشک نگاهش میکنم‌‌. می خواهم بروم که او زانوهایم را می گیرد. "من را هم ببرید.دختر تو بی گناه بود.من او را دزدیدم.از ترس جانش به حرفم گوش داد‌.من بودم...او بی گناه است." صدای فریاد دهخدا را می شنوم و چشم هایم را می بندم. "زنان همیشه آغازگر فسادند.این دختر را ببرید.ببریدش و سنگسارش کنید. سنگ به دست کودکان بدهید تا به این شیطان بزنند و شیطان را در درون خود و در دنیا بکشند.ببریدش" زانو میزنم و صورت غرق خون و اشکش را بوسه باران میکنم. "تو..." فرصت نمی کنم حرفی بزنم چون مرا می کشند و می برند.او رهایم نمی کند و اسمم را فریاد می زند. "رهایش کنید.رهایش کنید..." و بعد... صدای فریادش را میشنوم. دستش از بدنم جدا می شود.پشت سرم را نگاه می کنم.پدرم با شمشیر خونینش بالای سر او ایستاده‌. نامش را فریاد می کشم و جیغ میزنم‌.از در خارجم می کنند‌.نامش را صدا میزنم‌.روی دست های دیگران سرم را می چرخانم‌.چشمم به او می افتد.که بعد از پدرم داخل اتاق می شود. "نجاتش بده.نجاتش بده..." صدای زنان را در کوچه ها و پشت بام ها می شنوم که مرا لعنت می کنند‌‌. دیگر اشک نمی ریزم.در سکوت به صدای فریاد پدرم گوش می دهم که مرا هرزه می نامد و سرود افتخار سر می دهد.چشم هایم را باز میکنم.آنجاست.می دانستم.هم بازی کودکی هایم آنجاست و با چشمانی اشک آلود به من خیره شده.من به اندازه او صبور نبودم که تن بدهم به ازدواجی که نمی خواستمش.زیر چشمش کبود است.گوشه لبش نیز.من یکبار میمیرم و او هر روز میمیرد و زنده می شود.لبخندی به او میزنم‌.او در جوابم لبخند لرزانی می زند.در پیچ کوچه ناپدید می شود.ناپدید می شوم‌ صدای نفس هایش را به یاد می آورم.عطر تنش را. رد دستانش را به جای دست هایی که روی تنم است خیال می کنم.صدایم می زند.صدایم می زند و من چشم هایم را میبندم...
✍️نِزمین
@tabarafg🇦🇫✨

بدنم تمام لرزش هایی که باید از سر ترس باشد را با بیشترین شدت با عشق می آمیزد.نفس نفس زنان روی بدنش می افتم.سعی می کنم ضرباهنگ نفس کشیدنش را به یاد بسپارم.می خواهم وقتی پدرم می رسد و با وسیله ای که نمی دانم چیست جانم را می گیرد به او فکر کنم.به گرمای بدنش.جوری که اسمم را صدا می زند.وقتی مثل حالا موهایم را نوازش می کند. "این آخرین بار بود نه؟" با صدایی آهسته می پرسم. سرش را کنار سرم به نشانه تایید تکان می دهد. لرزه ای به تنم می افتد.این بار از ترس است. "دیشب خواب دیدم.همان چند دقیقه ای که خوابیدیم.خواب دیدم دخترکی برام به دنیا آورده بودی." لبخند می زنم.دوباره او و عشقش به دختربچه ها. "شبیه کداممان بود." "شبیه ماه بود.شبیه به تو" می چرخیم و سرم را روی بازویش می گذارم.نگاهم می کند.نگاهش می کنم. "اسمش را می گذاشتم ماهک.اسم دخترمان.دختر من و تو.دختر ماه." "اگر پسر می شد چه" سرش را با لبخند تکان می دهد. "دختر می شد.می‌دانی چرا؟" منتظر پاسخش می مانم. با انگشتانش گونه ام را می نوازد. "آنهایی که با عشق ازدواج می کنند بچه اولشان دختر می شود." "خب...پس حتما پسر می شد.ما که ازدواج نکردیم" دستش را روی لب هایم می گذارد. "این را نگو.هیچ وقت.ما ازدواج کردیم.ماه شاهد عقدمان بود.ستاره ها برایمان دعای خیر کردند." لرزش بدنم بیشتر شده.من را بیشتر به خودش نزدیک می کند.هنوز هم از سرما می لرزم.در میانه تابستان. "شاید هیچوقت پیدایمان نکنند" پاسخی نمی دهد. خیره به چشمان هم...او به چه فکر می کند؟ "یادت هست اولین باری که دیدمت؟" او می پرسد. "چطور عاشقم شدی؟آن روز...زیادی زخمی بودم." "هر بار این را می پرسی و من می گویم آن روز عاشقت نشدم.آن روز نبود." "توجهت را که جلب کردم" "آن روز تو فقط بیمارم بودی‌.دختری زخمی.زیبا یا زشت.الهه یا دیو.تو فقط نیاز به کمکم داشتی" "به پدرم گفته بودم نمی خواهم با او ازدواج کنم‌و بعد..." حرفم را نیمه قطع می کند تا حواسم را پرت کند. "می دانی کی عاشقت شدم؟" سرش را نزدیک گوشم می برد.زمزمه می کند. "در خواب.من خوابت را دیده بودم." اولین بار است که در این باره حرف می زند. از من می فاصله می گیرد و به چشم هایم خیره می شود.لبخند کم رنگی دارد. "می دانی خوابم چه بود؟" منتظر نگاهش میکنم. "من اینجا بودم.غرق در خون.و صدای تو را می شنیدم که از دور دست ها نامم را فریاد میزدی‌" بغض به ناگاه گلویم را می فشرد. "تو می دانستی؟تو..." "من همان لحظه ای که برای اولین بار اسمم را صدا زدی تو را شناختم." اشکی از گوشه چشمم می لغزد و از روی صورتم سر میخورد و روی بازوی برهنه اش میچکد. امید داشتم که نجات پیدا می کنیم.ولی او خواب دیده است.خواب های او...یعنی همه چیز تمام خواهد شد. "وقتی آن خواب را دیدم ترسیدم.از شغلم دست کشیدم.از شهر فرار کردم.از خانواده ام دور شدم.از آدم ها دور شدم و به اینجا آمدم.که فقط فرار کنم از مرگ." حالا صدایش بغض دارد. "و بعد... تو را دیدم.دروغ گفتم‌.حالا که همه چیز به پایان نزدیک شده بگذار بگویم.دروغ گفتم.وقتی پدرت تو را پیش من آورد.وقتی خون بدنت زمین را سرخ کرده بود نگاهی به تو انداختم‌.و قلبم تپشی جا انداخت.هول و سراسیمه شده بودم.منی که هیچوقت دستم حتی نلرزیده بود." "من حتی خجالت می کشیدم نگاهت کنم.حتی خجالت می کشیدم وقتی که دستم را می گرفتی تا درمانم کنی.او...مادرم به من گفت.گفت آزادانه زندگی کنم.درست قبل از اینکه سه روز پیش پدرم...به نظرت مادرم ناراحت شد؟که من خودم را به تو رساندم.که حالا روبروی تو دارم انتظار مرگ را،انتظار پدرم را می کشم؟" "مطمئنم دعای خیر او تو را به من رساند.به جان خسته من..." صدایی از دور دست می شنوم.شاید او نشنیده باشدش. نزدیکش می شوم و نفس هایمان با هم می آمیزند‌.صدا نزدیک تر می شود.صدای پدرم است.نامم را صدا می زند.می توانم صدای هلهله تمام دهکده را بشنوم. از من جدا می شود.گرم نگاهم می کند. "باید لباس بپوشیم." این اولین بارم نیست.که او به قصد کشتنم به سوی من می آید.ولی حالا او اینجاست.من اینجا بودم‌.پیش او.پیش مَردَم.که دیشب زیر آسمان با هم پیمان بستیم‌. پیراهن خودش را به من می پوشاند. "شاید..شاید جسدم کنار برود و ضربه ای به تو بخورد.برای اینکه کمتر دردت بگیرد" خودش فقط شلواری می پوشد و تمام لباس ها را به من می پوشاند‌‌. وقتی دارد موهایم را محکم می بافد صدای پدرم را از چندخانه آن سوتر می شنوم‌‌.دستم را می گیرد.مرا به کنج دیوار می چسباند.دستانش را دو طرف بدنم روی دیوار می گذارد.سرم را به سینه اش می چسبانم‌.صدای قلبش را می شنوم.دعایی می خواند.و سمت من می دمد‌.منتظریم.منتظر مرگ.منتطر او...

photo content
+1

نوریه عزیز، نام تو از جنس نور است و در تاریک‌ترین لحظات، این نام توست که یادآوری می‌کند هیچ شب سیاهی ابدی نیست. تو دختر سرزمینی هستی که صخره‌هایش به استواری تو حسادت می‌کنند. یادت باشد که رویاهای تو، مرزی نمی‌شناسند. پرواز کن، حتی اگر آسمان را برایت محدود کرده باشند؛ چرا که خورشید همیشه راهی برای تابیدن پیدا می‌کند @tabarafg 🇦🇫💔

📜 شاه شجاع؛ پادشاهی که با کمک بیگانگان برگشت شاه شجاع درانی، یکی از پادشاهان سلسلهٔ درانی و نوهٔ احمدشاه بابا بود. او در سال
📜 شاه شجاع؛ پادشاهی که با کمک بیگانگان برگشت شاه شجاع درانی، یکی از پادشاهان سلسلهٔ درانی و نوهٔ احمدشاه بابا بود. او در سال ۱۸۰۳ میلادی به تخت سلطنت نشست، اما حکومتش به دلیل رقابت‌های داخلی و اختلافات خانوادگی چندان دوام نیاورد و پس از چند سال از قدرت کنار زده شد. سال‌ها بعد، در ۱۸۳۹ میلادی، شاه شجاع با حمایت ارتش بریتانیا دوباره به کابل بازگشت و برای بار دوم تاج پادشاهی را بر سر گذاشت. اما بسیاری از مردم او را پادشاهی می‌دانستند که با تکیه بر نیروی خارجی به قدرت رسیده است؛ به همین دلیل حکومتش هرگز نتوانست محبوبیت گسترده‌ای به دست آورد. سرانجام در سال ۱۸۴۲ میلادی، در اوج آشوب‌های جنگ اول افغان و انگلیس، شاه شجاع در کابل کشته شد و زندگی پر فراز و نشیب او به پایان رسید. 🔹 نام شاه شجاع بیش از هر چیز با بازگشت به قدرت به کمک بریتانیا و رویدادهای جنگ اول افغان و انگلیس گره خورده است؛ دوره‌ای که از مهم‌ترین فصل‌های تاریخ افغانستان به شمار می‌رود. #تاریخ_افغانستان #شاه_شجاع 📚 @tabarafg | تاریخ در قاب زمان

می‌دانی وطن یعنی چه؟ وطن یعنی مردمانی که نباید برای کمی زندگی بمیرند. @tabarafg🇦🇫🌱
+2
می‌دانی وطن یعنی چه؟ وطن یعنی مردمانی که نباید برای کمی زندگی بمیرند. @tabarafg🇦🇫🌱

دلتنگِ نانِ مادرم می‌شوم و قهوه مادرم و نوازشِ مادرم... و روز به روز طفولیت نیز در من بزرگ می‌شود و به ایّام عمرم عشق‌ می‌ورز
+1
دلتنگِ نانِ مادرم می‌شوم و قهوه مادرم و نوازشِ مادرم... و روز به روز طفولیت نیز در من بزرگ می‌شود و به ایّام عمرم عشق‌ می‌ورزم زیرا اگر بمیرم از اشک مادرم خجل می‌شوم! #شعر
اگر باران نیستی،نازنین درخت باش•محمود درویش
@tabarafg🇦🇫✨

قسمتی از سخنرانی احمد مسعود در جریان اشغال حکومت طالبان سال ۱۴۰۰ احمد مسعود ، رهبر جبهه پنجشیر با صدور بیانیه‌ای در کنفرانس بزرگداشت احمدشاه مسعود در دانشگاه کمبریج انگلیس ضمن انتقاد از طالبان، خواستار تشکیل دولت فراگیر در افغانستان شد. مسعود در این کنفرانس با بیان اینکه مردم باید رهبران خود را انتخاب کنند، گفت: نظامی که تنها نماینده یک بخش از جامعه افغانستان باشد، غیرعملی بوده و شکست خواهد خورد. مسعود در بخشی دیگری از اظهارت خود گفت: تاریخ افغانستان ثابت کرده که تشکیل دولت تنها براساس یک بخش از جامعه و تحمیل آن بر کل مردم ناکارآمد است. به گفته وی، مردم محلی باید قدرت انتخاب رهبران و پاسخگو کردن آن‌ها را داشته باشند و این مدل از حکمرانی به نوعی طی قرن گذشته در افغانستان وجود داشته است. وی در ادامه ضمن انتقاد از عملکرد طالبان تاکید کرد: طالبان پس از به قدرت رسیدن در کابل، حقوق زنان را نادیده گرفته است. مسعود مدعی شد که طالبان افغانستان را به مکانی برای فعالیت تروریسم بین‌المللی تبدیل کرده است. وی خاطر نشان کرد که پس از به قدرت رسیدن، طالبان حقوق اساسی زنان از جمله حق تحصیل را از آن‌ها گرفته و افغانستان را به مکانی برای فعالیت تروریسم جهانی تبدیل کرده است. مسعود تاکید کرد: ما خواهان یک دولت فراگیری هستیم، دولتی که به حقوق زنان احترام بگذارد و نه تنها منزوی نباشد بلکه با تمام کشور‌های دنیا رابطه حسنه داشته باشد. @tabarafg 🇦🇫🌱

همراهان محترم تبار!!! مشتاق نظرات شما در کامنت زیر درمورد یکی از رهبران سیاسی افغانستان اقای احمد مسعود هستیم لطفا با حفظ احترام نظرات مثبت و منفی خودتان را بدون ترس و با جسارت بیان کنید چرا که جامعه ما نیاز به صحبت کردن دارد به شنیده شدن و نظر دادن بدون ترس از حمله های لفظی جسور باشید و محترم بفرمایید🙌

احمد مسعود اکنون کجاست و چه می‌کند؟ احمد مسعود در سال‌های اخیر بیشتر در خارج از افغانستان فعالیت داشته است. او همچنان رهبری جبهه مقاومت ملی را بر عهده دارد و از طریق دیدارهای سیاسی، سخنرانی‌ها و مصاحبه با رسانه‌های بین‌المللی، درباره آینده افغانستان و مخالفت با حکومت طالبان موضع‌گیری می‌کند. هوادارانش او را ادامه‌دهنده راه احمدشاه مسعود می‌دانند، اما منتقدان معتقدند جبهه مقاومت تاکنون دستاورد تعیین‌کننده‌ای در صحنه نظامی و سیاسی نداشته است. @tabarafg 🇦🇫🦁

احمد مسعود؛ رهبر جبهه مقاومت ملی افغانستان احمد مسعود، فرزند احمدشاه مسعود، در ۱۰ جولای ۱۹۸۹ متولد شد. او پس از تحصیل در آکاد
+1
احمد مسعود؛ رهبر جبهه مقاومت ملی افغانستان احمد مسعود، فرزند احمدشاه مسعود، در ۱۰ جولای ۱۹۸۹ متولد شد. او پس از تحصیل در آکادمی نظامی سندهرست بریتانیا و دانشگاه‌های لندن، وارد عرصه سیاست شد. پس از سقوط دولت افغانستان در سال ۲۰۲۱، رهبری جبهه مقاومت ملی را بر عهده گرفت. از مهم‌ترین فعالیت‌های او می‌توان به سازماندهی نیروهای مقاومت در پنجشیر، مخالفت با حکومت طالبان، تلاش برای جلب حمایت سیاسی جامعه جهانی و تأکید بر تشکیل حکومتی فراگیر، برگزاری انتخابات، مبارزه با فساد و حفظ حقوق زنان و آزادی‌های مدنی اشاره کرد. احمد مسعود امروز یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های مخالف طالبان در عرصه سیاسی افغانستان به شمار می‌رود. @tabarafg 🇦🇫⛰

@tabarafg🇦🇫✨
@tabarafg🇦🇫✨

دارا" پادشاه «تخارستان» همراه با خانواده اش از «کندوزِ تخارستان» به ژاپن پناهنده مي شود. فرزندش "دارای دخت" در آنجا متولد شده و به زبان ژاپنی اقدام به سرودن شعر کرد، که باید او را از جمله نخستین زنان شاعر به حساب آورد». این نکته نه تنها در کتاب « شعر زنان افغانستان » بلکه در کتاب «زنان شاعر پارسی گوی هفت شهر عشق » مورد توجه مهری شاه حسینی قرار گرفته است . اما به نظر می آید دقت شاه حسینی و برداشت وی از این مقاله درست تر از میرشاهی است . میر شاهی در ترجمه خود از این مقاله ،عنوان می کند، « دارایدخت زن پادشاه تخارستان که بعد از حمله ی اعراب با شوهرش به ژاپن پناهنده شد، اولین زن شاعر شناخته شده در حوزه ی فرهنگ ما می باشد. دارایدخت در سال ( 654.م) از کندوز در تخارستان به ژاپن رفت . او درسوگ شوهرش چنین می سراید:.. #چهره_های_ماندگار #شاعران @tabarafg🇦🇫✨

#شاعران @tabarafg🇦🇫✨
#شاعران @tabarafg🇦🇫✨

این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهم‌ترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است. @tabarafg 🇦🇫✨
این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهم‌ترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است. @tabarafg 🇦🇫✨

این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهم‌ترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است. @tabarafg 🇦🇫✨
+1
این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهم‌ترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است. @tabarafg 🇦🇫✨

شب‌های کابل، کوچه‌ها غرقِ نورهای زردند، بوی شیرینی و نان‌های روغنی در دل باد شبانه می‌پیچد و شلوغی و سکوت، همچون دو دوست قدیم
شب‌های کابل، کوچه‌ها غرقِ نورهای زردند، بوی شیرینی و نان‌های روغنی در دل باد شبانه می‌پیچد و شلوغی و سکوت، همچون دو دوست قدیمی، در کنار هم قدم می‌زنند.
شب همگی بخیر
@tabarafg 🇦🇫✨

#مزار_شریف 📸 علی سینا بشیر @tabarafg🇦🇫✨
+3
#مزار_شریف 📸 علی سینا بشیر @tabarafg🇦🇫✨