•𝑲𝑨𝑳𝑨𝑴𝑬 | ٍدل
前往频道在 Telegram
مقصد روزانه شما برای الهام و سرگرمی. از ریتم موسیقی گرفته تا عمق ادبیات، کلام دل ترکیبی متنوع از محتوای با کیفیت بالا را برای شما به ارمغان میآورد:جدیدترینها و آثار کلاسیک. کلماتی که طنینانداز میشوند. محتوایی که افق دید شما را گسترش میدهد.
显示更多未指定国家未指定类别
2 645
订阅者
+8424 小时
+1637 天
+16330 天
帖子存档
2 677
احترام گذاشتیم، فکر کردن نمیفهمیم.
توجه کردیم، فکر کردن گدای محبتیم.
وای به حال این مردم...
نه محبت سرشان میشود، نه توجه.
کنار این مردم شاد نمیشوی؛
فقط تنهایی را بیشتر حس میکنی...
#کلام_دل #اندیشه #دانستنی_ها
𝗰𝗵𝗻𝗟 :@𝐃𝐄𝐋𝐋_𝐑『𝑀』 ☑️
2 677
سابق کوچه ها خام بود مردم ها پخته٫
حالی کوچه ها پخته است و مردم ها خام.
#کلام_دل #رهگذر #اندیشه
𝗰𝗵𝗻𝗟 :@𝐃𝐄𝐋𝐋_𝐑『𝑀』 ☑️
2 677
چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست
از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
یا دوست به جای دیده یا دید خود اوست.
#رباعیی_شمارهٔ۲۸۴#کلام_دل #مولانا #شمس #شعر_وادب #رَِهَِگَِــذَِرَِ 𝐕𝐈𝐏 𝗰𝗵𝗻𝗟 :@𝐃𝐄𝐋𝐋_𝐑『𝑀』 ☑️
2 677
✨حکایت آموزنده “شمس و مولانا”✨
💫به آن چه مینازی جز یک سراب نیست💫
روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیراییِ میزبانش را دید از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی...
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!
شمس گفت: حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن!
مولانا گفت: در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
شمس: به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
مولانا: با این کار آبرو و حیثیتم بین خُدام از بین خواهد رفت.
شمس: پس خودت برو و شراب خریداری کن.
مولانا: در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
شمس: اگر به من ارادت داری باید شراب تهیه کنی زیرا من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم!
مولوی که به شمس ارادت داشت، با خرقه ای به دوش و شیشه ای بزرگ به دست، به سمت محله نصاری نشین راه افتاد؛
زمانی که مردم مولانا را در آن محل دیدند، حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن ، از میکده خارج شد.
هنوز از محله ی مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند، رسید.
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول میکند.”
حکایت شمس و مولانا
رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.
آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی،
💎آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، 💎
تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.
سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.
پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.
#کلام_دل #مولانا_و_شمس
𝗰𝗵𝗻𝗟 :@𝐃𝐄𝐋𝐋_𝐑『𝑀』 ☑️
2 677
تو دنياي آدما همه خريدارن ؛ تو فروشي نباش!!! #کلام_دل 𝗰𝗵𝗻𝗟 :@𝐃𝐄𝐋𝐋_𝐑『𝑀』 ☑️
